uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Kanalga Telegram’da o‘tish

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 238
Obunachilar
+224 soatlar
+1477 kun
+32330 kun
Postlar arxiv
انقدر به صبح زود بیدار شدن عادت ندارم اومدم بابت کار به یکی پیام بدم به جای صبحتون به‌خیر نوشتم سلام، شبتون بخیر.

خودم درستش می‌کنم. حلش می‌کنم. بدونِ اینکه در انتظارِ ناجی یا قهرمانی باشم.

گاهی اوقات احساس می‌کنم چند نفرم. چند تا آدمِ مختلف با شخصیت‌های مستقل. شخصیت‌هایی که افکار و عقاید و سلایق‌شون باهم فرق می‌کنه و هیچ‌وقت با هم به یه نتیجه نمی‌رسن.

Repost from • رایمون
«چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست ...»

I didn’t think I’d live this long. Fuck.

I-Escaped.m4a2.35 MB

آقای نویسنده، مدتی‌ست دیگر برایتان نمی‌نویسم. راستش را بخواهید، با شما قهرم. البته قهری یک‌طرفه؛ چون ظاهراً شما حتی از وجود این دعوا هم خبر ندارید. من پیشنهاد صلح می‌دهم، شما جنگ را انتخاب می‌کنید. پیشنهاد مذاکره می‌دهم، نماینده‌تان حتی سر میز حاضر نمی‌شود. خواسته‌هایم را می‌فرستم، سین می‌کنید و جواب نمی‌دهید. حداقل اگر دشمنی شخصی‌ای با من دارید، لطفاً رسمی اعلام کنید. آدم بالاخره باید بداند در این جنگ اسیر است، سرباز است، یا صرفاً سیاهی‌لشکری که اشتباهی وسط میدان مانده. آقای نویسنده، باور کنید اگر کلیدی برای خاموش‌کردن خودم وجود داشت، مدتی رویش می‌زدم. نه از آن خاموش‌کردن‌های نمایشی؛ از آن‌هایی که مغز واقعاً چند روز دست از اضافه‌کاری بکشد. مغز من مدت‌هاست بدون قرارداد، بدون بیمه و بدون مرخصی سه شیفت کار می‌کند و تازه آخر ماه هم از خودم طلبکار است. گاهی فقط دلم می‌خواهد همه‌چیز برای مدتی خاموش شود؛ صداها، فکرها، اضطراب‌ها، گذشته، آینده، آدم‌ها؛ تاریکی مطلق. انگار جسمم بیمار نیست، روحم تب کرده و نسخه‌اش چیزی نیست جز چند روز نبودن در این هیاهو. گاهی حتی زندان در ذهنم آرامش‌بخش‌تر از آزادی به نظر می‌رسد؛ جایی که دیگر لازم نباشد هر صبح بیدار شوم و از خودم بپرسم امروز دقیقاً برای چه باید ادامه بدهم. از بی‌هدف زندگی‌کردن خسته‌ام. نیاز دارم اتفاقی بیفتد، چیزی تغییر کند. برای اولین بار در زندگی‌ام به تمام دوستانی که توانستند مهاجرت کنند حسادت می‌کنم. قبلاً نگاهشان می‌کردم و می‌گفتم «خوش به حالشان.» حالا نگاهشان می‌کنم و در ذهنم پرونده تشکیل می‌دهم که چرا من هنوز اینجا هستم و آن‌ها نیستند. بااین‌حال، آقای نویسنده، مدتی‌ست آدم دیگری شده‌ام. نه از آن تغییر شخصیت‌های فیلم‌ها که شخصیت اصلی یک شب گریه می‌کند، صبح بیدار می‌شود، موهایش را کوتاه می‌کند، موسیقی انگیزشی پخش می‌شود و ناگهان زندگی‌اش درست می‌شود. نه؛ تغییر من کُندتر، کثیف‌تر و دردناک‌تر بود. یاد گرفتم امن باشم. یاد