~Yaz beni~
Відкрити в Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
226
Підписники
+224 години
+167 днів
+1630 днів
Архів дописів
226
'پارت نودم'
به شنیدن این حرفها احتیاج داشتم. حرفهای نیلوفر برایم امید شدند و شاید در این لحظه آتشِ ترسهایم را خاموش می کردند.
صدایم می لرزید :
-همه چیز خیلی قشنگ میشه مگه نه؟
پلکهایش را به نشانه تأیید بر هم فشرد :
-بهت قول میدم همه چیز خیلی قشنگ میشه.دردهات تموم میشن.زخمهات خوب میشن.
سری تکان دادم؛ حرفهایش را تکرار می کردم تا مغزم مغشوشم آرام بگیرد :
-من الکی ترسیدم.اصلاً جای نگرانی نیست.همچین چیزی نمیشه که.همچین چیزی نمیشه.من مجبور به انتخاب نمیشم.بین اوروچ و بابام گیر نمیکنم.بابام ما رو درک میکنه.اوروچ رو تنها نمیذارم.اوروچ رو توی تاریکی ول نمیکنم.زخمهام خوب میشه.زخمهامون خوب میشه.همه چیز خیلی قشنگ میشه!
سرش را به گوشه ای کج کرد؛ با آن لبخند زیبایش به من خیره شد و موهایم را نوازش کرد :
-الهی قربونت برم!توی این دنیا،تو بیشتر از هر کسی لایق خوشبختی و دوست داشته شدنی.
چشم غره ای رفت :
-از اوروچ خوشم نمیاد چون یکی یدونهی منو خیلی اذیت کرده اما بذار یه چیزی بگم...
لبخندی عمیق زد :
-تو رو خیلی قشنگ دوست داره!امروز چشمهاش رو دیدم.اون قدر قشنگ نگاهت می کرد که.با نگاههاش تو رو میپرستید.عشقی که این مرد نسبت بهت داره برای خوب شدن همهی زخمهات کافیه!
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم.
عشق، مرهم بود. عشق، معجزه بود!
خندید :
-ببین ببین خجالت کشید.حالا من از اوروچ یکم تعریف کردم ولی همین امشب نپری بغلش بهش بگی بخشیدمت.
دستی به بینیام کشیدم و ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-نیلوفر!به نظرت من لقمهی راحتی ام؟معلومه که انقدر سریع تسلیمِ اوروچ نمیشم و نمیبخشمش.حالا حالاها باید دنبالم بدوئه.
-معلومه که تو لقمهی راحتی نیستی.تو از این لقمههایی هستی که میپره سر نای،آدمو خفه میکنه.الان که دارم فکر میکنم؛دلم برای اوروچ میسوزه.نمیدونه گیرِ چه شیطان کوچولویی افتاده.
لبخندی غرورآمیز زدم و شانههایم را بالا انداختم.
اندکی مکث کردم و چشمهایم را به شاخههای گل نرگس دوختم :
-برام گل خرید.
از روی کاناپه بلند شد و به سمت میزم رفت :
-اتفاقاً همین که اومدم تو اتاق توجهام بهش جلب شد.
گل را به دست گرفت و بویید :
-مرتیکهی رمانتیک!
خندیدم و از روی کاناپه بلند شدم.
اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-خب؛گل رو دیدی چه واکنشی نشون دادی؟چیکار کردی؟
اخمی کردم :
-یعنی چی؟چیکار میکردم؟تشکر کردم دیگه.
چشمانش را کمی جمع کرد و با شک و تردید نگاهم کرد :
-فقط تشکر کردی؟مطمئنی؟
-آره نیلوفر!فقط تشکر کردم.انتظار داشتی چیکار کنم؟لابد میپریدم بغلش میگفتم وای گل موردعلاقهام رو خریدی؛چطوری بعد از این همه سال یادت مونده که چه گلی رو دوست دارم؟همه ی جزئیاتِ مربوط به من رو چه خوب یادته؛خیلی دوستت دارم مرد رویاهای من!
