~Yaz beni~
Відкрити в Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
230
Підписники
Немає даних24 години
+167 днів
+1630 днів
Архів дописів
231
'پارت صد و پانزدهم'
چندین ثانیه بیآنکه پلک بزند، با شیفتگی به چهرهام خیره شد :
-میدونی تو چطور آدمی هستی؟آدمی که وقتی خودش ذرهای امید نداره،به بقیه امید میده.آدمی که وقتی خودش میترسه،بقیه رو آروم میکنه و میگه نترس ببین من اینجام،چیزی نمیشه.آدمی که وقتی ناراحته لبخند میزنه تا اطرافیانش ناراحت نشن.تو همیشه قوی و سرپا وایمیستی تا اطرافیانت زمین نخورن.
تک تک جزئیات صورتم را با نگاهی دقیق و عاشقانه، مرور کرد :
-برای همینه که انقدر حیران توئم.مگه میشه یه آدم زخمی،زخمهای بقیه رو خوب کنه؟شفابخش باشه؟همه میگن آدم زخمی،زخم میزنه.اما تو؛فقط زخمها رو خوب میکنی.زخمهای خودت رو نادیده میگیری.به زخمهای بقیه فکر میکنی.تو اگه توی درد و غم فرو بری بازم صدات در نمیاد.تو همش دیگران رو اولویت خودت قرار میدی.تو زندگیم آدمی به فداکاری تو ندیدم.هیچکسی رو ندیدم که انقدر پاک و خوش قلب باشه.
نزدیک شد و زاویه نشستنش را تغییر داد. دست راستش را بالا گرفت؛ این بار با تردید نه، بلکه با اطمینان خاطر موهایم را از صورتم کنار زد و چشمهایش را به زلفهایم دوخت. محو تماشای موهایم بود.
صورتم را میان دستهایش قاب گرفت؛ آنقدر با عشق نگاهم میکرد که زیر بار این نگاهها ذوب شده بودم و قلبم دیوانهوار میتپید :
-اما من دیگه اینجام.تا وقتی خودت نخوای،از کنارت تکون نمیخورم.همیشه اینجا میمونم؛کنارت.نیازی نیست پیش من نقش بازی کنی.ترسهات رو نشون بده.باشه؛دلم نمیاد اشکهات رو ببینم اما اگه دلت میخواد گریه کنی گریه کن.زخمهات رو بهم نشون بده،من براشون مرهم میذارم.من بهت امید میدم.پیش من میتونی خودت باشی.میتونی احساسات واقعیت رو ببینی.بدون اینکه قضاوت بشی،دوست داشته بشی!
لبخند زد و دستهایم را گرفت. انگشتهایش را قفل انگشتهایم کرد :
-من دیگه هیچوقت این دستها رو ول نمیکنم؛هیچوقت!
من همیشه در میان آدمها تنها بودم، تا اینکه او آمد؛ کسی که با عشقی بیمرز و بیمنت، تمام شکافهای روحم را با ستایشهای بیصدایش پر کرد.
هیچکس پیش از او، من را اینگونه عمیق، بی منت و ستایشآمیز دوست نداشته بود!
-میتونم بغلت کنم؟
قلبم با سوألی که پرسید، لرزید. من محتاجِ آغوش معجزهآسای او بودم.
سرم را به آرامی به نشانهی تأیید تکان دادم. بدونِ هیچ درنگی، دستش را پشت کمرم گذاشت و من را به آغوشش کشاند. سرم روی سینهاش قرار گرفت و طنینِ تپشهای کوبندهی قلبش در گوشهایم پیچید. دستهایش را چنان به دور تنم قفل کرده بود که گویی قصد رها کردنِ من را نداشت؛ انگار میخواست من را در میانِ خودش پنهان کند. سرم را بوسید و عطر موهایم را با ولع، به ریههایش کشید. در قلبم غوغایی از عشق برپا بود و تمام وجودم در حیرت فرو رفته بود. آرامشی غریب در رگهایم جاری شد. امروز، روزِ آرامی نبود و ذهنم آشفته بود؛ اما حال این آغوش و لمس دستانِ او بر تنم، همه چیز را سامان میداد. او از ویرانیهایم، آبادی میساخت. موهایم را نوازش میکرد و هر دم، آرامش بیشتری به وجودم فرا میخواند. چشمانم را بستم و تسلیمِ این آرامش شدم.
دستم را بالا آوردم و روی سینهاش گذاشتم؛ بیدرنگ دستم را گرفت و بوسهای بر موهایم نشاند.
-یه شبهایی بود که میزد به سرم..سوار ماشین میشدم حرکت میکردم به سمت استانبول..ساعتها تو مسیر بودم..میخواستم بیام باهات صحبت کنم..دلتنگی میزد به سرم..همین که تابلوی استانبول رو میدیدم،پشیمون میشدم..انقدر خوب خودم رو میشناختم..میدونستم اگه باهات رو در رو بشم..اگه از فاصلهی نزدیک ببینمت..اگه نگاهم کنی..اگه صدات رو بشنوم..دیگه نمیتونم برم..دیگه نمیتونم ولت کنم..دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم..برای همین هر موقع به استانبول رسیدم گفتم دیوونه نشو اوروچ..برگرد..تا دیر نشده برگرد..آرامش این دختر رو بهم نریز..داره زندگیش رو میکنه..نکن برگرد..یاد اشتباهاتت بیوفت..یاد گناهت..برگرد!
قلبم سوخت. بازی این سرنوشت، بیرحمانه و تلخ بود.
کمی از آغوشش فاصله گرفتم و سرم را بالا آوردم تا به چشمانش نگاه کنم. در لحظه سرش را پایین آورد و نگاهمان به یکدیگر قفل شد. چشمهایش حول صورتم چرخید و روی لبهایم ثابت ماند. آب دهانی قورت داد؛ ضربان قلبش بالا رفت و بی قرار شد. نگاهش را فوراً دزدید و دستش را پشت سرم گذاشت و با فشارِ ملایم و قاطعی، سرم را دوباره به سینهاش بازگرداند :
-تو چیز..تو به من نگاه نکن..همینجا بمون!
