~Yaz beni~
الذهاب إلى القناة على Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
224
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+147 أيام
+1430 أيام
أرشيف المشاركات
223
'پارت صدم'
-تو هم خسته نباشی همسر خوشگلم.آره جراحی خوب بود.واقعاً خوب بود؛اما خیلی خسته شدم.خیلی گشنمه.زودتر غذا سفارش بدیم.
نیلوفر با تحکم نامش را صدا زد :
-علی!دست ننداز ما رو.بگو اوروچ کجاست؟
علی نفسی کشید و دستهایش را بر روی میز گذاشت :
-اول بگم که اوروچ میاد.برای ناهار میاد.نگران نباشین.احتمالاً تا چند دقیقهی دیگه میاد.
با گوشهی روپوشم بازی کردم :
-چیز.با هم دوست شدین یعنی؟یعنی ازت خوشش اومد؟
علی لبخندی زد و سرش را کج کرد :
-دستت درد نکنه النی!مگه ممکنه کسی از من خوشش نیاد؟
نیلوفر چشم غره ای به من رفت :
-در اصل باید بپرسیم علی از اوروچ خوشش اومد یا نه.
با غیظی ساختگی نیلوفر را نگاه کردم :
-نیازی به پرسیدن نداره.معلومه که خوشش اومد.اوروچ خیلی آدم خوبیه.
-ببین ببین.چطوری از اوروچ دفاع میکنه.
-خانمها!اگه اجازه بدین من تعریف کنم که چی شد و چطوری با اوروچ آشنا شدم.
مشتاقانه سری تکان دادم :
-تعریف کن.
-راستش قبل از اینکه نیلوفر در مورد اوروچ چیزی بهم بگه من باهاش آشنا شده بودم.امروز صبح رفته بودم مراقبتهای ویژه،یکی از مریضها به داروی بیهوشی واکنش آلرژیک نشون داده بود.اوروچ هم اونجا بود.داشت به یه مریض رسیدگی می کرد.با هم حرف زدیم.آشنا شدیم.خیلی بچهی خوبیه.خیلی ساکته.همش تو خودشه.زیاد چیزی در مورد خودش بهم نگفت.گفت کجا درس خونده و تخصصش چیه.یکمم در مورد بیمارستانی که تو ازمیر کار میکرد،حرف زد.شمارهی همدیگرو گرفتیم؛در اصل من به زور ازش شماره گرفتم.آخه خیلی وقت بود تو این بیمارستان یه آدم حسابی ندیده بودم.از اوروچ خوشم اومد واقعاً.من اون موقع نمیدونستم اوروچ کیه و به تو ارتباط داره.نیلوفر وقتی یه سری اطلاعات در موردتون بهم داد،فهمیدم.بعد از ماجرای صبح،دیگه اوروچ رو ندیدم.تازه که از اتاق عمل اومدم بیرون،بهش زنگ زدم ببینم تمایل داره با هم ناهار بخوریم؛دیدم میگه نه داداش ممنون.منم چون نیلوفر تهدیدم کرده بود که حتماً اوروچ رو برای ناهار بیار؛مجبور شدم به اوروچ بگم من شوهر نیلوفرم و قرار بود چهارتایی ناهار بخوریم؛یعنی النی هم هست.تا اسمِ النی رو شنید سریع نظرش عوض شد؛گفت میام.
نیلوفر دستش را به آرامی روی میز کوبید :
-علی!من گفتم هر طور شده اوروچ رو باید راضی کنی تا برای ناهار بیاد.تو چطوری راضیش کردی؟با گفتن اینکه شوهر منی میخوایم چهارتایی ناهار بخوریم؟یعنی تف.رفتی حقیقتو بهش گفتی؟الان فکر میکنه النی کشته مردهی ناهار خوردن باهاشه.تو باید یک طوری راضیش میکردی که انگار قراره دوتایی با هم ناهار بخورین.بعدش مثلاً اینجا همو می دیدیم،اوروچ می فهمید شوهر منی.میزهامون رو یکی میکردیم.
-چطوری راضیش میکردم خب؟خیلی تو خودشه.اصلاً اجتماعی نیست.چرا فکر کردی قبول میکرد با آدمی که کلاً ده دقیقه بیشتر باهاش حرف نزده،ناهار بخوره؟مجبور بودم بهش بگم شوهر توئم.
-باشه نیلوفر ولش کن.چیزی نشده که.علی مجبور شد به اوروچ واقعیت رو بگه.به ما نیومده نقشه بکشیم.کار خوبی کرد واقعیت رو گفت.
نیلوفر چشم غره ای به من رفت.
علی دستش را روی شکمش گذاشت :
-اوروچ هم که هنوز نیومد.من دارم از گرسنگی میمیرم.نمیشه غذا سفارش بدیم؟
اندکی مکث کردم :
-چیز.نه.صبر کنیم اوروچ بیاد بعد سفارش بدیم.اینطوری زشته.ما الان سفارش بدیم غذامون زودتر میرسه.
علی خندید :
-نیلوفر!تو به من گفتی اوروچ و النی یه گذشتهای با هم داشتن بعد اوروچ یه اشتباه بزرگ در حق النی کرد.از هم جدا شدن.گفتی النی خیلی ناراحته.خیلی عصبانیه از اوروچ.الانم اوروچ بعد از سالها اومده و میخواد که النی ببخشتش.داره تلاش میکنه قلب النی رو نرم کنه.یه همچین چیزی برام تعریف کردی مگه نه؟
نیلوفر زیر چشمی نگاهی به من کرد و با غیظ گفت :
-آره دقیقاً؛همچین چیزی برات تعریف کردم.
علی لبخند شیطنت آمیزی زد :
-پس چرا النی زیاد ناراحت و عصبانی به نظر نمیرسه؟انگار از اوروچ عصبانی نیست.من و تو با هم یه دعوای ساده کنیم،تو دوست داری سر به تن من نباشه.النی چرا انقدر به فکرِ اوروچه؟اونم بعد از این همه سال.من که فکر میکنم قلب النی همین الانشم نرمه،نیازی نیست اوروچ تلاشی کنه.
نیلوفر با حرص گفت :
-چون النی احمقه!نمیدونه به مرد جماعت نباید رو داد.
با غیظ به نیلوفر نگاه کردم :
-اگه به مرد جماعت نباید رو داد پس چرا رفتی ازدواج کردی؟مجرد میموندی دیگه.
-انسان جایزالخطاست.اشتباه کردم.الان نمیخوام تو اشتباه منو تکرار کنی.
علی بُهت زده به نیلوفر نگاه کرد :
-یعنی..یعنی چی؟تو پشیمونی از اینکه با من ازدواج کردی؟
-معلومه که نه.پشیمون نیستم.
-پس چی میگی؟یعنی چی اشتباه کردم؟
-تو خونه برات توضیح میدم.جلوی النی نمیشه.
چشم غره ای به نیلوفر رفتم و چشمانم را به ورودی کافهتریا دوختم. با دیدن اوروچ، ناخودآگاه لبخند زدم.
@yaz_beni
223
'پارت نود و نهم'
جز سکوت جواب دیگری نداشتم و فرار همانند همیشه برایم راه حل بود. نگاهم را دزدیدم و شتابزده از پلهها پایین رفتم.