لبخند شیطنت آمیزی زد و ابروهایش را بالا انداخت :
-گیرت انداختم.دقیقاً میخواستی همچین واکنشی نشون بدی اما خوشبختانه رگِ کوچاریت اجازه نداد و با یه تشکر خشک و خالی موضوع رو جمع کردی.
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-منو دستکاری روانی میکنی که به اهدافت برسی؟از زیر زبونم حرف میکشی؟واقعاً که.همین مونده بود که تکنیکهای روانشناسی روی من پیاده کنی.
پس از شنیدن حرفم، رنگ چهره اش تغییر کرد و مضطرب شد. گل را بر روی میز گذاشت و به سمتم آمد.
دستهایم را گرفت و صدایش نگران بود :
-به نظرت نباید بری پیش روانشناس؟خیلی احتیاج داری.واقعاً نگرانتم النی!به چیزهای زیادی فکر میکنی.از چیزهای زیادی میترسی.احساسات متفاوتی رو تجربه میکنی.ذهنت خیلی بهم ریخته.به تراپی نیاز داری.
غم به صورتم دوید و نفس عمیقی کشیدم :
-خودمم حس میکنم به تراپی نیاز دارم اما...
دستهایش را به آرامی رها کردم و نگاهم را دزدیدم :
-اما خب اوروچم به تراپی نیاز داره حتی بیشتر از من نیاز داره.من چیز کنم.به نظرت با هم...
به صورتِ عصبی اش نگاه کردم و حرفم را نیمه تمام باقی گذاشتم.
با غیظ نگاهم می کرد :
-احمق!من دارم در موردِ تو حرف میزنم.میگم تو نیاز داری بری تراپی.باز موضوع رو چرخوند رسوند به اوروچ.اسمِ اوروچ از دهنش نمیوفته.چپ و راست اوروچ.
با خونسردی تکانی به شانههایم دادم :
-چیزی نگفتم که.چرا عصبانی میشی؟
-ببین ببین.خودشو میزنه به موش مردگی.
-من چیز میکنم.دنبال یه تراپیست خوب میگردم.تو نگران نباش.
چشم غره ای رفت که سرم را به گوشه ای کج کردم و ملتمسانه نگاهش کردم :
-نیلوفر!میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
-چیه؟چی میخوای که خودتو شبیه بچه گربه کردی؟
-چیز.میشه به علی بگی با اوروچ آشنا بشه؟چیز کنه.سعی کنه باهاش دوست بشه.صمیمی بشه باهاش.آخه اوروچ خیلی تنهاست.اینجا هیچ دوستی نداره.علی آدم خیلی خوبیه،مطمئنم اوروچ ازش خوشش میاد.
چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را آرام کند :
-حالم دیگه داره از اسم اوروچ بهم میخوره.
@yaz_beni
226
"Onu ilk gördüğümde zaten tanıyorum gibi hissettim"
النی جان وقتشه پاتو از زندگی این دو نفر بکشی بیرون〰️ #Orkay 〰️
226
'پارت هشتاد و نهم'
من دیگر قدرت سرکوب احساساتم را از دست داده بودم. ضعیف و ناتوان بودم. ترسهایم، روحم را می بلعید. دیگر نمیتوانستم نقابی بر صورت داشته باشم. کلمات انباشته شده در وجودم را دیگر نمیتوانستم حمل کنم. من دیگر رنجهایم را فریاد میزدم. من در ضعیفترین حال خود بودم. از آینده میترسیدم. از بازی این زندگی بی رحم میترسیدم. بیچارهترین بیچاره، من بودم!
در سکوت فرو رفتم و احساساتم یخ زد.
متوجه نشده بودم نیلوفر چه زمان در کنارم نشست. رنجهایم او را آزار داده بود؛ اشکهایش را پاک کرد و بی درنگ من را در آغوش کشید.