گرفتم وسط بحران، به‌جای اینکه خودم هم جزئی از بحران شوم، چند لحظه بایستم و فکر کنم. یاد گرفتم از لحظه‌هایم استفاده کنم. بخشی از آدمی را که قبلاً بودم، آگاهانه کنار گذاشتم؛ شاید حتی کشتم. بعضی نسخه‌های آدم باید بمیرند تا نسخه‌های دیگر بتوانند نفس بکشند. دلم می‌خواهد کسی باشم که دیگران بتوانند به او تکیه کنند؛ کسی که وقتی همه‌چیز به‌هم می‌ریزد، حضورش خودش کمی امنیت باشد. می‌خواهم قابل اعتماد باشم، پناه باشم، محکم باشم. حالا که تمرین کرده‌ام چنین کسی شوم، باید ادامه بدهم. باید با هر چیزی که مانع رشدم می‌شود بجنگم. باید گذشته را، اگر نمی‌توانم تغییرش بدهم، حداقل آن‌قدر بسوزانم که دیگر شب‌ها برایم سایه نسازد. دیگر از چسناله‌کردن خوشم نمی‌آید؛ البته همچنان استعداد قابل‌توجهی در آن دارم، فقط تصمیم گرفته‌ام کمتر از این استعداد استفاده کنم. بیش از قبل به پیشرفت فکر می‌کنم. دوست دارم موفق شوم. دوست دارم روزی به عقب نگاه کنم و ببینم تمام این سال‌ها فقط یک فصل بد بوده‌اند، نه کل کتاب. چون حقیقت این است که مدت زیادی خودم را رها کرده بودم. مثل بادی به هر جهت، می‌گذاشتم هر اتفاقی که می‌خواهد بیفتد. مقاومت نمی‌کردم. خودم را سپرده بودم به غم، درد، افسردگی و هر چیزی که می‌توانست چند سانتی‌متر دیگر مرا پایین بکشد. افسردگی دورم پیچیده بود؛ مثل زنجیری که بعد از مدتی آن‌قدر به وزنش عادت می‌کنی که فراموش می‌کنی اصلاً زنجیری وجود دارد. افکار تاریک ذهنم را گروگان گرفته بودند و آن هیولای درونم روزبه‌روز چاق‌تر و خوشحال‌تر می‌شد. من غذا می‌خوردم، او هم غذا می‌خورد. من نمی‌خوابیدم، او شیفت شب می‌داد. تا اینکه تصمیم گرفتم بجنگم و همان‌جا فهمیدم سخت‌ترین بخش ماجرا چیست: من به غم عادت کرده بودم؛ به درد، افسردگی و تاریکی. حتی با آن هیولا رفیق شده بودم. آدم گاهی با زندانبانش هم صمیمی می‌شود، اگر مدت زیادی در یک سلول بماند. حالا زندانی‌کردن دوباره‌ی آن هیولا از تحمل خودش هم سخت‌تر شده. هر بار که فکر می‌کنم دارم بهتر می‌شوم، آن بخش تاریک از جایی سر بیرون می‌آورد و می‌گوید: «سلام، منو که یادت نرفته؟» و این جنگ، بیشتر از هرچیزی، کودک درونم را خسته کرد؛ شاید حتی کشت. گاهی دلتنگ آن بچه‌ای می‌شوم که یک زمانی درونم زندگی می‌کرد؛ همان که با چیزهای ساده خوشحال می‌شد، زود باور می‌کرد، راحت دوست داشت و هنوز فکر می‌کرد آدم‌ها اگر بگویند «می‌مانم»، واقعاً می‌مانند. نمی‌دانم کجا از دستش دادم، فقط می‌دانم هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند همان بچه را به من برگرداند.

بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ ششم. . ۱۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۹ شب.
بن‌بستِ نویسنده؛ یادداشتِ ششم. . ۱۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۹ شب.