-
پشت میزی چهارنفره در کافهتریای بیمارستان نشسته بودم و با انگشتانم روی سطح میز ضرب میگرفتم؛ ضرباتی بیهدف که ریتم افکارم را میساختند.
کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده بود. آشفته بودم اما در عین حال احساس آرامش میکردم. احساساتم مثل همیشه ضد و نقیض بود و من، از این تضادهای بیانتها، بیزار بودم.
حرفهای اوروچ، باری سنگین بر دوشم گذاشته بود. انگار تمام این سالها انتظار لحظهای را کشیدم که از من طلب بخشش کند و حالا که آن لحظه فرا رسیده بود، حقیقت در باورم نمیگنجید. تمام این سالها سناریوهای مختلفی در ذهنم ساخته بودم؛ از لحظهای که به دنبال من بیاید و برای جبران اشتباهاتش دست به هر کاری بزند.
هر روز انتظار آمدنش را کشیدم و هر بار ناامیدتر شدم. حتی وقتی با خود میگفتم از او متنفرم، باز هم در سکوتِ درونم، انتظار میکشیدم. حس میکنم تمام زندگیام درگیر تناقضات بودم.
هیچگاه یک احساسِ مطلق در وجودم خانه نکرده بود!
به واژهی "بخشش" فکر میکردم. به قلبم و عشقی که در سینه داشتم، فکر میکردم. حس میکردم او را بخشیدهام اما درست وقتی که میخواستم بر این حس مهر تأیید بزنم، سایهی گذشته جلوی چشمانم نقش میبست.
سرگردان بودم و از تمام معادلاتِ این زندگی، خسته.
-النی!
با شنیدن صدای نیلوفر به خود آمدم و حملات افکارم متوقف شد. صندلی کنارم را عقب کشید و پشت میز نشست.
متعجب نگاهم کرد :
-جراحی تعویض باتری قلب تازه تموم شد.تو کی اومدی اینجا؟
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم.
-من برای جراحی نرفتم.به استاد هانده گفتم نمیتونم دستیارش باشم.
-چی؟چرا؟
-یعنی چیز..یکم ذهنم بهم ریخته بود..ترجیح دادم نرم اتاق عمل..ترسیدم یه اشتباهی بکنم.
-یعنی چی ذهنم بهم ریخته بود؟چیزی شده؟اوروچ کاری کرده؟چیزی بهت گفته؟
نگاهم را دزدیدم :
-نه یعنی آره؛یعنی نه..یعنی نه کاری نکرده..یعنی چیز آره؛یه چیزی گفت!
اخمی کرد :
-خودت فهمیدی چی گفتی؟
-میشه بعداً در موردش با هم صحبت کنیم؟یعنی بعداً بهت میگم چی شد.
سری تکان داد :
-باشه بعداً با هم صحبت کنیم ولی النی؛برای چی داری با آیندهی شغلیت بازی میکنی؟یعنی چی که ذهنم بهم ریخته بود نرفتم برای جراحی؟تو استاد فرهاد رو نمیشناسی؟تو برای رزومهی کاریت نیاز داری تو جراحیهای زیادی به عنوان دستیار شرکت کنی.برای چی دستِ استاد فرهاد آتو میدی؟لحظهی آخر تو جراحیای که به عنوان دستیار انتخاب شده بودی شرکت نکردی.استاد هانده میره به استاد فرهاد میگه.استاد فرهاد جراح ارشد کاردیولوژیه.میفهمی این یعنی چی؟استاد فرهاد از همین میتونه استفاده کنه تا مدتها بهت اجازه نده بری اتاق عمل؛میگه تو یه جراح بی مسئولیتی.
کلافه شدم :
-استاد فرهاد اصلاً برام مهم نیست.هرکاری میخواد بکنه.تو هم لطفاً بعداً به خاطر این موضوع غر بزن.
با غیظ نگاهم کرد :
-النی!انقدر نگو بعداً بعداً.دارم عصبی میشم.اوروچ چی بهت گفته که رفتی تو بُعد هفتم؟من دارم در مورد آیندهی شغلیت صحبت میکنم و تو عین خیالت نیست.
-نیلوفر اصلاً ساکت نمیشی نه؟
-نه ساکت نمیشم!اصلاً چرا غذا سفارش ندادی؟شبیه مجسمه وسط کافهتریا نشستی.همه دارن غذا میخورن این نشسته اینجا داره به بدبختیهاش فکر میکنه.
-اوف نیلوفر!منتظر تو بودم.چیز.علی و اوروچ میان؟
چشم غره ای رفت :
-نمیدونم.بهت گفتم که جراحی تازه تموم شد؛هنوز علی رو ندیدم.
نگاهم را حول محیط اطراف چرخاندم.
صدای برخوردِ چنگالها روی بشقابها، ریتمی بینظم و آزاردهنده به فضای کافهتریا میبخشید. اکثر میزها پر بود و صدای همهمه، مثل یک موجِ یکدست از هر طرف به گوش میرسید.
توجهام به علی جلب شد.
-علی داره میاد اما...
چهرهام از ناراحتی در هم کشیده شد :
-اما تنهاست.اوروچ پیشش نیست.
-باشه حالا انقدر زود ناراحت نشو.صبر کن بیاد ببینیم چی میگه.
علی با لبخند همیشگی اش صندلی مقابل نیلوفر را عقب کشید و پشت میز نشست :
-چطورین خانمها؟خوبین؟
"علی تونچ"، سی و شش ساله و متخصص بیهوشی بود.
درست مثل نیلوفر، فردی شوخطبع و حمایتگر بود. برای من چیزی فراتر از یک همکار بود؛ برایم برادری میکرد. علی از آن آدمهایی بود که نه با کلمات، بلکه با کارهایش برایت برادری میکرد و پناهِ امنی میشد.
بیمقدمه پرسیدم :
-اوروچ کجاست؟
خندید و سری به نشانه تأسف تکان داد :
-روز تو هم بخیر النی!منم خوبم ممنون.سلامتی.از تو چهخبر؟
سرم را پایین انداختم و لبخند زدم :
-چیز.ببخشید علی.حالت چطوره؟خوبی؟
نیلوفر خندید :
-برای چی دخترِ منو اذیت میکنی؟بگو ببینم اوروچ کجاست؟
@yaz_beni
223
ولی چشمهای اوروچ تو این سکانس خیلی حرفها برای گفتن داشت...
دقت کردین چقدر تک تک جزئیات چهرهاش غمگین بود؟
223
بچه هااااا بگین ک شما هم با اون دیالوگه ناراحت نشدم ادامه بده خودتو خالی کن من به نفرتتم راضی ام یاد این صحنه افتادین😭😭😭😭کلا موقع خوندن پارتا این صورت اوروچ جلو چشمم بود مظلووووم بدبخت
223
'پارت نود و هشتم'
گذر زمان از دستم خارج شد. چشمهایم را باز کردم و به آرامی از آغوشش فاصله گرفتم. دستهایش قصد رها کردنم را نداشتند اما مجبور بود. علیرغم میل باطنیاش، قفلِ دستانش را باز کرد و از من یک قدم فاصله گرفت.
نگاهم را دزدیدم و اشکهایم را پاک کردم :
-چیز.من باید میرفتم اتاق عمل.برم.دیرم میشه.استاد هانده رو منتظر نذارم.
