uk
Feedback
کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Відкрити в Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 827
Підписники
+624 години
+527 днів
+10530 день
Архів дописів
پُر از انتظارم. انتظارِ کسی یا چیزی که نمی‌دونم چیه.

دیشب و‌ امروز خیلی قشنگ بود. تا صبح بیدار بودن، فیلم‌ دیدن، تماشای طلوعِ آفتاب و صبح زودِ جمعه کافه رفتن با رفیق، از اون اتفاق‌هایی بود که لذتش و حالِ خوبش رو یادم رفته بود.

به عنوانِ یک آدمِ فیزیکی و تاچ‌پرسن، نیازم به بغل شدن و‌ لمس شدن رو با تمامِ وجودم احساس می‌کنم، طوری که انگار ‌ذره‌ذره‌ی وجودم به یک بغلِ عمیق، و طولانی نیاز داره. انقدر زیاد که اگه این بغل نشدن و لمس نشدنم‌ یه ذره دیگه ادامه پیدا کنه، مطمئنم خشک می‌شم و تمامِ احساساتِ درونیم پوسیده می‌شن.

سر صبحی یک رهگذر داشت دنبالِ اتوبوس می‌دوئید، سرِ خیابونی که نه جایی برای ایستگاه اتوبوس بود نه نگه داشتن. با این حال اتوبوس با دیدنِ رهگذری که داشت با لبخند می‌دوئید و دست تکون می‌داد نگه داشت، در رو باز کرد و گفت بپر بالا. رهگذر ذوق‌زده گفت دمت گرم، و سوار شد. در مسیرِ برگشت پشتِ موتورِ رفیقم نشسته بودیم و غرق در صحبت بودیم. وسطِ حرفش دو بار عطسه کرد. یک موتوریِ دیگه از کنارش رد شد. داد زد و گفت عافیت باشه. رفیقم تشکر کرد، لبخند زد، و حالش خوب شد. حالِ جفتمون خوب شد، انقدر حالمون خوب شد که یادمون رفت چی داشتیم می‌گفتیم. ما مردمی بودیم که توی این دوره زمونه حیف شدیم. اگر شرایط یه ذره بهتر بود، حالمون یه ذره بهتر بود، و خوشحال‌تر‌ بودیم، تبدیل می‌شدیم به بامعرفت‌ترین آدم‌ها. حیف شدیم‌ توی این‌ دوره‌ زمونه. خیلی حیف شدیم.

گرمه. پدرسگ.

رفتیم بالا پشت‌بوم طلوعِ آفتاب رو دیدیم.
رفتیم بالا پشت‌بوم طلوعِ آفتاب رو دیدیم.

عجیبه که هرچی زندگی جلوتر می‌ره و بزرگ‌تر می‌شی بیشتر به این نتیجه می‌رسی که دغدغه‌های قبلیت چقدر بی‌ارزش بودن، حتی اگه توی اون دوره لازم داشتی همچین دغدغه‌هایی داشته باشی، ولی بازهم وقتی بزرگ‌تر می‌شی و به قبلی‌ها فکر می‌کنی به خودت می‌گی خب که چی؟ خیلی عجیبه. یهو به خودت میای و می‌گی من واقعاً سر اون فکرها و تصمیم‌های احمقانه‌ داشتم حرص می‌خوردم و با خودم می‌جنگیدم؟ از یه جایی به بعد آدم به این نتیجه می‌رسه که طرزِ فکرش رو باید تغییر بده. سبکِ زندگیش رو باید تغییر بده. روابط و اهدافش و مدلش رو باید تغییر بده. بلکه بعداً وقتی به گذشته نگاه می‌کنه از هرچیزی که گذروند پشیمون نشه. زندگی کوتاهه و هر تصمیمی، هر انتخابی، هر مسیری یا تبدیل می‌شه به یک عمر افتخار و راحتی و حالِ خوب، یا یک عمر پشیمونی، و امان از اون یک عمر پشیمونی.

رسماً دارم طبقِ ساعتِ آمریکا زندگی می‌کنم. یه جوری شب‌ها بیدارم و در طولِ روز خوابم که انگار روزها هیچ‌ زندگی‌ای در جریان نیست و همون شب زندگی کردن کافیه. ولی تَهِ دلم راضی‌ام. تا ابد شب پرسن هستم و از روز و نورِ خورشید بیزار.

