uk
Feedback
𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞

Відкрити в Telegram

هنوز مطمئن نیستم. از زندگی، از خودم، از تو. از ما. اینجا "از من" می‌نویسم. _هنرجوی تئاتر. اینجام عزیزم: https://t.me/SendHarfBot?start=85e726d474ca

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 244
Підписники
+424 години
Немає даних7 днів
+1630 днів
Архів дописів
Відеоповідомлення00:11

امروز توی این دفتر واسه النا نامه نوشتم، قرار شد یک صفحه ازش رو خالی بذاره و اون نامه رو پنج سال دیگه بخونه، اگر تا اون موقع
امروز توی این دفتر واسه النا نامه نوشتم، قرار شد یک صفحه ازش رو خالی بذاره و اون نامه رو پنج سال دیگه بخونه، اگر تا اون موقع من خارج از ایران بودم و النا هم وکیل شده بود پس یعنی این دفتر خوش‌شانسی میاره و النا میتونه توی اون صفحه که خالی گذاشته، واسه پنج سال دیگه‌مون هم یه چیزی بنویسه ولی اگر غیر این بود دفتره پدرسگه و باید آتیشش بزنه.

هیچ چیز برای پست کردن و شیر کردن اینجا ندارم، وایب خوبی هم بهم نمیده و انگار بقیه هم مثل قبل وایب خوبی از اینجا نمیگیرن پس جدی نمیدونم چرا دیلیتش نمیکنم.

این نور کو؟ هرچی وایسادیم چیزی از زخمامون رد نشد که. نکنه اینم برای گول زدنه.

هرچقدر که فکر میکنم میبینم من هیچوقت با کسی در جنگ نبودم، ولی زخمای روی تنم زیادن. خیلی زیاد‌.

بدتر از غم، عادی شدنشه، قبول کردنشه. اینه که دیگه سعی نکنی ازش فرار کنی، چون خب زورت نمیرسه. به جاش قبولش کنی و سعی کنی به زندگیت برسی. اونم یه گوشه همینجوری ذره ذره وجودتو بخوره.

Repost from N/a
Відеоповідомлення00:15

این‌قدر توی این یکی دوسال اخیر، شب‌هام رو با گریه سپری کردم، حتی وقت‌هایی که روزهام رو با بالاترین کیفیت سپری می‌کنم، شب دلم پُر از ماتم و گریه‌ست و دلم می‌خواد یک دل سیر گریه کنم. چیه این آدم بودن که هرروزش سخت‌تر از دیروزه.

برا اون خاطره‌ها نه تنها نمی‌زنه قلبم، تره هم خرد نمی‌کنم.

نه، جایی نیست که جای خالی‌ام احساس شود. مترو پر از مردم است، رستوران پر از مردم است، سرها پر از مشغله‌های کوچک است. از دنیا بیرون لغزیدم و از دنیا چیزی کم نشد. باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم می‌خواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم؛ نبودم. ضمنا این را هم بگویم، دوستت داشتم. حالا می‌گویم چون دیگر اهمیتی ندارد.
- کلمات | ژان‌ پل سارت

هرچی پیام ریسکی داشتم امروز یه جا فرستادم و الان روانم اینجوریه که چته عزیزم؟

ضحاک روزی خون دوتا جوون رو میخورد؛ شما چندتا..؟

دوستان شما هم به صورت دیفالت ناراحتید و یه غم و استرس دائم درونتون نهادینه شده که نمی‌دونید باید باهاش چیکار کنید؟

Repost from من؛ سارا
علاوه بر فاجعه‌ای که رخ داده، اعدام در ملاعام اثرات روان‌شناختی بسیار بدی داره. چرا انقدر به نمایش خشونت علاقه دارید؟ می‌خواید چیو ثابت کنید با این کار؟ اینکارا فقط از دست حرومزاده‌هایی مثل شما برمیاد.

حالم مثلِ سکانسِ آخرِ خاتونه؛ انگار همه رفتن، همه مردن، فقط من موندم، تنها، زخمی، با وطنی که وطن نشده.

چه روز بدی برای زنده بودن، برای بیدار شدن، برای حرف زدن با آدم‌ها، برای غذا خوردن‌، برای آهنگ گوش دادن، برای کتاب خوندن، برای تحمل دلتنگی، برای درس خوندن‌، برای خوابیدن، برای خسته بودن‌، برای نفس کشیدن، برای نوشتن، برای حرف‌های سیاسی، برای همه چیز .

photo content

توو روزی که همه دنبالِ این بودن یه کاری انجام بدن تا تاریخ رند مبادا از دست بره، یک نفر و چه‌بسا چندین نفر اعدام شدن، حالا می‌فهمم چرا رغبتی برایِ ساختنِ یک روزِ خاطره‌انگیز نداشتم.

زنده نیستم، دیشب مُردم، با تموم وجودم دوباره حسش کردم.

بنگرید ای اهلِ درد، دار هم شرمنده است؛ صبحِ این ویرانه، از خونِ جوان آغشته است