به صورتش نگاه نمی کردم. دستی به موهایم کشیدم و به سمت درِ پشتبام رفتم.
-النی!معذرت میخوام.
در جای خود میخکوب شدم. نفسم بند آمد. پاهایم سست شد. لبهایم لرزید و اشکهایم باری دیگر هجوم آوردند.
سرم را با تردید و به آرامی به طرفش برگرداندم.
در چشمانش غمی استخوانسوز نشسته بود و اشک می ریخت :
-معذرت میخوام!بابت تک تک کارهام ازت معذرت میخوام.بابت تک تک روزهایی که به خاطر من گریه کردی ازت معذرت میخوام.بابت تک تک لحظاتی که به خاطر من اذیت شدی و عذاب کشیدی ازت معذرت میخوام.بابت خودخواهیم ازت معذرت میخوام.بابت اون روزی که سوار هواپیما شدی و مانعت نشدم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه هر بار ناامیدت کردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه مادرم و عموم ازت بچگیت رو گرفتن ازت معذرت میخوام.بابت اینکه خانوادهام زندگیت رو به گند کشیدن ازت معذرت میخوام.بابت اینکه برات مادر تقلبی آوردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه بهت دروغ گفتم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه هر بار بهم شانس دادی برای گفتن حقیقت اما ازش استفاده نکردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه خانوادهام رو انتخاب کردم و تو رو فدا کردم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه فکر کردم ممکنه عاشق کس دیگهای بشی ازت معذرت میخوام.بابت اینکه برای همه چیز به تنهایی تصمیم گرفتم ازت معذرت میخوام.بابت اینکه تنهات گذاشتم ازت معذرت میخوام.
مکث کرد.
صدایش لرزید و غمش خانهسوز شد :
-بابت اینکه عاشقِ من شدی ازت معذرت میخوام!
با شنیدن این حرف، قلبم تپیدن را از یاد برد.
چشمهای من، چشمهای او، شاید در این لحظه غمگینترین چشمان این جهان بودند!
@yaz_beni
223
'پارت نود و هفتم'
قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه ام سقوط می کردند.
موهایم را چنگ زدم و چشمهایم را بی هدف حول محیط اطراف چرخاندم :
-لعنت به اون دشمنیتون.لعنت به اون روستاتون.از همتون متنفرم.از همتون متنفرم.زندگیم رو ازم گرفتین.بچگیم رو ازم گرفتین.بیست سال مامان و بابای واقعیم رو ازم گرفتین.بس نبود؛عشقمم ازم گرفتین.همه چیزم رو ازم گرفتین.نذاشتین یه زندگی عادی داشته باشم.از همتون متنفرم.از بازیهای کثیفتون متنفرم.از همتون متنفرم.یک روز خوش برام نذاشتین.من رفتم عاشق پسرِ زنی شدم که منو از آغوش مادرم جدا کرد.از این زندگی متنفرم.از همتون متنفرم.چرا من نمیتونم یه زندگی عادی داشته باشم؟چرا من نمیتونم مردی که عاشقشم رو خیلی راحت بغل کنم؟ها؟چرا مردی که عاشقش بودم رفت برام تست دیانای تقلبی آورد؟چرا برام مادر تقلبی آورد؟چرا؟چرا منو له کرد؟چرا از پشت بهم خنجر زد؟چرا مردی که عاشقش بودم رو مجبور کردن بین من و خانوادهاش یکی رو انتخاب کنه؟
غمهایم تمامی مرزها را رد می کردند.
در این لحظات، نه تنها غمهای خودم بلکه غمهای معشوقم نیز در گلویم گیر می کرد.
سرش را پایین انداخته بود و در سکوتی سنگین دفن شده بود.
چشمهایم را حول چهره ی غمگینش چرخاندم :
-چرا من و تو رو به این زندگی محکوم کردن؟کاش تو یه زمان دیگه یه مکان دیگه با هم آشنا میشدیم.کاش خانوادههامون دشمن نبودن.کاش یه جای دیگه همدیگرو میدیدیم.کاش این کارو باهامون نمیکردن.چرا هیچکس تو رو ندید؟چرا تو رو ندیدن؟چرا همش کاری کردن انتخاب کنی؟چرا کسی تو رو ندید؟چرا احساسات تو رو ندیدن؟معلومه که آدم خانوادهاش رو انتخاب میکنه.معلومه که جونِ خانوادهاش رو انتخاب میکنه.چرا قلبت رو از جاش کندن؟چرا انقدر تنهات گذاشتن؟چرا بارِ گناههای همه رو به دوش کشیدی؟چرا پناهِ همه شدی اما هیچکس پناهت نشد؟چرا با خودشون نگفتن این پسر چی میشه؟چرا به عذابهایی که می کشیدی فکر نکردن؟چرا همش تو تاوان پس دادی؟چرا همش تو به بقیه فکر کردی اما هیچکس به تو فکر نکرد؟از این زندگی متنفرم.از این دشمنی متنفرم.این وسط فقط من و تو باختیم.عشقمون باخت.همش ما تاوان پس دادیم!
سرش را بالا گرفت و بُهت زده نگاهم کرد. لبهایش تکان خورد اما چیزی نگفت. ماتش برده بود.
نفسی کشید و باری دیگر برای حرف زدن تلاش کرد :
-تو..تو با وجود..با وجود همهی بدیهایی که در حقت کردم..به من فکر میکنی؟به تنهاییِ من..تو به من..حق میدی..بابت اشتباهاتم..تو...
سرم را از فرط این غم به گوشه ای کج کردم و قلبم با غمی غریب تپید :
-خیلی تنهایی.خیلی!
متحیر بود.
یک قطره اشک بر گونهاش سقوط کرد و لبخند زد :
-هیچکس..هیچکس تا حالا نفهمیده بود!هیچکس نفهمید چقدر تنهام!
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. خودم را در آغوشش رها کردم و دستهایم را به دور کالبدش قفل کردم. سرم در کنار شانهاش آرام میگرفت. دستهایش را بی معطلی بر روی تنم گذاشت و من را به آغوش خود فشرد.
دستش بر روی موهایم حرکت کرد و صورتش را در میان زلفهایم پنهان کرد. هر یک از ما دیگری را به گونهای در آغوش خود می فشرد که استخوانهایمان تا مرز شکستگی پیش می رفت.
این آغوش برای ما نابترین مرهم بود!
@yaz_beni
223
'پارت نود و ششم'
انسانِ زخمی، زخم میزند. اگر زخمهایت خونریزی کنند، جز خون چیز دیگری نمیبینی. اگر مقابلت کسی ایستاده باشد که زخمهایت را به تو بخشیده است، به او زخم میزنی.
مگر میشود کسی هم درد باشد و هم درمان؟ او من را زخمی کرده بود اما مرهم زخمهایم نیز تنها در دستان او بود. هیچکس جز او نمیتوانست زخمهایم را التیام ببخشد.
اشک در چشمانش حلقه زد و لبخندی به تلخی یک زهر زد :
-تو به تکنیکهای بوکس احتیاجی نداری که.تو با حرفهات منو ناکاوت میکنی.نابودم میکنی!
