242
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1030 днів
Архів дописів
توی زندگی رنج نکشیدن نداریم، فقط میشه انتخاب کرد که برای چه چیزهایی رنج کشید. چند وقت یکبار از خودت میپرسی آیا این رنج مورد علاقهی منه؟ و وقتی جوابش منفی در میاد و میفهمی داری جایی که نباید، دست و پا میزنی، پژمرده میشی.
Repost from ندانستم
آدم هیچموقع نمیفهمه آیا واقعا چیزی که هست رو دوست داره یا ازش متنفره. شب با تنفر از خودش میخوابه و صبح با عشقی که به خودش توی رگهاش حس میکنه بیدار میشه. این از اون شوخیهای بامزهایه که فقط با انسان شده نه با هیچ موجود دیگهای. مثلا سنگ با «من همینم. طبیعتم همینه، مسیرم هم اینه.» مواجهه ولی آدم با «من نمیدونم چیام. هزار تا مسیر ناآشنا رو به رومه که هیچ کدومشون رو بلد نیستم.»
۶ سال تقریباً هر روز دیدمش. چون همیشه بود حتی وقتی حال روحی و جسمی خوبی نداشت. شب، روز، در سفرهایمان، در کلاس، در اتاق فرهنگی و اتاق بهداشت کنارش که محل گفتگوهای طولانی و مهم و درد و دلها بود. همون جا بود که بزرگترین راز زندگیم رو جوری که حتی خودمم باورم نمیشد بهش گفتم. اون روز بغلم کرد و من از نگاهش فهمیدم که از اون موقع به بعد، همه چیز فقط بین ماست، قرار نیست رفتارش باهام عوض بشه، و نشد، هیچ لحظهای.
حتی این یک سال اخیر که به خاطر شرایط کمتر میومد، بازم یه گوشهی همهی کارها، مهمترین اتفاقها، مادریکردنها و دلسوزیها بود.
روزی که بعد از جنگ اول اومد، درحالی که هیچ کس انتظارش رو نداشت و همه اشک ریختیم و پریدیم بغلش، اولین روز کاری من بود. در آغوشم گرفت و گفت خوشحاله که دانشآموز دیروزش همکار امروزشه. دورهی همکار بودنمون جدی و طولانی نشد. نمیخواستم هم بشه. همیشه دلم میخواست دانشآموزش باشم، کوچکتر، یک قدم عقبتر و نه هممسیر و همقدمش. چون میدیدم که چطور زندگی میکنه و چقدر ازش دورم.
"همیشه" بارهای معنایی مختلفی دارد. من "همیشه"، حتی روزهایی که به مسیرش، مسیرمان، باورهایم و هر چیز دیگری شک کردم هم دوستش داشتم. او "همیشه" بود؛ حتی در روزهایی که سختترین و شاید خطرناکترین شرایط برای حضورش فراهم بود.
امّا معنایی که امروز سختتر از هر وقت دیگهای داره، اینه که چطور بپذیرم و باور کنم که جسمش برای "همیشه" از این شهر میره؟ چطور بدرقهش کنم؟ چطور دیگه در اتاق فرهنگی، تست صدای بازیگری تئاتر رو با "از خون جوانان وطن لاله دمیده" از ما نمیگیره؟
خشک کردن گلها برای من یادآور غم و پژمردگی نیست. اتفاقاً چیزی درمورد جاودانگیه؛ نور و نشانهای برای گم نکردن خاطرات و قصههایی که میخوام جلوی چشمم باشن. مثل آفتابگردان سر خم کردهای که روز ثبتنام دانشگاه برای خودم خریدم. البته اون روز سربلند بود، شاید من هم.
وقتی مطمئن شویم که آنها هرگز برنمیگردند، چیزی جز خوبیهایشان را به یاد نمیآوریم.
بعد از حرف زدن با حسنا چه در دنیای واقعی چه مجازی، یه جور غم عجیب که قبلاً تجربهش نکردم ولی دوستداشتنیه میاد سراغم که حتی بعضی اوقات گریه میکنم. گمونم چون برام ناباورانهست که یه آدم میتونه انقدر دوستداشتنی و هیجانانگیز باشه.
و همیشه در برابر همچین آدمایی با این حس مواجهم که هیچ وقت نمیتونم لایق و جبرانکنندهی ستارههایی باشم که بهم میدن.