لبخندی عمیق زدم. میدانستم که طاقتش طاق شده است؛ او داشت با تمام توانش، در برابر سیلِ احساساتی که من در او بیدار کرده بودم، مقاومت میکرد.
@yaz_beni
231
'پارت صد و چهاردم'
چشمهایم را حول صورتش چرخاندم و لبخندی تلخ زدم :
-من نمیخوام بری.میخوام اینجا باشی؛کنارم.میخوام اینجا بمونی.
ابروهایم را بالا انداختم؛ اشک در چشمانم حلقه زده بود اما سعی داشتم شیطنت کنم :
-یکی میگفت برای بخشیده شدن خیلی تلاش میکنم.تلاش میکنم قلبت من رو ببخشه.مغزت خاطرات بد رو کمرنگ کنه.کی بود اون کسی که انقدر گنده حرف میزد؟احیاناً تو نبودی؟
خندیدم و در تضاد با آن اشک ریختم :
-منو ببین.دو تا جمله گفتی عذرخواهی کردی انقدر زود خسته شدی؟انتظار داشتی با همون دو تا جملهات ببخشمت؟میخوای جمع کنی بری؟این بود خیلی تلاش کردنت؟اوروچ فورتونا!مثل اینکه فقط بلدی حرف بزنی،مرد عمل نیستی.
خندید و همانند من در تضاد با خندهاش، قطره اشکی روی گونهاش لغزید. این خندهها از دردهایمان نشأت میگرفت.
-النی کوچاری!تنظیمات منو بهم نریز.من مردِ عملم.فکر کردی با دو تا جمله گفتن خسته میشم؟هنوز من رو نشناختی.تا من رو نبخشی دست از سرت برنمیدارم.جلوی در خونهات میخوابم.انقدر عذرخواهی میکنم تا بالاخره مجبور بشی من رو ببخشی.
-خوب غلطی میکنی!
لبخندی عمیق زد و چشمهایش را که به سبب هالهای از اشک میدرخشیدند، حول صورتم چرخاند :
-دخترِ کارادنیزی!
چقدر تلخ بود. دردناک بود. این غم آنقدر سنگین بود که نمیدانستیم چگونه باید از آن فرار کنیم. تلخیِ این سرنوشت درست زیر زبانمان بود. ما آدمهای اشتباه در زمان درست بودیم؛ یا آدمهای درست در زمان اشتباه؟
اشکهایم را پس زدم و با چشمانی که عشق و آرامش در آن موج میزد، به چهرهاش خیره شدم :
-اینجا بمون.نرو.من خوبم.حالم بهتر هم میشه.هر دومون به زمان نیاز داریم.من برای بهتر شدن حالم به تو نیاز دارم.نیاز دارم کنارم باشی.اگه تو باشی من حالم خوبه.همه چیز درست میشه.من از کارهایی که کردم پشیمون نیستم.برگردم عقب بازم میام فرودگاه.بازم اون دفترها رو میخونم.بازم سعی میکنم درکت کنم.من دلم برات نمیسوزه.بهت ترحم نمیکنم.اون دفترها فقط باعث شدن درکت کنم.باعث شدت اون چهره ای که میخواستی خودت بهم نشون بدی تا فراریم بدی رو باور نکنم.باعث شدن ببینم چقدر پشیمونی.چقدر عذاب کشیدی.باور کن با گذشت زمان همه چیز درست میشه.حال هردومون بهتر میشه.
@yaz_beni
231
'پارت صد و سیزدهم'
زهرخندی زد :
-البته الان با خودت میگی پنج سال پیش که داشتی از خانوادهات محافظت میکردی ناراحتیم رو دیدی و خیلی خوب دووم آوردی..حق داری..در این باره نمیتونم چیزی بگم؛حق داری..پنج سال پیش اونقدر اذیتت کردن که..اونقدر ناراحتت کردن که..من..منم جزوشون بودم..من و خانوادهام خیلی اذیتت کردیم..من..من هیچکاری نکردم..جلوشون واینستادم..نتونستم ازت مراقبت کنم..هیچوقت خودم رو نمیبخشم..بابت تک تک کارهایی که کردم هیچوقت خودم رو نمیبخشم..این گناه انقدر سنگینه که..خیلی سنگینه..سالها گذشته اما از سنگینیش کم نشده..سنگینه..میدونی چرا با خدا قهر کردم؟چون زور بنده فقط به خداش میرسه..وقتی کسی رو نداشته باشی زورت فقط به خدا میرسه..حق با تو بود..وقتی خدا راه درست رو نشون میده اما بنده اصرار داره که مسیر اشتباه رو انتخاب کنه،خدا میتونه چیکار کنه؟..خدا به خاطر اشتباهاتم از من دست کشید..منو ندید..منم چون هیچ کسی رو نداشتم زورم به خدا رسید..گفتم پس منم دیگه تو رو نمیبینم..دیگه صدات رو نمیشنوم..خیلی مسخرهست نه؟انگار با خودم لج کردم!
نفسی عمیق کشید و صورتش لحظهای در هم کشیده شد؛ از غم بود یا از درد نمیدانم.
-اگه بخوای از اینجا برم،درک میکنم..اگه بگی برو،درک میکنم..اگه حضورم به جای اینکه دردت رو دوا کنه داره به دردت اضافه میکنه..بیشتر داری درد میکشی..یعنی اگه حضورم به جای اینکه زخمهات رو خوب کنه داره بهت بیشتر زخم میزنه..اذیتت میکنه..یعنی..من..یعنی اگه بخوای میر...
-نرو!
نفس در سینهاش حبس شد و نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود و ناباورانه به من خیره شده بود. انگار نمیتوانست باور کند که این "نرو" از زبانِ من بیرون آمده است.