طعم خونِ زخمهایم را در دهانم حس میکردم و کنترلی بر گفتههایم نداشتم :
-چی شد؟ناراحت شدی؟مگه همینطوری نبود؟تحمل کردی دیگه.مگه احساسات من مهم بود برات؟عکسهام رو داشتی دیگه.میدونستی حالم خوبه دیگه.مگه نگفتی اگه عاشق کس دیگهای میشدم خودت رو میکشتی؟تو برای همه چیز برنامهریزی کردی دیگه.تو حتی به این احتمال فکر کردی که میتونم عاشق کس دیگهای بشم.فقط این وسط به عشقی که نسبت بهت داشتم فکر نکردی.عشقِ من نسبت به خودت رو هیچ دونستی.فقط عشقِ تو عشق بود.مال من عشق نبود که!
لبخند بی رمقی زد و چشمهای غمگینش را عاشقانه حول صورتم چرخاند :
-ناراحت نشدم.ادامه بده.خودت رو خالی کن.بریز بیرون.من به خشمت راضیام.به نفرتت راضیام.فقط کافیه نسبت بهم بی حس نباشی.فقط کافیه نسبت به من یه چیزی حس کنی.من به نفرتت راضیام.به هر چی که از تو بهم برسه راضیام.ادامه بده.حرف بزن.
ضربان قلبم بالا رفت؛ خشم توأم رنجهایم در سلولهایم زبانه میکشید.
مشتهایم را بر سینه اش کوبیدم :
-تو به من فکر نکردی.به عشقی که بهت داشتم فکر نکردی.تو چطوری میتونی به این احتمال فکر کنی ها؟چطوری فکر کردی میتونم عاشق کس دیگهای بشم؟چطوری؟چطوری تونستی بهم بگی اگه استاد فیرات روزی بهم میگفت عاشق کس دیگهای شدی خودم رو میکشتم ها؟تو چطوری میتونی این حرف رو به من بزنی؟چطوری تونستی به این احتمال فکر کنی؟چطوری فکر کردی ممکنه عاشق کس دیگهای بشم؟نباید فکر میکردی.حتی از گوشهی ذهنت هم نباید رد میشد.به ذهنت نباید خطور می کرد.باید میگفتی النی همچین کاری نمیکنه.النی نمیتونه عاشق کس دیگهای بشه.تو چطوری منو تنها گذاشتی؟تو خودخواهی.خودخواهی.چرا نیومدی دنبالم؟
مشتهایم را بی هیچ مقاومتی میپذیرفت و غمی جانسوز، چهره اش را می بلعید. از خود دفاع نمیکرد. دستهایش بی حرکت بودند.
چند قطره اشک بر گونه اش لغزید و با عشقیِ دردناک به صورتم خیره بود.
خودم را عقب کشیدم و اشکهایم را پس زدم :
-میومدی.دنبالم میومدی.میذاشتی با نفرت نگاهت کنم.میذاشتی ازت متنفر باشم اما میومدی.میومدی اینجا تا هر روز ببینمت.جلوی چشمهام بودی حداقل.میدونستم حالت خوبه حداقل.باشه عذرخواهی نمیکردی اما میومدی.باشه نمیبخشیدمت اما میومدی.باشه قبول نمیخواستی بین تو و خانوادهام گیر کنم اما میومدی.میومدی باهام بد برخورد میکردی اشکال نداشت.اشکالی نداشت برام نقش بازی میکردی باهام بدرفتاری میکردی.نمیخواستی ببخشمت باشه اشکالی نداشت؛اما میومدی اینجا تا بفهمم حالت خوبه.میومدی تا بتونم هر روز ببینمت.من که نمیبخشیدمت اما میومدی.میومدی تا بتونم ببینمت.به دیدنت از دور هم راضی بودم.میومدی اینجا تا بفهمم حالت خوبه.همین که میفهمیدم حالت خوبه برام کافی بود.ازم دور نمیشدی.منو از دیدنت محروم نمیکردی.تو از من عکس داشتی من ازت چی داشتم؟تو استاد فیرات رو داشتی من کی رو داشتم؟من چطوری باید میفهمیدم مردی که عاشقشم حالش چطوره؟چرا؟چرا منو تنها گذاشتی ها؟چطوری تونستی منو تنها بذاری؟چرا احساسات منو ندیدی؟
@yaz_beni
223
'پارت نود و پنجم'
مکث کرد؛ مکثی طولانی. انگار ذهنش آشفته شده بود و افکاری زهرآگین در سر داشت.
آب دهانی قورت داد. دستی به یقهی اسکراب سرمه ای
رنگش کشید.
رنگِ نگاهش تلفیقی از ترس و خشم بود :
-صبر کن.یه دقیقه.صبر کن.اون عوضی.اون عوضی گفت کی برای تمرین بوکس میای.آره.از تو پرسید کی برای تمرین بوکس میای؛داری پشت گوش میندازی.تو با اون عوضی بوکس کار میکنی؟اون مربیته؟اون بهت یاد میده؟آره.آره تو با اون بوکس کار میکنی.برای همین تکنیک هوک رو بلد بودی!
پوزخند زدم :
-چی شد آقای دکتر؟خبر نداشتی؟مثل اینکه تعجب کردی.استاد فیرات بهت نگفته بود با برکای بوکس کار میکنم؟البته چطوری میتونست بهت بگه چون خودشم نمیدونست.خبر نداشت متاسفانه.آها؛سرهات بهت نگفت؟وقتی داشتم میرفتم باشگاه،برات عکس نفرستاد؟مثل اینکه نفرستاد.حیف شد.خیلی ناراحت شدم از اینکه این موضوع رو نمیدونستی!
سرش را به گوشه ای کج کرد و دندانهایش را روی هم سایید :
-النی!منو دیوونه نکن.
-چطور تو منو دیوونه میکنی؟اون چه طرز در زدن بود؟داشتی درو از جاش میکندی.برای چی با برکای اونطوری حرف زدی؟
نگاهش را بی هدف حول محیط اطراف چرخاند.
چیزی مانند خوره به جانش افتاده بود.
-تو..تو واقعاً با اون عوضی..اون عوضی بهت بوکس آموزش میده؟واقعاً؟
-آره اوروچ!برکای بهم بوکس آموزش میده.مربیمه.چیه؟دردت چیه؟چه مشکلی با این موضوع داری؟
عاجز بود؛ دستهایش را در موهایش فرو برد و چنگی زد.
سرش را اندکی به پایین خم کرد و نگاهش رنگِ غم به خود گرفت :
-بهت..بهت دست میزد یعنی؟یعنی..یعنی دستهات رو میگرفت..یعنی...
نگاهش به آرامی از صورتم به سمت پایین حرکت کرد و در نواحی شکمم ثابت ماند :
-بهت دست میزد..به کمرت...
کسی، قلبم را می فشرد و میان خشم و غم گیر افتادم :
-اوروچ!چی داری میگی؟من نمیفهمم!مربیم بود.معلومه که بهم دست میزد.پس چطوری باید بهم حرکات و تکنیکها رو آموزش میداد؟
نگاهش را دزدید. باری دیگر چنگی به یقه ی اسکرابش زد. نفسهایش سنگین شده بود؛ عمل دم و بازدم را با زحمت انجام می داد.
زمزمه کرد :
-نه!نمیتونم تحمل کنم.اون عوضی رو میکشم.
