fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

پرنده مردنی است.

پرنده مردنی است.

رفتن به کانال در Telegram

@lilispizbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
241
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
تابستان.☀️🍒
+1
تابستان.☀️🍒

☆

Repost from ندانستم
آدم هیچ‌موقع نمی‌فهمه آیا واقعا چیزی که هست رو دوست داره یا ازش متنفره. شب با تنفر از خودش می‌خوابه و صبح با عشقی که به خودش توی رگ‌هاش حس می‌کنه بیدار میشه. این از اون شوخی‌‌های بامزه‌ایه که فقط با انسان شده نه با هیچ موجود دیگه‌ای‌. مثلا سنگ با «من همینم. طبیعتم همینه، مسیرم هم اینه.» مواجهه ولی آدم با «من نمی‌دونم چی‌ام. هزار تا مسیر ناآشنا رو‌‌ به‌ رومه که هیچ‌ کدومشون رو بلد نیستم.»

۶ سال تقریباً هر روز دیدمش. چون همیشه بود حتی وقتی حال روحی و جسمی خوبی نداشت. شب، روز، در سفرهایمان، در کلاس، در اتاق فرهنگی و اتاق بهداشت کنارش که محل گفتگوهای طولانی و مهم و درد و دل‌ها بود. همون جا بود که بزرگترین راز زندگی‌م رو جوری که حتی خودمم باورم نمی‌شد بهش گفتم. اون روز بغلم کرد و من از نگاهش فهمیدم که از اون موقع به بعد، همه چیز فقط بین ماست، قرار نیست رفتارش باهام عوض بشه، و نشد، هیچ لحظه‌ای. حتی این یک سال اخیر که به خاطر شرایط کمتر میومد، بازم یه گوشه‌ی همه‌ی کارها، مهم‌ترین اتفاق‌ها، مادری‌کردن‌ها و دلسوزی‌ها بود. روزی که بعد از جنگ اول اومد، درحالی که هیچ کس انتظارش رو نداشت و همه اشک ریختیم و پریدیم بغلش، اولین روز کاری من بود. در آغوشم گرفت و گفت خوشحاله که دانش‌آموز دیروزش همکار امروزشه. دوره‌ی همکار بودنمون جدی و طولانی نشد. نمی‌خواستم هم بشه. همیشه دلم می‌خواست دانش‌آموزش باشم، کوچک‌تر، یک قدم عقب‌تر و نه هم‌مسیر و هم‌قدمش. چون می‌دیدم که چطور زندگی می‌کنه و چقدر ازش دورم. "همیشه" بارهای معنایی مختلفی دارد. من "همیشه"، حتی روزهایی که به مسیرش، مسیرمان، باورهایم و هر چیز دیگری شک کردم هم دوستش داشتم. او "همیشه" بود؛ حتی در روزهایی که سخت‌ترین و شاید خطرناک‌ترین شرایط برای حضورش فراهم بود. امّا معنایی که امروز سخت‌تر از هر وقت دیگه‌ای داره، اینه که چطور بپذیرم و باور کنم که جسمش برای "همیشه" از این شهر میره؟ چطور بدرقه‌ش کنم؟ چطور دیگه در اتاق فرهنگی، تست صدای بازیگری تئاتر رو با "از خون جوانان وطن لاله دمیده" از ما نمی‌گیره؟

خشک کردن گل‌ها برای من یادآور غم و پژمردگی نیست. اتفاقاً چیزی درمورد جاودانگیه؛ نور و نشانه‌ای برای گم نکردن خاطرات و قصه‌های
خشک کردن گل‌ها برای من یادآور غم و پژمردگی نیست. اتفاقاً چیزی درمورد جاودانگیه؛ نور و نشانه‌ای برای گم نکردن خاطرات و قصه‌هایی که می‌خوام جلوی چشمم باشن. مثل آفتابگردان سر خم کرده‌‌ای که روز ثبت‌نام دانشگاه برای خودم خریدم. البته اون روز سربلند بود، شاید من هم.