گمان میکرد این حسِ من، چیزی جز ترحم نیست. فکر میکرد دلم برایش میسوزد. درکِ عشقی که هنوز نسبت به او داشتم، برایش غیرقابلباور بود. حق داشت؛ خودِ من هم سالها این عشق را باور نکرده بودم. سالها به احساساتِ دروغینی مثل نفرت و خشم چنگ زده بودم تا به خودم ثابت کنم که دیگر عاشق نیستم و فراموشش کردهام. وقتی من اینقدر از عشقی که در سینهام بود فرار کردم و واقعیت را نپذیرفتم، او چگونه میتوانست باور کند؟ اگر من آن دفترها را نمیخواندم، حتماً همان نقابی را باور میکردم که او از جنس نفرت و خشم بر چهره داشت و از او میگذشتم؛ همان نقابی که میگفت من از اشتباهات گذشتهام پشیمان نیستم و نمیخواهم بخشیده شوم. همان نقابی که غرورم را زیر سوأل برد و من را رنجاند؛ همان نقابی که میخواست برای همیشه از او گذر کنم. او حق داشت فکر کند من حالا فقط به خاطر آن نوشتهها، دلم برایش میسوزد و میخواهم به او کمک کنم؛ آن هم بی هیچ عشقی. فقط از روی ترحم!
او همیشه من را آدمی فداکار میدید. فکر میکرد حضورش در زندگی من، تنها درد و رنج به همراه دارد؛ اما من چیزی نمیگفتم، سکوت میکردم تا شاید بتوانم او را از تاریکیهای تنهایی و سنگینیِ گناهانش نجات دهم.
نمیدانم در آن لحظه، دقیقاً در ذهنش چه میگذشت، اما یک چیز را با تمام وجود حس میکردم؛ او هم به اندازهی من، در میانِ تناقضها غرق بود. ما هر دو، در یک میدانِ جنگ بودیم؛ اما نه با دشمنان بلکه با احساساتِ عجیب و درهمتنیدهی خودمان.
او همیشه، پیش از آنکه چیزی بگویم، تمامِ آنچه را که در دلم میگذشت، از چشمانم میخواند. او آشفتگیها و ترسهای پنهانم را میدید؛ انگار به جای کلمات، مستقیم به روحم خیره میشد. او جز آرامش و حالِ خوب من چیزی نمیخواست و همین، من را بیش از پیش دلباختهی او میساخت!
@yaz_beni
231
'پارت صد و دوازدهم'
گمان میکنم هیچ کس در این دنیا، به اندازهی او عاشق و شیفتهی من نبود. او نیازی به کلام نداشت؛ در عمق نگاهش، رازی نهفته بود که تنها برای من فاش میشد. چشمانش تنها از من میگفتند؛ از دلتنگیهایِ پنهانش و آن عشق سوزانی که نسبت به من در سینه داشت.
روی مبل جا به جا شدم و خود را به او نزدیکتر کردم. دستم را آرام روی گونهاش گذاشتم. با انگشت شستم، آن قطره اشکِ سرد را پاک کردم؛ اشکی که گویی عصارهی تمامِ ناگفتهها و غمهایش بود. چشمهایش را بست و نفسی عمیق و لرزان کشید؛ میدانستم که همین کوچکترین تماسِ من، چگونه طوفان درونش را به آرامشی شکننده بدل میکند.
دستم را عقب کشیدم و چشمانش را به آرامی باز کرد. در نگاهِ هر دویمان، آمیزهای از عشق و اندوه موج میزد؛ آنقدر عمیق که کلمات را بی معنا میکرد. در سکوت سنگینِ بینمان، هر دو به سرنوشتی لعنت میفرستادیم که دست رد به سینهی خوشبختیمان میزد. سرنوشتی که گویی قلمش تنها روی واژههای رنج، حسرت و جدایی چرخیده بود.
نگاهم را از صورتش دزدیدم. نفسم را حبس کردم و بعد، آهسته بیرون دادم. سنگینی نگاهش را حس میکردم.
-خوشحالی؟
سرم را به طرفش چرخاندم و اخمی کردم :
-نفهمیدم.
غمی غریب در پس صدایش دفن بود :
-از اینکه اینجام خوشحالی؟از اینکه اومدم استانبول..از اینکه کنارتم خوشحالی؟
نگاهم را به سرعت دزدیدم. سکوت کردم. نمیتوانستم چیزی بگویم. از حضورش خوشحال بودم؛ اما این خوشحالی در وجودم با احساسات زیادی در جدال بود.
نمیتوانستم برچسب "خوشحالی" را به این آشفتگیِ بینام و نشان بزنم. من درگیر تضادهای بی پایان بودم.
-تو زندگیم جز خوشحالیت هیچی نمیخوام.میخوام خوشحال باشی.میخوام همیشه حالت خوب باشه.میخوام همیشه بخندی.میخوام اون لبخند قشنگت هیچوقت از صورتت پاک نشه.
نمیتوانستم نگاهش کنم. قلبم میسوخت. لب پایینم را گزیدم و نگاهم را به سقف دوختم؛ اشکهایم در لایههای چشمم میجنگیدند تا فرو نریزند.
-من هیچوقت نخواستم اذیتت کنم اما..اما نشد..انگار موفق نشدم..همش اذیتت کردم..یک سری حرفها رو آدم نمیتونه بزنه یعنی انگار نمیشه..نمیتونه جملهبندی کنه..من تو ذهنم خیلی حرفها هست..تو سرم..کاش میتونستم بهت بگم اما نمیشه..فقط میخوام یه چیزی رو بدونم..اگه از اینکه اینجام ناراحتی..اگه از اینکه هر روز داری منو میبینی اذیت میشی..نمیدونم یعنی اگه پشیمون شدی از کارهایی که کردی..یعنی اگه حس میکنی برگردی عقب هیچوقت نمیومدی فرودگاه یا..یا هیچوقت اون دفترها رو نمیخوندی..یعنی اگه فقط دلت برام میسوزه،بهم بگو..من به ترحم نیازی ندارم..برای من فقط حالِ خوب تو مهمه..منظورم اینه..یعنی اگه بخوای..یعنی..اگه بخوای من میرم از اینجا!
حس کردم قلبم یک تپش را جا انداخت؛ انگار زمان برای لحظهای ایستاد.