دستهایش را مشت کرد و صدایش خشمآلود شد :
-قسم میخورم میکشمش.
به سمت در ورودی پشتبام قدم برداشت که شتابزده مقابلش ایستادم و سد راهش شدم :
-اوروچ!اگه حتی انگشتت اشتباهی هم به برکای بخوره دیگه نمیتونی منو ببینی.حتی تو خوابت هم دیگه نمیتونی منو ببینی.از برکای دور بمون.
چهره اش غمگین شد و لبخند تلخی زد :
-یعنی این آدم انقدر برات مهمه؟اذیت شدنش انقدر برات مهمه؟در حدی که منو با خودت تهدید کنی!
-آره!برکای برام مهمه.دوستمه.همکارمه.سالهاست میشناسمش.طبیعتاً دلم نمیخواد به خاطر خشمِ الکی و مزخرف تو آسیبی ببینه.
ابروهایش را بالا انداخت و رنجیده خاطر شد :
-خشمِ الکی و مزخرف من؟من الکی عصبانی میشم؟نگاههای اون مرد به خودت رو نمیبینی؟چطوری با عشق نگاهت میکنه نمیبینی؟
-همچین چیزی نیست!برکای و من فقط با هم دوستیم.برکای عاشق من نیست.نگاههاش به من عاشقانه نیست.تو بد متوجه شدی.تا به امروز کوچکترین اشتباهی ازش سر نزده.هیچوقت مرز بینمون رو رد نکرده.همیشه رابطهی بینمون دوستانه بود.همیشه با احترام با من برخورد کرد.
مکث کرد. خشمش فروکش نمیکرد. طوفانِ افکار زهرآلودش آرام نمیگرفت.
-نه!تو نمیتونی بفهمی.معنیِ نگاههای یه مرد رو فقط یه مرد میفهمه.اون عوضی تو رو دوست داره.من نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم.چطوری تحمل کنم چشمهاش رو از کاسه درنیارم؟چطوری تحمل کنم دندانهاش رو تو دهنش خرد نکنم؟
یک آن، دردهای قدیمی جلوی چشمانم رژه رفت.
اشک در چشمانم حلقه زد و شاید با نفرت به چهره اش خیره شدم :
-همونطوری که پنج سال تحمل کردی.همونطوری که ممکن بود توی این پنج سال عاشق یکی بشم و تو با دونستن این احتمال به زندگیت ادامه دادی و تحمل کردی.تا جایی که فهمیدم آستانه تحملت خیلی بالاست.خیالت راحت؛میتونی تحمل کنی!
@yaz_beni
223
'پارت نود و چهارم'
در اتاق برکای را بستم و نفسی از سر آسودگی کشیدم.
اوروچ مقابلم ایستاده بود و با عصبانیت نفس میکشید.
با غیظ نگاهش کردم :
-تو داری چیکار میکنی؟برای چی اومدی اتاق برکای؟
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و پوزخند زد :
-چی شد خانم روانپزشک؟ناراحت شدی؟بین جلسهی تراپیتون اختلال ایجاد کردم؟نتونستی مریضِ روانیت رو آروم کنی؟
انگشت اشارهام را به نشانه تهدید بالا گرفتم :
-منو ببین اوروچ!اگه یکبار دیگه به من بگی خانم روانپزشک...
-چیکار میکنی؟منو میزنی؟
سری تکان دادم و با تحکم و عصبانیت گفتم :
-آره میزنمت.
راهرو شلوغ بود و آدمها مدام از کنارمان رد میشدند. متوجه شدم که چند نفر از اعضای کادر درمان در حالی که از کنارمان رد میشدند، نگاهشان روی ما قفل شده بود. نگاهشان متعجب و کنجکاو بود.
در حالی که به محیط اطراف نگاه میکردم، با تن صدایی آرام اما عصبی گفتم :
-یک کلمه هم چیزی نمیگی.دنبالم بیا.
اخمی کرد و بی آنکه چیزی بگوید به دنبالم راه افتاد. سوار آسانسور شدیم؛ دکمهی طبقهی پانزدهم را فشردم.
کسی جز ما در آسانسور نبود.
با عصبانیت به درِ آسانسور نگاه میکردم و بیقرار، پاهایم را تکان میدادم.
-چی شد؟داری منو میبری یه جای خلوت تا کتکم بزنی؟
با غیظ سرم را به طرفش برگرداندم :
-ساکت شو.تا برسیم پشتبوم یک کلمه هم حرف نمیزنی.
بیشتر از پنج ثانیه نتوانست ساکت بماند :
-اون عوضی...
تن صدایم را بالا بردم :
-اوروچ!گفتم ساکت شو.
با حرص نفسی کشید و زمزمه کرد :
-باشه.ساکت میشم.
از آسانسور پیاده شدیم و از چند پلهای که به پشتبام بیمارستان منتهی میشد، بالا رفتیم.
-الان اجازه دارم حرف بزنم؟چرا اومدیم اینجا؟
نفسی کشیدم و چشمهایم را حول محیط اطراف چرخاندم. خورشید در وسط آسمان می تابید و شهر مانند همیشه پرازدحام بود.
با خشم به طرف اوروچ که چند قدمی عقبتر از من ایستاده بود، برگشتم :
-برای چی اومدی اتاق برکای؟برای چی باهاش اونطوری حرف زدی؟
اخمی کرد :
-نفهمیدم!برای ادامهی بحثمون اومدیم اینجا؟چرا؟
کلافه شدم :
-اومدیم اینجا چون بیمارستان خیلی شلوغه.نمیشه هر جایی صحبت کرد.کادر درمان این بیمارستان حواسشون به همه چیز جمعه.پشت سرت غیبت میکنن.برات حرف درمیارن.نباید بهشون آتو بدی.
اندکی مکث کرد. رنگ چهره اش تغییر کرد.
ابروهایش را بالا انداخت و لبخند تلخی زد :
-دوست نداری در مورد من و تو شایعهای درست کنن.دلت نمیخواد فکر کنن چیزی بینمونه!تو از من خجالت میکشی مگه نه؟به اون عوضی هم گفتی تو بیمارستان با هم آشنا شدیم.نمیخوای هیچکس در مورد گذشتهای که با هم داشتیم،بدونه.میخوای همه فکر کنن دو تا غریبهایم که به تازگی تو این بیمارستان با هم آشنا شدیم.
-چرا چرت و پرت میگی؟من چرا باید از تو خجالت بکشم؟از تو خجالت نمیکشم.موضوع به تو ربطی نداره.من فقط دوست ندارم تو این بیمارستان کسی در مورد روابط شخصیم حرفی بزنه.من اینجا کار میکنم؛پزشک اینجام.جراحم.دوست دارم فقط در مورد استعدادم و نحوه کارم حرف بزنن.دوست ندارم کسی در مورد روابط شخصیم صحبت کنه.دوست ندارم پشت سرم غیبت کنن.
دندانهایش را روی هم سایید و چهره اش خشمگین شد :
-اما در مورد تو و اون عوضی حرف میزنن.شیپتون میکنن.الکای!چرا در مورد این موضوع کاری نمیکنی؟چرا واکنشی نشون نمیدی؟پس چرا حقشون رو نمیذاری کف دستشون؟چرا بهشون نمیگی منو با این عوضی شیپ نکنین؟اما نه؛تو به جای اینکه کاری کنی دیگه تو و اون عوضی رو شیپ نکنن،پا میشی میری اتاقش.میشینی به مشکلاتش گوش میدی.آرومش میکنی.