نیلوفر همیشه شنوندهی خوبی بود. اجازه می داد رنجهایم را به راحتی بیان کنم. به من گوش می داد. صدایِ غمهایم را می شنید. حملات کلماتم را قطع نمی کرد. اجازه می داد مغزم، حرفهای زهرآلودم را تمام و کمال تخلیه کند.
از آغوشم جدا شد و صورتم را میان دستهایش گرفت.
تمامی اشکهایم را از روی صورتم پاک کرد و لبخند محبت آمیزی زد :
-النی!داری با خودت چیکار میکنی؟برای چی به این چیزها فکر میکنی؟تو مجبور به انتخاب نمیشی.تو بین بابات و اوروچ گیر نمیکنی.همچین چیزی نیست.تو توی این جنگ تنها نیستی که.اوروچ هم هست.اوروچ تو رو تنها نمیذاره.اوروچ برای تو میجنگه.بابات رو راضی میکنه.چرا میخوای همش مسئولیت همه چیز رو خودت تنهایی به دوش بکشی؟چرا فقط به احساسات بقیه فکر میکنی؟النی!خودت رو ببین.خودت واقعاً چی میخوای؟بذار من بهت بگم.تو میخوای علیرغم تمام اتفاقات تلخِ گذشته،کنار اوروچ باشی.میخوام مرهم زخمهاش باشی.میخوای زخمهای تو رو اوروچ ببنده.میخوای دوست داشته باشی و دوست داشته بشی.پس فقط همین کارو کن.بذار دنبالت راه بیوفته.بذار برای اینکه ببخشیش،خودش رو به آب و آتیش بزنه.مگه نمیگی این کار باعث میشه از تاریکی نجات پیدا کنه؟پس بذار تلاش کنه.تلاشِ اوروچ توی این مسیر،به هر دوتون کمک میکنه دیگه.باعث میشه به گذشته کمتر فکر کنی.باعث میشه دیگه از اوروچ توی ذهنت فقط یه تصویر داشته باشی و در نهایت با تموم وجودت ببخشیش.بهت قول میدم از این به بعد همه چیز خیلی قشنگ میشه.تو کسی رو از دست نمیدی.تو انتخاب نمیکنی.اوروچ میشه جزئی از خانوادهات.مامان،بابات،اوروچ.هر سه تاشون رو میتونی کنار همدیگه داشته باشی.بینشون گیر نمیکنی.تو خیلی خستهای.گیر افتادن بین عشق و نفرت تو این پنج سال تو رو خسته کرده.آره؛آدم از دردِ عشق نمیمیره اما هر روز مرگ رو تجربه میکنه،میمیره و زنده میشه.تو کار اشتباهی انجام ندادی.باید دنبال اوروچ میرفتی.تو دختر جسوری هستی.جسارت انجام کارهایی رو داری که کمتر کسی داره.اون جسارتی که اوروچ نداشت رو تو داشتی.تو باید حقایق رو می فهمیدی.باید می فهمیدی که اوروچ سالها بهت عشق ورزید و حتی یک ثانیه هم از دوست داشتنت دست نکشید،درست مثل خودت.تو به زمان احتیاج داری.همه چیز برات خیلی تازگی داره.دیدن اوروچ بعد از پنج سال،حقیقت اینکه سالها بهت عشق ورزید و مثل یه سایه تو زندگیت بود،همهشون تو مدت زمان خیلی کمی اتفاق افتاد.حق داری درمونده بشی.حق داری بترسی.حق داری به خانوادهات فکر کنی.اما النی؛تو اوروچ رو تو تاریکی غرق نمیکنی.همچین چیزی نمیشه.با بابات منطقی حرف میزنی.اوروچ باهاش حرف میزنه.بابات درک میکنه.تو یکی یدونهی اونی.جز خوشحالی تو چی میتونه بخواد آخه؟وقتی ببینه اوروچ باعث میشه دخترش از ته دل بخنده،برای چی مخالفت کنه؟درسته؛من از عمق دشمنیهای شما خبر ندارم اما من مطمئنم که بابات ناراحتی تو رو نمیخواد.وقتی تو و اوروچ باهاش حرف بزنین،درک میکنه.اوروچ رو میپذیره.بابات خودش عاشقه؛یه عاشق خیلی خوب میتونه یه عاشق دیگه رو درک کنه.پس هر دوتون رو درک میکنه.بابات میفهمه چقدر عشقِ اوروچ نسبت به تو حقیقی و عمیق بوده.بهت قول میدم همه چیز درست میشه.فقط یکم زمان نیاز داری.تو از نظر روحی و روانی بهم ریختی.هضم همهی این اتفاقات برات سنگین بود.اما درست میشه.تو از این به بعد قراره خیلی خوشحال باشی.خلاء قلبت پر میشه.عشق حالت رو خوب میکنه.از این به بعد همه چیز خیلی قشنگ میشه!