با شوک به سمتش برگشتم. زبانم بند آمده بود و کلمات در گلویم خشک شده بودند :
-می..میری؟
چشمانش، حقیقت تلخی را در خود داشت که توان مواجهه با آن را نداشتم.
لبخندی به تلخی یک زهر زد و چشمانش را حول صورتم چرخاند :
-از این لحظه به بعد رفتن انقدر سخته که..تو رو ول کردن و رفتن..تو رو هر روز ندیدن..صدات رو نشنیدن..انقدر سخته که..انگار قلبم رو در بیارن و بهم بگن زنده بمون..بگن نفس بکش..اما خب دووم میارم..یعنی کنار میام..اشکالی نداره..کافیه تو حالت خوب باشه..تو ناراحت نباشی!
نگاهش را دزدید. نفس عمیقی کشید؛ دستهایش را روی زانوهایش فشار داد. تلاش میکرد ذهنش را رام کند.
-تو امروز اصلاً حالت خوب نبود..من میفهمم..من میتونم ببینم..حس میکنم بهخاطر منه..میدونم..بهخاطر حضور منه..میترسی..بین پذیرفتن و نپذیرفتن من گیر کردی..به بابات فکر میکنی..به خانوادهی من فکر میکنی..به بدیهایی که در حقت شده..من اومدم و تعادلت رو بهم زدم..امروز وقتی پرستارها داشتن حرف میزدن شنیدم..شنیدم که لحظهی آخر نرفتی اتاق عمل و نخواستی دستیار باشی..من..من وقتی فهمیدم خیلی عصبانی شدم..از خودم خیلی عصبانی شدم..من زندگیت رو از این رو به اون رو کردم..از موقعی که اومدم اینجا داری اذیت میشی...
نگاهم کرد؛ یک نگاه پرمفهوم :
-النی!من دووم نمیارم ناراحتی تو رو ببینم.
@yaz_beni
231
'پارت صد و یازدهم'
چندین ثانیه بُهت زده نگاهم کرد :
-چرا؟
غم در صدایم خانه کرد :
-چون که میخوام بفهممت.میخوام درکت کنم.
در میان انبوه ترانهها، هر روح آهنگی را برمیگزید که پژواک سکوت درونش بود. هر کس به ترانهای خاص دل میسپرد، گویی همان آهنگ، زبانِ ناگفتههای درونش بود. ترانهها دریچهای بودند به اعماقِ روح آدمها؛ از آن طریق میشد احوال درونیشان را خواند. آدمها نمیتوانستند همیشه احساسات درونیشان را فریاد بزنند؛ نمیتوانستند آنچه که واقعاً درونشان میگذشت را به زبان بیاورند؛ پس به سراغ ترانهها میرفتند.
وقتی حرفها در گلو خفه میشدند و کلمات از بیانِ تمامِ آنچه در دل و ذهن میگذشت عاجز میماندند، آدمها به ترانهها پناه میبردند.
ترانهها مرهمی بودند بر زخمهای ناگفته، یا شاید خودِ آن زخمها را در میان مصرعهایشان پنهان میکردند!
چهرهاش غمگین شده بود و سری تکان داد.
تلفن همراهش را به دست گرفت و پس از گذر چند ثانیه آهنگی پلی کرد :
[Sen eskiden güzel bakardın gözlerime
Sen eskiden anardın beni kurduğun her cümlede
Şimdi içi boş bir rüya bıraktın ellerime
Kaçamadım kurtulamadım
Hayalin her zaman peşimde]
[تو قبلاً زیبا (با مهربانی) به چشمانم نگاه میکردی
تو قبلاً در هر جملهای که میگفتی از من یاد میکردی
حالا فقط یک رؤیای توخالی در دستانم گذاشتهای
نتوانستم فرار کنم، نتوانستم نجات پیدا کنم
خیالت همیشه دنبال من است]
[Sesini duymaya ihtiyacım var
Bu deli hasrete itirazım var
Sesini duymaya ihtiyacım var
Bu deli hasrete itirazım var]
[نیاز دارم صدایت را بشنوم
به این دلتنگیِ دیوانهوار اعتراض دارم
نیاز دارم صدایت را بشنوم
به این دلتنگیِ دیوانهوار اعتراض دارم]
[Sen beni severdin eskiden
Sen beni duyardın eskiden
Şimdi sağır bi' kalp yağan bir aşk
Deniz gibi tam üstümde
Ben tek sağ kalan
Solumda var şarapnel]
[تو قبلاً مرا دوست داشتی
تو قبلاً صدایم را میشنیدی (حرفم را میفهمیدی)
اما حالا، قلبی ناشنوا و عشقی که همچون باران میبارد
مثل دریا درست بالای سرم سنگینی میکند
من تنها بازماندهام
در سمت چپم (قلبم) ترکش است]
تمام مدتی که آهنگ پخش میشد، دستهایش را مشت کرده بود و به نقطهای نامعلوم خیره بود. رگ گردنش متورم شده بود و گمان میکردم برای آنکه اشک نریزد، مقاومت میکرد. میتوانستم احساس کنم که با بند بند وجودش درد میکشد. این پنج سال برای او آسان نگذشته بود. هر چقدر هم از او خشمگین بودم، میدانستم که او نیز همانند من در این پنج سال متحمل دردهای سنگین و تیزی بود. من خانوادهام را داشتم اما او حتی خانوادهای نداشت. او پنج سال در تنهایی مطلق زندگی کرد.
تمامی مصرعها را حفظ کرده بودم و کلماتش در سرم میچرخید. غمی چند صد تُنی روی ماهیچهی قلبم سنگینی میکرد.
قطره اشکی که بر گونهام لغزیده بود را پس زدم و با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود، به چهرهاش نگاه کردم.
این مصرع در ذهنم پژواک میشد :
"Sen beni severdin eskiden"
"تو قبلاً مرا دوست داشتی"
او را غمگین اما عاشقانه نگاه کردم و صدایم لرزید :
-قبلاً دوستت داشتم؟..قبلاً؟..من هیچوقت از دوست داشتنت دست نکشیدم که!
در لحظه با تعجب سرش را به طرفم چرخاند.