دستهایم را بالا گرفتم و با غیظ مشت کردم :
-اوروچ!قسم میخورم میزنمت.منو تحریک نکن.انقدر چرت و پرت نگو.
لبهایش را با حالت تمسخرآمیزی جمع کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد :
-اوه!خانم دکتر عصبانی شد.بیا بزن.
-مثل اینکه خوشت میاد از من کتک بخوری...
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-من مشکلی ندارم.میتونم بزنمت.از برکای تکنیکهای زیادی یاد گرفتم.
@yaz_beni
223
'پارت نود و سوم'
اخمِ اوروچ غلیظ تر شد و دندانهایش را روی هم سایید :
-چی..چی گفتی؟تو از من برای اینکه از النی دفاع کردم تشکر میکنی؟برای دفاعم از النی؟النی؟تو..تو تشکر میکنی؟
با صدای بلند و کاملاً ساختگی خندیدم :
-آره واقعاً چه خوب که دکتر اوروچ اون روز اونجا بود.مسئله اصلاً دفاع کردن از من نیست.چه خوب که اونجا بود و با استاد فرهاد،مریض رو نجات دادن.
برکای با تعجب به من نگاه کرد. دیگر رفتار من هم برایش عجیب و غریب بود.
اوروچ حتی یک لحظه هم از برکای چشم برنمیداشت؛ با نفرتی توصیفناپذیر به برکای خیره بود.
فکری به ذهنم رسید :
-وای اصلاً یادم رفته بود.گفتم استاد فرهاد.استاد فرهاد با من و دکتر اوروچ کار داشت.در مورد یه مریض میخواست باهامون حرف بزنه.
برکای اخمی کرد و نگاهش بین من و اوروچ در گردش بود :
-شما همدیگرو میشناسین؟یعنی از قبل؟یا تو بیمارستان آشنا شدین؟
-نه!تازه آشنا شدیم.تو بیمارستان آشنا شدیم.چون هردومون به تازگی جراح شدیم؛چیز میشیم.زیاد همکاری میکنیم.
اوروچ به صورتم خیره شد و رنگ چهره اش تغییر کرد. خشمش ناپدید شد و غم بر صورتش نشست؛ شاید چون انتظار داشت به سوال برکای پاسخ دیگری بدهم.
-چیز.ما دیگه بریم.بریم پیش استاد فرهاد.منتظرش نذاریم؛زشته.میبینمت برکای.
به اوروچ نگاه کردم و با غیظ توسط چشم و ابروهایم اشاره ای به در زدم. قصد داشتیم از اتاق خارج شویم که برکای گفت :
-راستی النی!کی دوباره با هم بوکس تمرین میکنیم؟خیلی وقته نمیای برای تمرین.داری پشت گوش میندازی.
اوروچ با خشم به طرف برکای برگشت. نفسهایش سنگین شده بود. دستهایش را مشت کرد.
دستپاچه شدم :
-چیز.من این روزها خیلی سرم شلوغه.هماهنگ میکنیم با هم.
صدای اوروچ خشمآلود بود :
-تو بوکسوری؟
برکای لبخند زد و سری تکان داد :
-از بچگی به صورت حرفه ای بوکس کار میکنم.یعنی آره؛بوکسورم.
اوروچ ابروهایش را بالا انداخت و با تمسخر سر تا پای برکای را برانداز کرد :
-خوبه؛بیشتر کار کن.بیشتر تمرین کن.لازمت میشه!
پلکهایم را با حرص بر روی هم فشردم و شتابزده دستم را پشت اوروچ گذاشتم و او را به بیرون از اتاق هدایت کردم :
-بریم دکتر اوروچ؛بریم.دیر شد.استاد فرهاد منتظرمونه.
@yaz_beni
223
'پارت نود و دوم'
لبخندی عمیق زد و چندین ثانیه بی آنکه پلک بزند به صورتم خیره شد :
-چطوری میتونی؟
اخمی از سر کنجکاوی کردم :
-چی رو چطوری میتونم؟نفهمیدم.
-چطوری میتونی با حرفهات معجزه کنی؟یعنی چطوری میتونی انقدر تأثیرگذار باشی؟واقعاً باورم نمیشه؛توی یه لحظه آدم رو آروم میکنی.با حرفهات به آدم آرامش میدی.غمها رو از بین میبری.
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم :
-تو همیشه نسبت به من لطف داری.
به صورتم خیره بود و لبخندی عمیق بر لب داشت.
-راستی!ازت معذرت میخوام.شام دیشب رو یهویی کنسل کردم.جواب تلفنت رو هم ندادم.واقعاً ازت معذرت میخوام.تلافی میکنم؛جدی میگم.یه شب شام مهمون من.
-نه!این چه حرفیه.کاره دیگه پیش میاد؛درک میکنم.دکتریم.کل زندگیمون صرف مریضهامون میشه.من زنگ زدم ببینم مریضت حالش چطوره.یکم نگرانت شدم.من دیشب اومده بودم بیمارستان،تو اینجا نبودی.تعجب کردم که کجا مریض اورژانسی برات پیش اومد.آخه فکر کردم بیمارستان خودمونی.
اندکی مکث کردم.
-چیز.من تو راه با یه مریض رو به رو شدم.تصادف کرده بود.اقدامات اولیه رو انجام دادم بعد چیز.آمبولانس که اومد همراه مریض رفتم.رفتم بیمارستان نزدیکه محل حادثه.
-استاد فیرات حق داره بهت بگه دخترِ شفابخش.تو واقعاً شفابخشی.معجزه ی زندگی آدمهایی.شاید دیشب اگه تو اونجا نبودی،مریض قبل از اینکه برسه بیمارستان جونش رو از دست می داد.اما تو اونجا بودی.همراهش رفتی.نجاتش دادی.
لبخندی زدم :
-در اصل...
به یکباره صدای کوبیده شدن درِ اتاق در فضا پیچید. ناخودآگاه از ترس تکانی خوردم. در با چنان شدتی کوبیده می شد که انگار قرار بود از لولا کنده شود.
اخمی کرد و فوراً از روی صندلی بلند شد :
-ترسیدی؟باورم نمیشه.این چه طرز در زدنه؟مریضهای این بیمارستانم دیگه دارن از کنترل خارج میشن.
در اتاق باز شد و اوروچ در چارچوب در قرار گرفت. با دیدنش بدون معطلی از جایم بلند شدم و آب دهانی قورت دادم.
برکای اخمی غلیظ کرد و اوروچ را برانداز کرد :
-تو که دکتری.مریض نیستی.داداش این چه طرز در زدنه؟انگار میخواستی درو از جاش بکنی.
اوروچ سرش را به گوشه ای کج کرد و با خشم و نفرت به برکای خیره شد :
-واقعاً میخواستم درو از جاش بکنم!
برکای با تعجب گفت :
-چی؟
اوروچ به من نگاه کرد :
-جلسهی تراپی چطور گذشت؟خوب پیش رفت؟مریضت آروم شد؟
برکای اخمی بر پیشانی داشت و متعجب بود :
-چی؟تراپی؟چی میگی؟من نمیفهمم.تو کی هستی اصلاً؟من قبلاً تو بیمارستان ندیدمت.