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و هشتم'
اشکهایم را پس زدم اما بی فایده بود، هجوم قطرات اشک توأم رنجها و ترسهایم به اتمام نمی رسید :
-آره؛دلم برای اوروچ میسوزه.به دردهاش فکر میکنم.براش غصه میخورم.اگه یه بخشی از اون گذشتهی لعنتی از ذهنم بیرون بره،حتی میتونم بگم اوروچ رو بخشیدم.اما این موضوع بخشش رو کش میدم چون میخوام اوروچ خودش رو ببخشه.از اون عذاب وجدانی که داره خلاص بشه.با خدای خودش آشتی کنه.از خودش متنفره،خودش رو دوست نداره.بخشیدن خودش تنها یک راه داره.مادامی که برای من تلاش میکنه،برای خوب شدن زخمهای من تلاش میکنه،برای اینکه من ببخشمش تلاش میکنه،میتونه به بخشیدن خودش هم نزدیک بشه.میتونه خودش رو دوست داشته باشه.وقتی با هر قدمی که برداره،بهش نزدیکتر بشم و بفهمه تلاشهاش بی فایده نیست،میتونه خودش رو ببخشه.وقتی من ببخشمش، میتونه خودش رو ببخشه.عشقی که بهش بدم،کاری میکنه خودش رو دوست داشته باشه.خودش رو باارزش بدونه.اما من.اما من دارم چیکار میکنم؟سعی میکنم اوروچ رو از تاریکی نجات بدم،روشنایی رو بهش نشون بدم بعد خانوادهام رو انتخاب میکنم و اوروچ رو ترک میکنم؟آدمی که از تاریکی نجات دادم رو دوباره تو تاریکی غرق میکنم؟من چیکار میکنم؟
نفس عمیقی کشیدم؛ به نقطهی نامعلومی خیره بودم و رنجهای مرگبارم را بدون معطلی به زبان می آوردم :
-میدونی یه آدمی به تاریکی عادت میکنه،چشمهاش بهش عادت میکنه.هیچ نوری نمیبینه.توی تاریکی به زندگیش ادامه میده.بعد تو میای زندگیش رو روشن میکنی.نور میتابی به زندگیش.چشمهاش کم کم به این روشنایی عادت میکنه.میتونه ببینه.زندگیش رنگ میگیره.میبینه چقدر روشنایی خوبه.چقدر خوبه که داره دنیا رو میبینه،رنگها رو میبینه.بعد تو یه لحظه نورش رو ازش میگیری و دوباره میفرستیش توی تاریکی.میفهمی این چقدر سخته؟اون آدم از بین میره.دیگه نمیتونه تاریکی رو تحمل کنه.این تاریکی براش غیر قابل تحمل میشه.جونش رو ازش میگیره.کاری که من با اوروچ دارم میکنم همینه.دقیقاً همینه.روشنایی رو بهش نشون میدم.زندگیش رو روشن میکنم.حالش رو خوب میکنم و بعد میذارم میرم.خانوادهام رو انتخاب میکنم و زندگیش رو خاموش میکنم.توی یه تاریکی وحشتناک غرقش میکنم.تاریکیای که ایندفعه چشمهاش نمیتونه بهش عادت کنه.تاریکیای که میکشتش!نباید میرفتم ازمیر.نباید میرفتم.نباید طوری حرف میزدم که اوروچ رو امیدوار کنه.من بهش امید دادم.با حرفهام بهش امید دادم.