توی این دوره زمونه‌، مردم می‌رن دیت، در همون دیدارِ اول وارد رابطه می‌شن. اون‌وقت من و تو، در فصلِ دهم از قسمتِ پنجمِ زندگی‌مون. نه تنها هیچ اتفاقی نمیوفته بلکه نویسنده‌هامون انقدر نمی‌دونن چیکار کنن رندوم شِت یک سری کاراکتر از فصل‌های قبلی میارن. کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم... درواقع‌ مطمئن می‌شم، که مشکل از منه.

آقا داییم اون سه ماهِ جنگ دهنِ ما رو با تحلیلاش سرویس کرد انقدر هی اخبار می‌خوند، هی پای تلوزیون بود، هی تحلیل می‌کرد، هی نظر می‌داد، هی بحث می‌کرد، امروز بهم زنگ زد یه سوالِ نرم‌افزاری داشت، ازش پرسیدم از جنگ چه خبر؟ می‌گه هر گُهی می‌خوان بخورن، من دیگه اخبار نه می‌بینم نه می‌خونم :)))))))

+ می‌خوای برات یک فایلِ پی‌‌دی‌اف آماده کنم؟ (پی‌دی‌افش هیچ‌وقت باز نمی‌شه.)
+ می‌خوای برات یک فایلِ پی‌‌دی‌اف آماده کنم؟ (پی‌دی‌افش هیچ‌وقت باز نمی‌شه.)

زندگیِ سالم دیگه داره خیلی حوصله سر بر می‌شه، جنگ هم که تکراری شده. دلم فساد و فسخ و فجور می‌خواد.

سری قبلی که توی بله بودم یه گروه پیدا کرده بودم به اسمِ موزیکِ راک و متال اونجا هر از گاهی چَت می‌کردیم با بچه‌ها، الان یه جوری از همه‌ی گروهای اونجا لفت دادم و پیویا رو پاک کردم که یهو بر خط بشیم دیگه کسی نیست باهاش حرف بزنم. اصلا‌ً گیریم کسی‌ام باشه، به حدی اون فضا برام نا امنه که حس می‌کنم همه دارن نگام می‌کنن، یه جوری حرف می‌زدم انگار در یک مکانِ پابلیک بودم و میکروفون بهم وصل بود.

من واقعاً مُخَم نمی‌کشه دوباره برخط بشم. علاوه بر قطعی نت و آزاردهنده بودنِ شرایطش کلاً فضای این برنامه‌ها برام غیرقابل تحمله. چند روز پیش مجبور شدم یه لحظه آنلاین بشم اصلاً همون صفحه‌ش رو دیدم هرچی خاطره‌ی بد بود برام زنده شد. جدی دلم نمی‌خواد دوباره برگردم.

یهوی یادِ اون موقعی افتادم که بعد از سه ماه قطعی نت، رفتم اینستا و دنیا داشت روالِ عادیِ خودش رو طی می‌کرد و انگار نه انگار. اینکه انقدر تنها بودیم و انقدر تنهاییم خیلی تلخه.

حس می‌کنم اینا دیگه با شهرهای مرکزی کاری ندارن، صرفاً دارن جنوب رو می‌زنن که بریزن توی خارک. آقای ترامپ اون همه ادعایی که درمورد regime change داشتی و اون همه we make iran great again گفتنات چی شد پس؟ ریدم تو اون مذاکرات و توافقات و بمبا و جنگنده‌هات.

دوستان نمی‌دونم چطوری ولی مراقبِ سلامتیِ چشمتون باشید. در حالِ قطره ریختنم، و واقعاً عفونتِ رو مُخیه. یه جوری چشمم وَرَم کرده و تیر می‌کشه انگار توی فایت کلاب مُشت خوردم.

هنوز هیچی نشده اینترنت‌ها به شدت دچارِ اختلال شدن.

هر کاری داری انجام بده که هر لحظه ممکنه دوباره بزنن و برخط بشیم. نه که تا الان خیلی کارِ مفیدی انجام دادیم...

Repost from کلافه.
بچه ها، کسی هست که تهران باشه و بتونه فقط یه شب از یه بچه گربه مراقبت کنه؟ یه گربه افتاده کف پاساژ مون و حالش بده، با مشورت دامپزشک براش قطره چشم و شربت گرفتیم فقط امشب باید دست یه نفر بسپرمش که مراقبش باشه و داروش رو بده ممنون میشم اگه خودتون می‌تونین یا کسیو میشناسین که امکان نگهداری ازش داره بهم معرفی کنین و پیام بدین. @Arsin2004