بُهت زده به اوروچ خیره بودم. دستپاچه شدم. فوراً لبخندی ساختگی زدم و چند قدمی به سمت اوروچ برداشتم :
-برکای!یعنی تو با دکتر اوروچ آشنا نشدی؟دکتر جدیدی که به کادرمون اضافه شد،ایشون هستن.دکتر اوروچ هم مثل من متخصص قلب و عروقه.
برکای سری تکان داد و لبخند زد :
-جدی؟متخصص قلبی؟چه عالی!خیلی خوشبختم.اسم من برکایه؛برکای آکسوی.جراح عمومیام.
اوروچ با خشم نگاهش می کرد؛ لحنش تمسخرآمیز بود :
-میدونم کی هستی؛اسمِ قشنگت روی در نوشته بود.
برکای اخمی کرد. رفتار اوروچ برایش عجیب بود.
کاملاً ساختگی خندیدم :
-وای برکای!باورت نمیشه؛دکتر اوروچ خیلی شوخ طبعه.دائم شوخی میکنه.از موقعی که اومده بیمارستانمون من اصلاً ندیدم جدی باشه.هی شوخی میکنه.
برکای مکثی کرد.
-صبر کن.من این اسم رو شنیده بودم.این همون اسمی بود که ایلول بهم گفت.آره آره.اوروچ.آره خودشه.دکتر اوروچ اون روز ازت در مقابل داییم دفاع کرد مگه نه؟
سری تکان دادم :
-آره آره.دکتر اوروچ بود.
برکای لبخندی عمیق زد؛ به اوروچ نگاه کرد و از میز کارش فاصله گرفت :
-واقعاً ازت ممنونم که اون روز از النی دفاع کردی.من اون تایم بیمارستان نبودم.چه خوب که تو اونجا بودی و از النی دفاع کردی.میدونی؛در اصل داییم آدم بدی نیست فقط گاهی نمیتونه خشمش رو کنترل کنه.بازم ازت ممنونم.
@yaz_beni
223
'پارت نود و یکم'
لبهایم را بر روی هم فشار می دادم تا نخندم.
-باشه؛میگم.با علی حرف میزنم.بهش میگم سعی کنه اعتماد اوروچ رو جلب کنه و باهاش صمیمی بشه...
با لحنی تمسخرآمیز به گفتهاش ادامه داد :
-تا مبادا شازده اینجا احساس تنهایی کنه.
خندیدم و گونه اش را بوسیدم :
-تو دوستِ خیلی خوبی هستی نیلوفر!
-آره چون داری از شوهرم استفاده ابزاری میکنی تا عشقت احساس تنهایی نکنه،دوستِ خیلی خوبی شدم.
-نه!تو واقعاً دوستِ خیلی خوبی هستی.در اصل برای من فقط دوست نیستی.خواهر بزرگتر منی.خانوادهی منی.خیلی دوستت دارم!
اشک در چشمانش حلقه زد و چشم غره ای رفت :
-چاپلوس!احساساتیم کردی.
لبخندی زدم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم :
-ساعت ده شد.خیلی حرف زدیم؛میخواستم برم پیش برکای.یک ساعت دیگه هم باید برم برای جراحی تعویض باتری قلب.استاد هانده ازم خواست دستیارش باشم.
-منم باید به چندتا مریض سر بزنم.بریم پس،به کارمون برسیم.
روپوش سفیدم را پوشیدم :
-چیز نیلوفر.امروز با هم ناهار بخوریم؟تو کافهتریای خودمون.کاری نداری؟وقت داری؟
سری تکان داد :
-آره میتونیم ناهار بخوریم.فکر نمیکنم کاری داشته باشم.ساعت دو باید برای دیالیز مریض برم.قبل از دو ناهار بخوریم.
لب گزیدم و بعد از مکثی کوتاه گفتم :
-باشه؛قبل از دو ناهار بخوریم.پس چیز.میشه به علی هم بگی اگه کاری نداشت با اوروچ بیاد کافهتریا برای ناهار؟یه طوری اوروچ رو راضی کنه برای ناهار بیاد.اونجا چیز کنیم؛میزهامون رو یکی کنیم.چهارتایی با هم غذا بخوریم.
سرش را به نشانه تأسف به چپ و راست تکانی داد :
-متأسفم برات.منو بگو فکر کردم دلش میخواد با من ناهار بخوره،با من وقت بگذرونه.نگو مثل همیشه دردش اوروچ بود.تو رسماً داری از من و شوهرم استفاده ابزاری میکنی.
خندیدم :
-معلومه که دلم میخواد با تو ناهار بخورم و با تو وقت بگذرونم.
-ساکت شو ببینم.دروغگو.
در اتاقم را باز کرد :
-همین جراحی تعویض باتری قلبی که گفتی؛علی متخصص بیهوشیشه.تا جایی که میدونم بعد از این عمل دیگه کاری نداره،پس میتونه برای ناهار بیاد.اگه شازده ی شما هم اون تایم کاری نداشت و با شوهرم خوب تا کرد،چهارتایی ناهار میخوریم.منفعت طلب!
خندیدم و برایش دست تکان دادم :
-پس تو کافهتریا میبینمت عزیزدلم!
-
تقهای به در اتاق برکای زدم و پس از گذر چند ثانیه در را باز کردم.
سرش را بر روی میز کارش گذاشته بود و دستهایش را پشت گردنش قفل کرده بود :
-مساعد نیستم.مریض ویزیت نمیکنم.
-برکای!منم.
فوراً سرش را از روی میز بلند کرد. چهره اش پریشان بود. با دیدن من لبخندی زد و دستی به موهایش کشید و یقهی روپوش سفیدش را صاف کرد :
-النی!تویی.فکر کردم مریضه.بیا بیا.بیا بشین.
بر روی کاناپه تک نفره ای که در نزدیکترین نقطه به میز کارش قرار داشت، نشستم و لبخندی بی رمق زدم :
-خوبی؟من تازه فهمیدم تو اتاق عمل چی شد.مریضت رو از دست دادی.خیلی ناراحت شدم.
چهره اش غمگین شد :
-مریضم فقط چهل و سه سالش بود.زن بود.مادر بود.من دو تا بچه رو بدون مادر گذاشتم.مادرشون رو ازشون گرفتم.
-برکای!این چه حرفیه میزنی؟من شک ندارم که تو هر کاری از دستت برمیومد انجام دادی.ما جراحیم،خدا که نیستیم.خودت هم بهتر از من میدونی که نمیتونیم جون همهی مریضها رو نجات بدیم.اگه نجات میدادیم که دیگه مرگ و زندگی معنایی نداشت.
-شاید باید بیشتر تلاش میکردم.شاید...