همش طوری باهاش حرف زدم که انگار برای آیندهمون یه شانس داریم.برای با هم موندنمون یه شانس داریم.با حرفهام تحت فشارش گذاشتم تا بیاد اینجا.تا دنبالم بیاد.بیاد تا داستانِ عشقمون ناتموم نمونه.بیاد اینجا تا نذاریم عشقمون حیف بشه اما اشتباه کردم.نباید میرفتم ازمیر.بزرگترین اشتباهم رفتن به ازمیر بود.اوروچ از اینجا رفته بود.سوار اون هواپیما شد و رفت.برگشت ازمیر.نباید میرفتم دنبالش.باید به زندگیم مثل قبل ادامه می دادم.باید جلوی قلبِ لعنتیم وایمیستادم.آدم که از دردِ عشق نمیمیره؛منم نمیمردم.میتونستم به زندگیم بدون اوروچ ادامه بدم؛همونطوری که این پنج سال زندگی کردم و دووم آوردم بازم دووم میاوردم.بدون اینکه بدونم حقیقت چیه،به زندگیم ادامه بدم.بدون اینکه بدونم اوروچ سالهاست منو از دور دوست داره،به زندگیم ادامه بدم.اوروچم میتونست به زندگیش ادامه بده.توی تنهاییهاش به دوست داشتن من ادامه بده.سالها اینطوری زندگی کرد،بازم میتونست زندگی کنه.اما من الان به همه چیز گند زدم.به اوروچ امید دادم.با رفتارهام بهش امید دادم.یه کورسوی نور بهش دادم.این خیلی بده.من اوروچ رو از بین میبرم.بین خانوادهام و اون،خانوادهام رو انتخاب میکنم.یعنی یه چاقو میگیرم دستم،زخمهایی که خودم روشون مرهم گذاشتم رو دوباره باز میکنم.زخمهای عمیقیتری بهش میدم.واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم.من چیکار کنم نیلوفر؛تو بگو؟بیچارهام.خیلی بیچارهام!
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و هفتم'
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و لحنش جدی و نگران بود :
-منو ببین!به خودت بیا.طرف دو روزم نشده که اومده.بذار یکم دنبالت راه بیوفته.بذار دست و پا بزنه.برای به دست آوردنت تلاش کنه؛زحمت بکشه.انقدر سریع میخوای ببخشیش؟نکن النی!بذار ببینه چقدر اذیت شدی.ببینه زخمهات چقدر عمیقه.بفهمه سالها عذاب کشیدی.من تورو میشناسم دیگه.دلت براش میسوزه.دردهای خودت رو فراموش کردی،نشستی برای اون غصه میخوری.به خودت بیا.یکم دلت برای خودت بسوزه!
تنها در یک لحظه، دنیا بر روی سرم آوار شد و ترسهای زهرآلودم به من حمله کردند. غمی جانسوز در رگهایم جریان یافت و نفس کشیدن مشکل شد.
روپوش سفیدم را درآوردم و به گوشه ای پرت کردم؛ چنگی به یقهی اسکراب سرمه ای رنگم زدم. برای نفس کشیدن تقلا می کردم.
-النی!خوبی؟چی شد؟
چشمهایم را بی هدف حول محیط اطراف چرخاندم و پس از گذر چند ثانیه روی کاناپه نشستم.