بُهت زده نگاهم کرد و پس از چند ثانیه قطره اشکی بر گونهاش لغزید. مقاومتش را شکسته بودم. حرفم، مقاومتش را شکست و نتوانست دیگر با اشکش مقابله کند.
سکوت بر لبانش مهر شده بود و چیزی نمیگفت.
چشمهایم را حول صورتش چرخاندم و لبخند تلخی زدم :
-خیلی دلت برام تنگ میشد؟
اشک در چشمانش حلقه زده بود و آن چنان عمیق و عاشقانه نگاهم میکرد که گویی من ارزشمندترین و زیباترین مخلوق این جهان بودم :
-نمیتونم برای توصیف دلتنگیم برای تو کلمهای پیدا کنم.
نفسی عمیق کشید و تک تک جزئیات صورتم را از نظر گذراند؛ نگاهش چندین ثانیه روی موهایم ثابت ماند و سپس چشمهایش را به چشمهایم قفل کرد :
-یه دلتنگی دیوانهوار..یه دلتنگی تمومنشدنی..من..من تو هر ثانیه از زندگیم دلم برات تنگ میشه..حتی وقتی نزدیکمی،دلم برات تنگ میشه..حتی وقتی کنارم نشستی،بازم دلم برات تنگ میشه!
@yaz_beni
231
'پارت صد و دهم'
کتم را از رختآویز کمدِ کنار در آویزان کرد و به سمت آشپزخانه رفت.
در قابلمهای را برداشت و مشغول چک کردن غذا شد :
-آها؛در مورد ماشین پرسیدی.میخواستم ماشین اجاره کنم ولی امروز یکی از دوستام از ازمیر زنگ زد؛میخواد بیاد استانبول کار داره.قراره ماشینم رو برام بیاره.اون روزی که برگشتم ازمیر با ماشینم یه تصادف کوچیک کردم.چیز؛همون شبی که تو اومده بودی ازمیر،ظهرش یه تصادف کوچیک کردم ماشینم رو گذاشتم تعمیرگاه.چون دوباره اومدم استانبول ماشینم موند تعمیرگاه فرصت نکردم برم بگیرمش.دیگه این دوستم لطف کرد بهم،قراره با ماشین من بیاد استانبول تا به دستم برسونتش.
به سمت آشپزخانه قدم برداشتم و اخمی کردم؛ سعی کردم خونسرد و بیخیال به نظر برسم :
-چیز.دوستت مَرده؟
در کنارش، پشت گاز صفحهای ایستادم.
روی گاز، سه قابلمه قرار داشت و بوی خوب غذا کل فضای آشپزخانه را به خود اختصاص داده بود. یک آن، توجهام به دو شیشهی مشروبی که روی کانتر کنار سینک قرار داشت، جلب شد و قلبم تیر کشید.
نگاهم کرد و لبخند عمیقی زد :
-آره النی؛مَرده.
در قابلمه را گذاشت و به من نگاه کرد. فاصلهی میانمان چهار، پنج قدم بیشتر نبود.
-در اصل دوستم همین تعمیرکاریه که ماشینم رو درست کرد.پارسال،پسرش مریض شد آوردتش بیمارستان ما.سنگ کیسه صفرا داشت،باید جراحی میشد.من متوجه شدم که زیاد وضع مالیه خوبی نداره و به خاطر همین موضوع میخواد پسرش رو از بیمارستان ببره و جراحیش رو عقب بندازه.بچه خیلی درد داشت.دوازده سالش بود.اجازه ندادم پسرش رو ببره.گفتم هزینهی جراحی رو من میدم.دیگه از اون موقع همش فکر میکنه مدیونه منه.همش بهش میگم کار خاصی نکردم،بزرگش نکن اما گوش نمیده.خودش امروز بهم زنگ زد،گفت میام استانبول تا ماشینت رو برات بیارم.
لبخند عمیقی زدم و به چهرهی تماشاییاش خیره شدم. من را هر بار بیشتر از قبل شیفته و حیران خود میساخت. بر عشقی که داشتم، می افزود. مقاومت را برایم سختتر میکرد.
پس از مکث طولانی و نگاههای عمیقی که در سکوت، بینمان رد و بدل شد به قابلمهای که روی گاز بود، نگاه کردم :
-این همون غذاییه که گفتی استاد فیرات دوست داره؟چیز.کارنی یاک.
خندید و چشمهایش را حول صورتم چرخاند :
-کارنی یاک نه؛کارنی یاریک.
خاطرات گذشته برایم زنده شد و لبخندی تلخ زدم :
-آها چیز من اسمش رو قبلاً نشنیده بودم.قبل از اینکه تو بهم بگی استاد فیرات این غذا رو دوست داره،اصلاً نمیدونستم همچین غذایی وجود داره.اسمش خیلی عجیبه.
لبخندی محبتآمیز زد و لحنش آرام بود :
-میدونی چرا بهش میگن کارنی یاریک(شکم پاره)؟چون شکلش شبیه شکمیه که باز شده بعدم داخلش رو پر کردن.بادمجان،گوشت چرخ کرده،پیاز و سیز،فلفل دلمهای،جعفری و رب گوجه فرنگی مواد اولیهشه.بادمجان رو باز میکنی و با این مواد داخلش رو پر میکنی.
لبخندی زدم :
-چه جالب.چیز.اما من که گوشت نمیخورم.گفتی داخلش گوشت داره.نمیتونم این غذارو بخورم.
-میدونم.
در قابلمهی دیگری را برداشت :
-اینو برای تو درست کردم.کارنی یاریک گیاهی.گوشت نداره.قارچ،سویا و عدس داره.
کارهایش، سبب میشد عشق در تک تک سلولهایم جوش و خروش کند.
لبخندی شیطنتآمیز زدم و بعد از مکثی کوتاه گفتم :
-آشپزیت خوبه؟یه وقت من و استاد فیرات مسموم نشیم.
خندید. وقتی میخندید، تلخیِ دنیا از یادم میرفت. وقتی میخندید، دنیا روشن میشد. تمام غمهایم، در میان طنینِ خندهاش، محو میشدند.