اجازه ی تمام کردن حرفش را ندادم :
-تو همهی تلاشت رو کردی.تو جراح بااستعدادی هستی.تا به امروز جون خیلیها رو نجات دادی.از پس جراحیهایی با ریسک بالا براومدی.تو مقصر نیستی برکای!ما نمیتونیم همهی مریضها رو نجات بدیم،ما ققط باید همهی تلاشمون رو برای نجاتشون بکنیم.تصمیم گیرندهی نهایی زندگی آدمها،خداست.من شک ندارم که تو امروز صدِ خودت رو توی اتاق عمل گذاشتی و چیزی که مهمه همینه.آره؛منم وقتی مریضم رو از دست میدم تا روزها بهش فکر میکنم.با خودم میگم کاش زنده میموند.کاش نجاتش میدادم.اما خودم رو بابت مرگش سرزنش نمیکنم.چون میدونم هرکاری از دستم برمیومد کردم.تو هم باید این رو بپذیری.خودت رو سرزنش نکن.تو هیچ تقصیری نداری!
@yaz_beni
223
'پارت نودم'
به شنیدن این حرفها احتیاج داشتم. حرفهای نیلوفر برایم امید شدند و شاید در این لحظه آتشِ ترسهایم را خاموش می کردند.
صدایم می لرزید :
-همه چیز خیلی قشنگ میشه مگه نه؟
پلکهایش را به نشانه تأیید بر هم فشرد :
-بهت قول میدم همه چیز خیلی قشنگ میشه.دردهات تموم میشن.زخمهات خوب میشن.
سری تکان دادم؛ حرفهایش را تکرار می کردم تا مغزم مغشوشم آرام بگیرد :
-من الکی ترسیدم.اصلاً جای نگرانی نیست.همچین چیزی نمیشه که.همچین چیزی نمیشه.من مجبور به انتخاب نمیشم.بین اوروچ و بابام گیر نمیکنم.بابام ما رو درک میکنه.اوروچ رو تنها نمیذارم.اوروچ رو توی تاریکی ول نمیکنم.زخمهام خوب میشه.زخمهامون خوب میشه.همه چیز خیلی قشنگ میشه!
سرش را به گوشه ای کج کرد؛ با آن لبخند زیبایش به من خیره شد و موهایم را نوازش کرد :
-الهی قربونت برم!توی این دنیا،تو بیشتر از هر کسی لایق خوشبختی و دوست داشته شدنی.
چشم غره ای رفت :
-از اوروچ خوشم نمیاد چون یکی یدونهی منو خیلی اذیت کرده اما بذار یه چیزی بگم...
لبخندی عمیق زد :
-تو رو خیلی قشنگ دوست داره!امروز چشمهاش رو دیدم.اون قدر قشنگ نگاهت می کرد که.با نگاههاش تو رو میپرستید.عشقی که این مرد نسبت بهت داره برای خوب شدن همهی زخمهات کافیه!
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم.
عشق، مرهم بود. عشق، معجزه بود!
خندید :
-ببین ببین خجالت کشید.حالا من از اوروچ یکم تعریف کردم ولی همین امشب نپری بغلش بهش بگی بخشیدمت.
دستی به بینیام کشیدم و ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-نیلوفر!به نظرت من لقمهی راحتی ام؟معلومه که انقدر سریع تسلیمِ اوروچ نمیشم و نمیبخشمش.حالا حالاها باید دنبالم بدوئه.
-معلومه که تو لقمهی راحتی نیستی.تو از این لقمههایی هستی که میپره سر نای،آدمو خفه میکنه.الان که دارم فکر میکنم؛دلم برای اوروچ میسوزه.نمیدونه گیرِ چه شیطان کوچولویی افتاده.
لبخندی غرورآمیز زدم و شانههایم را بالا انداختم.
اندکی مکث کردم و چشمهایم را به شاخههای گل نرگس دوختم :
-برام گل خرید.
از روی کاناپه بلند شد و به سمت میزم رفت :
-اتفاقاً همین که اومدم تو اتاق توجهام بهش جلب شد.
گل را به دست گرفت و بویید :
-مرتیکهی رمانتیک!
خندیدم و از روی کاناپه بلند شدم.
اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-خب؛گل رو دیدی چه واکنشی نشون دادی؟چیکار کردی؟
اخمی کردم :
-یعنی چی؟چیکار میکردم؟تشکر کردم دیگه.
چشمانش را کمی جمع کرد و با شک و تردید نگاهم کرد :
-فقط تشکر کردی؟مطمئنی؟
-آره نیلوفر!فقط تشکر کردم.انتظار داشتی چیکار کنم؟لابد میپریدم بغلش میگفتم وای گل موردعلاقهام رو خریدی؛چطوری بعد از این همه سال یادت مونده که چه گلی رو دوست دارم؟همه ی جزئیاتِ مربوط به من رو چه خوب یادته؛خیلی دوستت دارم مرد رویاهای من!
لبخند شیطنت آمیزی زد و ابروهایش را بالا انداخت :
-گیرت انداختم.دقیقاً میخواستی همچین واکنشی نشون بدی اما خوشبختانه رگِ کوچاریت اجازه نداد و با یه تشکر خشک و خالی موضوع رو جمع کردی.
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-منو دستکاری روانی میکنی که به اهدافت برسی؟از زیر زبونم حرف میکشی؟واقعاً که.همین مونده بود که تکنیکهای روانشناسی روی من پیاده کنی.
پس از شنیدن حرفم، رنگ چهره اش تغییر کرد و مضطرب شد. گل را بر روی میز گذاشت و به سمتم آمد.
دستهایم را گرفت و صدایش نگران بود :
-به نظرت نباید بری پیش روانشناس؟خیلی احتیاج داری.واقعاً نگرانتم النی!به چیزهای زیادی فکر میکنی.از چیزهای زیادی میترسی.احساسات متفاوتی رو تجربه میکنی.ذهنت خیلی بهم ریخته.به تراپی نیاز داری.
غم به صورتم دوید و نفس عمیقی کشیدم :
-خودمم حس میکنم به تراپی نیاز دارم اما...
دستهایش را به آرامی رها کردم و نگاهم را دزدیدم :
-اما خب اوروچم به تراپی نیاز داره حتی بیشتر از من نیاز داره.من چیز کنم.به نظرت با هم...
به صورتِ عصبی اش نگاه کردم و حرفم را نیمه تمام باقی گذاشتم.
با غیظ نگاهم می کرد :
-احمق!من دارم در موردِ تو حرف میزنم.میگم تو نیاز داری بری تراپی.باز موضوع رو چرخوند رسوند به اوروچ.اسمِ اوروچ از دهنش نمیوفته.چپ و راست اوروچ.
با خونسردی تکانی به شانههایم دادم :
-چیزی نگفتم که.چرا عصبانی میشی؟
-ببین ببین.خودشو میزنه به موش مردگی.
-من چیز میکنم.دنبال یه تراپیست خوب میگردم.تو نگران نباش.
چشم غره ای رفت که سرم را به گوشه ای کج کردم و ملتمسانه نگاهش کردم :
-نیلوفر!میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
-چیه؟چی میخوای که خودتو شبیه بچه گربه کردی؟
-چیز.میشه به علی بگی با اوروچ آشنا بشه؟چیز کنه.سعی کنه باهاش دوست بشه.صمیمی بشه باهاش.آخه اوروچ خیلی تنهاست.اینجا هیچ دوستی نداره.علی آدم خیلی خوبیه،مطمئنم اوروچ ازش خوشش میاد.
چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را آرام کند :
-حالم دیگه داره از اسم اوروچ بهم میخوره.
@yaz_beni