"لیلا برگشته بود، اینک یکسره به قامت آبی، گفت: برخیز که فصل رفتن است."
+1
"لیلا برگشته بود، اینک یکسره به قامت آبی، گفت: برخیز که فصل رفتن است."

وقتی مطمئن شویم که آنها هرگز برنمی‌گردند، چیزی جز خوبی‌هایشان را به یاد نمی‌آوریم.

Fourth of July.mp34.70 MB

بعد از حرف زدن با حسنا چه در دنیای واقعی چه مجازی، یه جور غم عجیب که قبلاً تجربه‌ش نکردم ولی دوست‌داشتنیه میاد سراغم که حتی بعضی اوقات گریه می‌کنم. گمونم چون برام ناباورانه‌ست که یه آدم می‌تونه انقدر دوست‌داشتنی و هیجان‌انگیز باشه. و همیشه در برابر همچین آدمایی با این حس مواجهم که هیچ وقت نمی‌تونم لایق و جبران‌کننده‌ی ستاره‌هایی باشم که بهم میدن.

☆
+4
☆

sticker.webp0.13 KB

I just need a sign that I still am me When the room goes dark and there's no one to see.

🌟
+1
🌟

یعنی یه روزی می‌رسه که توی تصمیماتم گرگ‌ها رو در نظر نگیرم؟

They told me all of my cages were mental.

پیام صوتی00:21

این عکس مال کمپین پولارویده تا مردم رو تشویق کنه تلفن‌های همراهشون رو کنار بذارن و در لحظه حال زندگی کنن. و رفته اینا رو کنار
این عکس مال کمپین پولارویده تا مردم رو تشویق کنه تلفن‌های همراهشون رو کنار بذارن و در لحظه حال زندگی کنن. و رفته اینا رو کنار فروشگاه‌های اپل و دفاتر گوگل قرار داده بیشتر.

از روتین داشتن فراری بودم. روتین داشتن برام یادآور زندگی بزرگ‌سالی و کار کردن بود؛ می‌ترسیدم بزرگ شم و مجبور شم هرروز یه سری کار رو تکرار کنم و هرروز جملات تکراری بگم. همچنین فکر می‌کردم روتین داشتن روحیه‌ی موزیسین‌ها‌ی سخت‌کوش رو می‌خواد: کسانی که هرروز یک قطعه رو تکرار می‌کنن تا به یک ایده‌آلی برسند. من که از بچگی از سخت‌کوشی بدم می‌اومد و طرفدار نبوغ خالص و کمیابی بودم که هیچ‌وقت هم نداشتمش، سعی کردم تا جایی که اختیارش رو دارم، از روتین‌ها فرار کنم. تا جایی که سعی می‌کردم هیچ‌وقت برنامه‌ی خواب مشخص نداشته باشم و حتی برای دو روز پشت هم یه جور صبحونه یا ناهار نخورم. این‌جوری امکان پیشامدهای تصادفی رو بیشتر می‌کردم و با جزییات متفاوت در زندگی روزمره‌ام انتظار چیزهای غیرمنتظره رو می‌کشیدم. می‌تونستم هرروز برای همه‌چی از اول تصمیم بگیرم و به راحتیِ حاصل از انتخاب‌های قدیمی نه بگم و خودم رو محدود به هیچ اسم و هدفی نکنم. چون دوره‌ای نیاز داشتم تا جای ممکن احساسات مختلف رو تجربه کنم و با همه‌جور آدم در ارتباط باشم و نتیجه‌ی تمام تصمیماتم تجربه‌ای تازه باشه. اما بالاخره طرفدار روتین‌ها شدم. چون حالا نیاز به امنیت دارم و فکر می‌کنم تکرار، اون‌قدرها هم بد نیست. فقط برای دوره‌ای.