-نترس.مسموم نمیشی.من چندین ساله آشپزی میکنم.هر کی غذام رو خورده تعریف کرده.
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم و با غیظ گفتم :
-هر کی؟کی مثلاً؟مثلاً همون دوستهای معمولیه دانشگاهت؟زهرا،نسرین،لیلا؟برای اونا غذا درست میکردی؟
لبخندی زد :
-نه...
لبخندش به آرامی محو شد و نگاهش را از من دزدید و به گاز دوخت :
-منظورم به خانوادهام بود.
خانواده برای او یک زخم عمیق و دردآگین بود.
دستی به موهایم کشیدم و با قدمهای آرام به سمت مبل سه نفرهی سالن رفتم و نشستم :
-مطمئنی استاد فیرات میاد؟
دستهایش را زیر شیرِ سینک گرفت و در حالی که میشست، گفت :
-آره؛گفت میام.راستش خیلی عجیب بود.همین که دعوتش کردم،قبول کرد.من فکر میکردم قبول نمیکنه و مجبور میشم خیلی بهش اصرار کنم.
دستهایش را با حولهای خشک کرد و با اندکی فاصله از من، روی مبل نشست.
-احتمالاً دعوتت رو قبول کرد تا بیاد اینجا دمار از روزگارمون دربیاره.
-احتمالاً.
سکوت در میانمان حکمفرما شد. سکوتی که در آن نگاههای عمیق و سنگینی رد و بدل میشد.
به تلفن همراهش که روی میز جلوی مبل بود، نگاهی کردم و چیزی ذهنم را آزار داد و طاقتم را طاق کرد :
-اوروچ!
نگاهم کرد؛ نگاهی عمیق و پرمفهوم.
-گفته بودی تو این پنج سال چندتا آهنگ بود که همش بهشون گوش میدادی..دیشب یکیش رو گوش دادم..دوست دارم یکی دیگش رو الان گوش بدم!
@yaz_beni
231
'پارت صد و نهم'
به داخل خانه قدم برداشتم و نگاهم را موشکافانه حول محیط اطراف چرخاندم. فضا حدود هشتاد متر به نظر میرسید. وسایل زیادی نداشت. در مرکز خانه، مبلهایی به رنگ سبز تیره دور هم چیده شده بودند. آشپزخانه در ضلع شرقی بود و میز ناهارخوریِ چهار نفره ای در ورودی آن قرار داشت. در ضلع غربی، یک تلویزیونِ صفحهتخت روی کنسولی کوتاه قرار داشت. چیزی که بیش از همه توجهام را جلب میکرد، پلههای چوبیِ قهوهای رنگ بود که دقیقاً در مرکز خانه، میان نشیمن و آشپزخانه قرار داشت. پلههایی که به طبقهی بالا منتهی میشدند.
بوی غذایی که در فضا پیچیده بود، حسِ آشنا و خوبی به من میداد؛ بویی که نشان میداد اینجا فقط یک سرپناه نیست، بلکه خانهای است که در آن زندگی جریان دارد.
بیاختیار به یاد خانهی ازمیرش افتادم؛ به یاد آن خانهی سرد و بیروح. خانهای که انگار تنها برای گذراندن شبها ساخته شده بود. اینجا اما، ذرهای به آن خانهی تاریک شباهت نداشت. در ازمیر، دیوارها گویی از غریبیِ اوروچ حرف میزدند؛ وسایل خانه بویِ موقتی بودن میداد و سکوت محیط، رنگِ دلتنگی داشت. اما اینجا واقعاً خانه بود؛ محیطی امن بود. انگار هر گوشهاش برایِ ماندن طراحی شده بود، نه برای فرار کردن.
-راستش من هنوز نفهمیدم.تو خیلی زود رسیدی.یعنی هر طور حساب میکنم میبینم نمیشه بیست دقیقهای رسیده باشی اینجا.نمیدونم شایدم اشتباه میکنم.
با غیظ نگاهش کردم و جوابی ندادم.
لبخند شیطنتآمیزی زد :
-یک دقیقه یک دقیقه.نکنه تو خودت آدرس خونهام رو داشتی؟
برای لحظات کوتاهی دستپاچه شدم اما تمام تلاشم را کردم تا خونسرد به نظر برسم.
چشم غره ای رفتم :
-آره تعقیبت کرده بودم؛نه که داشتم از کنجکاوی میمردم که کجا زندگی میکنی.کل دغدغهام شده بود پیدا کردن آدرس خونهات.مالاکاس!مگه من مثل توئم؟دائم تو زندگیم سرک میکشی.آدرس خونهات رو نداشتم.چطوری میخواستم داشته باشم؟استاد فیرات هم که آدرس اینجا رو نداشت.از کی میگرفتم؟دارم میگم به اینجا نزدیک بودم دیگه.یه کاری داشتم.وقتی لوکیشن رو فرستادی،کارم تموم شد اومدم.
سرش را پایین انداخت و خندید :
-باشه.عصبانی نشو.
اخمی کردم و باری دیگر چشمهایم را حول محیط اطراف چرخاندم :
-چیز.اینجا رو اجاره کردی؟
سری تکان داد :
-آره.زیاد دنبال خونه نگشتم.برام فرقی نداشت چه شکلی باشه.یعنی وقتی نداشتم بخوام برای خونه پیدا کردن تلف کنم.فقط برام مهم بود که به بیمارستان نزدیک باشه.اینجا رو با وسایلش اجاره کردم.فقط چندتا چیز مثل تخت و کمد رو خودم خریدم.
جعبهی هدیه استاد فیرات و تلفن همراهم را بر روی میز عسلی گذاشتم.
در حالی که کت چرمم را از تنم در می آوردم، گفتم :
-ماشین چی؟میخوای ماشین اجاره کنی؟
جوابم را نداد. انگار سوألم را نشنیده بود. آب دهانش را قورت داد و باری دیگر محو تماشای من شد. چشمهایش روی ترقوهام، سر شانههایم و بازویم حرکت میکرد و مغلوبِ عشق شده بود.
