uk
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Відкрити в Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
495
Підписники
Немає даних24 години
-217 днів
+12430 день
Архів дописів
چیشد که روز تولدم انقدر دردناک شد.

sticker.webp0.00 KB

می‌گذره نه؟ امروز هم می‌گذره. امیدوارم زمان، تندتر از روزهای قبل حرکت کنه. متاسفم که نیومدم.

می‌گذره نه؟ امروز هم می‌گذره. امیدوارم زمان، تندتر از روزهای قبل حرکت کنه. متاسفم که نمیام به دیدنت.

شمع خاموش شده رو روی میز قرار داد. با هر توانی که داشت، سمت تراس رفت. نسیم خنک شبونه موهاش رو به رقص دراورد. +سقوط چه طعمیه؟ تلخ، شیرین، یا ملس؟ بعد به ارتفاع اتاقی که از اون هتل رزو کرده بود خیره شد. +شاید یه طعم نیست، خاموش‌ترین فریاده. روشنایی ماه چشم‌هاش رو مشغول کردن. +دیگه هیچ منبع نوری نمی‌تونه منو از تاریکی وجودم خلاص کنه. روی لبه‌ی نرده‌های تراس نشست و پاهاش رو تاب داد. +یجور قمار کردن با مرگ. مثل بازی‌کردن با عزرائیل. نجوایی گوش‌هاش رو نوازش کرد. -تولدت مبارک، دلیل من. لبخند رو لب‌هاش حک شد. صدای اون بود؟ چقدر دلش برای شنیدن‌شون تنگ شده بود. اینجا حضور داشت یا همه‌ی این‌ها توهم قلب خسته‌ش بود؟ +بذار برات یه داستان بگم. "فرمانده‌ای که وصل بود به چشم‌هات، نفس‌هات، لبخندهات و حتی دردهات، درست روز ورودش به این دنیای بی‌رحم؛ از دنیا می‌ره. روز تولد و مرگش یکی میشه. چون دیگه نه جسمش و نه روحش نمی‌تونن بیشتر از این محکوم شن. این حکم، براشون زیادیه؛ و حالا، قراره به دیدارت بیان." تموم شد. یعنی سقوط، همچین حسی داشت؟

به شمع‌ها خیره شد، کاش آتیش کوچیک‌شون می‌تونست جسم خسته‌ش رو در بر بگیره. +بسوزید که سوزوندین زندگیم رو. دستش رو سمت بدنه‌ی شمع برد. پارافین سفیدی روی دست‌هاش جا خشک کرد. سوخت؛ ولی سوزشش در برابر سوختن‌های قلبش، هیچ بود. روبه‌روش، جای خالی‌ای حضور داشت که روزی دلیل نفس‌هاش بود. انقدر به اون نقطه‌ی پوچ خیره شده بود که زمان از دستش در رفت. ساعت از 00:00 گذشت. +این اولین تولدیه که بدون تو می‌گذره. چشمش به قاب عکس روی دیوار خورد. +اولین تولدی که نگاهت رو ندارم. و بعد، بک‌گراند گوشیش که لبخندهاش رو به تصویر کشیده بود. +اولین تولدی که نمی‌خندی برام. شمع رو برداشت و درست رو به روی چشم‌هاش گرفت. +می‌بینی این نور رو؟ واقفی به اینکه چطور تونسته با وجود کم‌سو بودنش، به کل اتاق روشنایی ببخشه؟ بعد، به آرومی، اجازه‌ داد نفس‌هاش شعله‌ رو ببلعه. +همه‌جا تاریک شد نورچشم من. اشک‌هاش، شروع به نوازش گونه‌ش کردن. +دیدی چطور نبود این شعله اتاق رو به تاریکی فرو برد؟ قطره‌های پی در پی. بدون کنترل. با سوزش گلوش. درد چشم‌هاش که سرچشمه‌شون فشاری بود که بهشون وارد می‌شد. +نبودنت، همین‌قدر منو غرق تاریکی‌ کرد.

sticker.webp0.00 KB

44شه لینکشو منقضی میکنم

دونفر؟

Repost from N/a
They know how to serve 🍷🍾

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
8544043648 (9).mp34.16 MB

Repost from N/a
"دودِ سیگـارِ بـرگ و خـاکستـره جنـگ مـی‌داد؛" چَشمانش در نیمۀراه سنگین شده و لبخندش هیچ گرمایی را گواه نبود.. نگاهش غرقِ در کهنگیِ آن رگها، به زمین نرسید که دیده‌اش از هزاران مَسلخِ تاریکی گذشت و با صدای خرده شیشه های غرور، ناگهان به خودش آمد: +اولین باری بود که دیدم یه چیزی رو “ناخواسته” رها کردی! نمی‌دانست این یک لرزشِ ناگهانی از عمقِ اعصابِی متلاشی‌ بود یا هجومِ لحظه‌ایِ یک خاطره‌… -می‌بینی؟… حتی این انگشت‌هام دیگه یادشون رفته چطور باید به چیزی چنگ بزنن و نگه‌ش دارن. + یا شایدم بارِ گناه‌هات اون‌قدر سنگین شده که کلمات دیگه یاری نمی‌کنن؟ بر لب‌های باریک و بی‌رنگش، خنده‌ای تلخ و زهرآگین نشست؛ انتظار داشتم دست به قبضه‌ی سلاحش ببرد یا با فریادی اتاق را به لرزه درآورد. اما تنها آنچه از میانۀ تصور به خشم آمد از بدنۀ خشابش سرد تر بود همان چشمان خاکستری‌اش که صاف نشست میانِ چشمانم: - حق با توئه.. دیگه نتونستم حرفی بزنم؛ هر واژه‌م از تیزیِ چاقو برنده‌تر بود و آدمِ روبه‌روم..
از جون برام عزیزتر!

Repost from N/a
photo content
+1

ذهنم توان فکر کردن نداره

https://t.me/Doomedthv/7810 https://t.me/Doomedthv/7811 https://t.me/Doomedthv/7812 شاید مسئله این نیست که میخواد برسه یا نه شاید از لحظه‌ ای که وایسه میترسه،میترسه بفهمه تمام این مدت از چیزی فرار میکرده که قرار نبوده دنبالش کنه

کیه که حال داشته باشه

اخی ناز چرا کرم نمی‌زنی بهش کرم بزنی خوب میشه کبود شده؟