تک‌تک سلول‌های بدنم، و احساسات و روح و روان و قلبم گرد و خاک گرفتن و کثیف شدن. کاش یکی پیدا می‌شد تمیزشون می‌کرد. تنهایی زورم نمی‌رسه.

من می‌خوام هودی بپوشم. پس کِی هوا سرد می‌شه؟!

سوتفاهم نشه، منظورم این نیست که هیچکس نمی‌تونه تغییر کنه همه تا آخر بدن، حتماً باید بقیه رو قضاوت کنیم نه، جمع نبستم و اصلا‌ً منظورم کلی نبود، همین که به انرژی و حس اولیه خودت باور داشته باشی کافیه. باقی چیزا رو زمان ثابت می‌کنه.

از تجربه‌های شخصی: شاید توی زندگی آدمی رو ببینید یا سر راهش قرار بگیرید که ازش خوشتون نیاد. توی دلتون می‌گید خب بهش فرصت بدم، شاید تغییر کنه، شاید دارم زود قضاوت می‌کنم. انرژی اولیه‌ات چی می‌گه؟ همون نگاهِ اول. بهش اعتماد کن. اگر توی نگاهِ اول به نظرت اون آدم سمی، دوست نداشتنی، غیرقابل اعتماد اومد، باورش کن. فرکانسِ آدم‌ها باهم فرق داره. حتی اگه آدمِ بدی نباشه، ولی تو انرژیِ بدی ازش بگیری، اشکال نداره. ممکنه صرفاً روحیه تو باهاش سازگار نباشه. روش حساب کن. اگه بهش فرصت بدی به امیدِ اینکه شاید بعداً حست نسبت بهش عوض بشه، بعداً آدمِ بهتری بشه، بعداً انرژی‌ای که ازش می‌گیری تغییر کنه پشیمون می‌شی، صرفاً یک آدمِ سمی و بارِ اضافی‌ای رو توی زندگیت تحمل می‌کنی که بابتِ دلیل و منطقش بعداً گندش در میاد. قبل از اینکه دیر بشه خودت حذفش کن.

KHABAM MIAD

از صبح زود بیدار شدن متنفرم.

این کامنت رو زیر یکی از پست‌ها خیلی اتفاقی خوندم. می‌دونید چیه؟ راستش این تیپ آدم‌ها، دقیقاً همون مدل آدم‌هایی‌ان که من ازشون
این کامنت رو زیر یکی از پست‌ها خیلی اتفاقی خوندم. می‌دونید چیه؟ راستش این تیپ آدم‌ها، دقیقاً همون مدل آدم‌هایی‌ان که من ازشون متنفرم. حالم به‌هم می‌خوره ازشون، ازشون بیزارم. آدم‌های بی‌درک، بی‌شعور، بی‌عاطفه. کسایی که توی ذهنِ خودشون یک سری چهارچوب ساختن، یک سری باور غلط ساختن که فلانی اگه بخواد می‌‌شه، اگه می‌خواست می‌تونست، خودش نمی‌خواست، خودش تلاش نکرد، خودش نشد، و هیچ‌کدوم از شرایط و بن‌بست‌ها و در و دیوارها، اتفاق‌ها و آدم‌هایی که ممکنه باعث بشن یه اتفاقی نشه رو‌ در نظر نمی‌گیرن. همه چی رو فقط و فقط خطی می‌بینن... بدون اینکه درکی از مشکلاتِ کلی داشته باشن. حتی اگه یه جاهایی حق با اینجور آدم‌ها باشه، من ازشون متنفرم و آرزو می‌کنم هیچ‌وقت سر راهم قرار نگیرن. خودخواه‌های حال به‌هم‌زن.

دلتنگِ یه سری احساساتی‌ام که برای پیدا کردنِ کلمه‌ و توصیف و تعریفشون ناتوانم. انگار به یه سری چیزایی‌ نیاز دارم که هیچکس درکشون نمی‌کنه.