با نگاههای نافذش، خون را در رگهایم می جوشاند.
کت چرمم را بالا گرفتم و نگاهم را دزدیدم :
-چیز.اینو کجا بذارم؟
به خودش آمد و نفسی صدا دار کشید.
کتم را از دستم گرفت :
-بده به من.آویزونش میکنم.
@yaz_beni
231
'پارت صد و هشتم'
لبخند محبتآمیزی زد :
-بگو ببینم کارات چطور پیش میره؟همهچیز خوبه؟تو بیمارستان مشکلی که پیش نیومده؟کسی که مزاحمت نشده؟کسی که ناراحتت نکرده؟همه چیز مرتبه؟
-آروم باش بابا.یه نفس بکش بین حرفهات.نگران نباش.همه چیز مرتبه.هیچ مشکلی نیست.
اخمی کرد و با دقت چشمهایش را حول صفحه نمایش گوشیاش چرخاند :
-تو بیرونی؟تو ماشینی؟کجایی؟
در لحظه سرم را به سمت راست، یعنی خانهی اوروچ چرخاندم و آب دهانی قورت دادم.
-چیز.جلوی خونهی نیلوفرم.همین که میخواستم پیاده بشم برم داخل تو زنگ زدی.
-واقعاً؟خب من پشت خط میمونم،تو برو داخل.یکمم با نیلوفر و علی حرف بزنم.دلم براشون تنگ شد.در واقع دلم برای تخته نرد بازی کردن با علی تنگ شده.
دستپاچه شدم :
-چیز بابا.نمیشه.نمیتونی با نیلوفر و علی حرف بزنی.چون چیز.نیلوفر مریض شده حالش خوب نیست.علی هم بیمارستانه خونه نیست.منم اومدم که پیش نیلوفر بمونم.چون چیزه.چون مریضه حواسم بهش باشه.چون علی خونه نیست گفتم تنها نمونه.
-ای بابا.باشه پس برو.من قطع میکنم.زودتر برو پیش نیلوفر.بهش سلام منو برسون.مراقب خودت باش یکی یدونهام.خیلی میبوسمت.
-تو هم مراقب خودت باش عزیزدلم.میبوسمت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و چنگی به موهایم زدم.
از دروغ و پنهانکاری بیزار بودم؛ اما این روزها انگار مجبور بودم برای گذار از موقعیتها به آنها متوسل شوم.
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به دیوارهای کوتاه خانهی اوروچ انداختم. درِ سفید و کوچکی که از قبل نیمهباز بود، راه را به داخل نشان میداد. حیاطِ کوچک و باغچهی دنجی داشت. از میان حیاط گذشتم و مستقیم به سمت درِ اصلی رفتم. یک گلدان نسبتاً بزرگ، درست کنار در خودنمایی میکرد. مقابل درِ چوبیِ قهوهای رنگ خانهاش ایستادم؛ دستم را بالا بردم و زنگِ کنار در را زدم.
پس از گذر چند ثانیه در را باز کرد.
با دیدن من لبخندی عمیق زد و نامم را با لحنی خاص و عاشقانه صدا زد :
-النی!
وقتی نامم را اینگونه صدا میزد، تمامِ رشتههای افکارم از هم میگسیخت. انگار برای لحظهای، عقل از سرم میپرید و فقط در صدایش غرق میشدم.
نگاههای نافذش به بررسی من میپرداختند. سر تا پایم را از نظر گذراند. چشمهایش با شیفتگی نگاهم میکردند.
چشمهای من نیز محو تماشای او بودند. همانند اکثر اوقات، سیاهپوش بود. آستین بلند گشاد و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. چهرهاش از خوشحالی میدرخشید.
اخمی کرد :
-یک دقیقه.تو خیلی زود نرسیدی؟یعنی چیز.من رفتم خرید بعد که اومدم خونه سریع مشغول غذا درست کردن شدم،اصلاً حواسم نبود که لوکیشن رو برای تو و استاد فیرات نفرستادم.یهو یادم اومد.فکر کنم بیست دقیقهی پیش براتون لوکیشن فرستادم.
دستپاچه شدم و نگاهم را دزدیدم.
آنقدر درگیر آشفتگیِ ذهنم بودم که فراموش کردم اوروچ قرار است لوکیشن خانهاش را بفرستد. در واقع به نتیجهی کارم فکر نکردم و مسیر را نه با لوکیشنی که او بیست دقیقهی پیش فرستاده بود، بلکه از طریق همان لایو لوکیشنی پیدا کردم که دیشب نیکو در سیستمش ثبت و ذخیره کرده بود.
-چیز.من بیرون بودم یعنی.بعد نزدیک بودم چیز به اینجا.به اینجا نزدیک بودم.یه کاری داشتم دیگه زود رسیدم یعنی زیاد به ترافیک نخوردم.
ابروهایش را بالا انداخت و طوری نگاهم کرد که انگار از جوابم قانع نشده است.
با غیظ نگاهش کردم :
-الان ناراحتی زود رسیدم؟میخوای برم نیم ساعت دیگه بیام؟جلوی در وایستادی نمیذاری بیام داخل.
لبخند زد و فوراً از چارچوب در فاصله گرفت و کنار رفت :
-استغفرالله خانم دکتر.بفرمایید.
چشم غره ای رفتم و وارد خانه شدم.
کنار در، کمدِ ایستادهی باریکی بود که هم رختآویز داشت و هم جاکفشی. خم شد، درِ پایینی کمد را باز کرد و دمپایی روفرشی را جلوی پایم گذاشت. کتانیهای سفیدم را درآوردم و دمپایی را پوشیدم.
@yaz_beni
231
'پارت صد و هفتم'
در فکر فرو رفت و چهرهاش مضطرب شد :
-میدونی دقیقاً چه تاریخی برمیگردن؟
-فکر کنم دو هفتهی دیگه برمیگردن.صبر کن.
تلفن همراهم را از روی میز آرایشم برداشتم :
-نیکو!مامان و بابام دقیقاً چه تاریخی برمیگردن؟
-امروز نوزدهم نیسانه.عادل و اسمه ششم نیسان پرواز داشتن و از ترکیه رفتن.طبق برنامهی سی روزهی اسمه باید پنجم ماییس به ترکیه برگردن.یعنی اگر تغییری در برنامهی اسمه ایجاد نشه هفده روز دیگه برمیگردن.
فادیمه سری تکان داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که متوجه نشدم.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-چی شد فادیمه؟مثل اینکه خیلی دلت برای داداش و زن داداشت تنگ شده.داری روزشماری میکنی تا برگردن.
لبخندی زد :
-دقیقاً؛دلم برای داداش و زن داداشم خیلی تنگ شده.بی صبرانه منتظرم برگردن.بین خودمون بمونه دلم برای اسمه بیشتر از داداشم تنگ شده.یا نه صبر کن.در اصل دلم برای خواهرشوهر بازی تنگ شده.
خندیدم اما خندهای تصنعی. احساس آشفتگی میکردم. پس از شنیدن حرفِ نیکو، مضطرب شده بودم. میترسیدم. ترسی که نمیتوانستم به هیچ طریقی آن را ساکت کنم. ترس از رویارویی پدرم و اوروچ!
-من دیگه برم النی.برم آماده بشم.مراقب خودت باش.
چند قدمی به بیرون از اتاقم برداشت؛ یک آن سرش گیج رفت، تعادلش به هم خورد و فوراً دستش را به دیوار تکیه داد.
به محض اینکه تعادلش به هم خورد، به طرفش خیز برداشتم :
-فادیمه!چی شد؟خوبی؟
پلکهایش را چند باری روی هم فشرد و نفس عمیقی کشید :
-خوبم.خوبم؛نترس.یه لحظه سرم گیج رفت.
اخمی کردم :
-فادیمه!تو چرا نمیای بیمارستان؟من که بهت گفتم تو یه چیزیت هست.باید آزمایش بدی.
-باز داره دکتر بازی درمیاره.خوبم بابا.یه لحظه سرم گیج رفت.تو تا حالا نشده سرت گیج بره؟بزرگش نکن.تازه اون ویتامینهایی که گفته بودی هم دارم میخورم.حالم خوبه.
با نگرانی به چهرهاش خیره بودم.
-برو.من خوبم.برو به قرار شامت دیر میرسی.همکارات رو منتظر نذار.منم برم آماده بشم.
-
ماشین را مقابل خانهی اوروچ نگه داشتم و از پشت شیشه، نمای ساختمان را برانداز کردم. یک خانهی دوبلکس بود؛ ساختمانی با طراحی مدرن و ساده که ظاهر بسیار مرتب و یکدست داشت. نه مثل خانههای قدیمیِ این محله بود و نه مثل ویلاهای لوکس و پر زرق و برق. دو طبقه روی هم بودند که با یک ساختار یکپارچه به هم متصل شده بودند. در طبقهی بالا، یک بالکن با نردههای ساده داشت که بخشی از نمای اصلی خانه را تشکیل میداد.
ماشین را خاموش کردم و جعبهی هدیهی استاد فیرات و تلفن همراهم را گرفتم؛ درست لحظهای که میخواستم در ماشین را باز کنم، تلفنم زنگ خورد.
آب دهانی قورت دادم و چند ثانیه به صفحه نمایش گوشیام خیره شدم. پدرم در حال برقراری تماس تصویری بود. خودم را روی صندلی ماشین جا به جا کردم و تلفن را جواب دادم.
گوشیام را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی زدم :
-بابا!
-دخترم!خوبی؟دلم خیلی برات تنگ شده.
-خوبم بابا.تو چطوری؟خوبی؟منم خیلی دلم برات تنگ شده.
-من دیگه طاقت ندارم.مامانت رو اینجا ول میکنم،میام پیش تو.
خندیدم :
-دیگه چی؟همین مونده بود مامانم رو تو شهر غریب ول کنی.
-فکر کردی به من نیازی داره؟از پس خودش برمیاد.بذار برات یه چیزی تعریف کنم.ما هتلمون رو عوض کردیم؛این هتل جدیدمون از محل فیلمبرداری یکم دوره.با اسمه رفتیم ماشین اجاره کنیم،بهمون گفتن ماشین نداریم.در حالی که کل نمایشگاه پر از ماشین بود.میدونی دیگه؛انگلیسیها خیلی نژادپرستن.فهمیدن ما ترکیم،نخواستن بهمون ماشین بدن.من گفتم اینجا کلی ماشین هست.طرف با یه لحن خیلی بدی گفت هست که هست ولی برای شما نیست برید بیرون.تا من خواستم جوابش رو بدم اسمه با سر رفت تو صورتش!داد زد گفت شما انگلیسیها فکر کردین کی هستین که با ما اینطوری برخورد میکنین.آخه چندبار تو هتل هم به خاطر اینکه ترکیم باهامون خوب برخورد نکردن اسمه خیلی عصبی شده بود.
قهقهه زدم :
-چی؟واقعاً؟مرده رو کتک زد؟بعدش چی شد؟
-پس چی فکر کردی؟مامانِ تو دیوونهست.طرف گفت ازتون شکایت میکنم.اسمه گفت آره،همین الان زنگ بزن پلیس تا من یه ماشین سالم تو این نمایشگاهت نذارم!باورت نمیشه،از اسمه ترسیده بودن.ازمون عذرخواهی کردن.بهمون ماشین هم دادن.
لبخندی زدم :
-بابا تو واقعاً به خاطر حضور مامان تو زندگیت خیلی خوش شانسی.مامانِ من یدونهست.
ابروهایش را بالا انداخت و خندید :
-آره؛خیلی خوش شانسم.خبر نداری چقدر منو کتک میزنه.
شانههایم را بالا انداختم :
-حتماً یه کار اشتباهی میکنی که کتک میخوری.
-ببین ببین.چطوری پشت مامانش در میاد.تو دخترِ بابا بودی؛مثل اینکه یادت رفته.
-بستگی به شرایط داره.یه جاهایی دخترِ بابا میشم،یه جاهایی دخترِ مامان.
@yaz_beni