چنگی به موهایم زدم و ترسهای درونی ام به کلمات تبدیل شدند :
-خیلی خسته شدم نیلوفر!دیگه طاقت ندارم.دیگه نمیتونم تحمل کنم.نمیدونم باید چیکار کنم.گیر افتادم.انگار تو یه قفس گیر افتادم.نمیتونم نفس بکشم.نمیدونم باید چیکار کنم.خیلی خسته شدم.از این احساسات ضد و نقیض خسته شدم.توی ذهنم دو تا اوروچ هست.یکی اوروچِ پنج سال پیشه؛اوروچی که از پشت بهم خنجر زد.اوروچی که به خاطر خانوادهاش من رو فدا کرد.اوروچی که برای من هیچ تلاشی نکرد؛دنبالم نیومد.بابت اشتباهاتش،عذرخواهی نکرد.اوروچی که ازش متنفرم.یه اوروچم هست.اوروچِ الان.اوروچی که خیلی تنهاست.اوروچی که درکش میکنم.اوروچی که بابت اشتباهات گذشتهاش،بهش حق میدم.اوروچی که توی تاریکی گم شده.اوروچی که عاشقشم.اوروچی که خیلی دوستش دارم.اوروچی که وقتی میبینمش به زور جلوی خودم رو میگیرم تا بغلش نکنم.اوروچی که چشمهاش خیلی غمگینه.یه آدم میتونه همهی غمهای دنیا رو توی چشمهاش جا بده؟اون میتونه!اون قدر غمگینه که.اون قدر تنها و بی کسه که.مقابلش خودم رو گم میکنم.میبازم.باید خیلی تلاش کنم برای جنگیدن با خودم.برای اینکه مقابلِ این اوروچ شکست نخورم.گیر افتادم.بین گذشته و حال.این گذشتهی لعنتی از ذهنم بیرون نمیره.عذابهایی که کشیدم فراموش نمیشه.هر بار که اوروچ رو میبینم،ذهنم بهم میریزه.گذشتهی لعنتیم میاد جلوی چشمهام.عذاب هایی که خودم و خانوادهام کشیدیم.دردی که پدر و مادرم سالها کشیدن.بیست سال عذابی که کشیدن.حس میکنم دارم دیوونه میشم.یه لحظه گذشته رو فراموش میکنم.یه لحظه توی گذشته غرق میشم.خیلی خسته شدم.هنوز باورم نمیشه؛این آدم پنج سال از من خبر داشت.از دور دوستم داشت.اما با خودش نگفت این دختر چی میکشه.عشق اون چی میشه.من پنج سال چطوری زندگی کردم نیلوفر میدونی؟با خودم گفتم النی تمومش کن.تمومش کن؛تو از این مرد متنفری.ادای آدمهای عاشقِ شکست خورده رو در نیار.تو دوستش نداری.تو خودت ترکش کردی.خودت نخواستی به حرفهاش گوش بدی.تو ازش متنفری.اشتباهاتی که کرد رو یادت بیار.چطوری به خاطر خانوادهاش،از پشت بهت خنجر زد رو به یاد بیار.همون زمانی که با خودم میگفتم ازش متنفرم میومدم روپوشش رو بغل میکردم؛با خودم میگفتم یعنی کجاست الان؟حالش خوبه؟ازدواج کرد؟یعنی من رو فراموش کرد؟عاشق یکی دیگه شد؟من پنج سال اینطوری زندگی کردم.بین عشق و نفرت.دارم عقلم رو از دست میدم.کاش استاد فیرات هیچوقت کاری نمیکرد اوروچ بیاد اینجا.یا کاش اون روز تو کافه بهم هیچی نمیگفت.کاش اوروچ میرفت.کاش میتونستم جلوی خودم رو بگیرم.کاش دنبالش نمیرفتم.من نمیدونم باید چیکار کنم.چند روز دیگه مامان و بابام برمیگردن نیلوفر.به بابام چی بگم من؟بگم اوروچ اومده من این آدمو بخشیدم،دوستش دارم،تو هم بابت اشتباهات گذشتهاش ببخشتش؟بیا یه صفحه سفید باز کنیم،همه چیز رو از نو شروع کنیم؟چی بگم به بابام؟بگم هنوزم عاشق پسرِ زنی ام که منو از آغوش مادرم جدا کرد؟ما پنج ساله فورتوناها رو از زندگیمون پاک کردیم.کسی حتی یک کلمه هم درموردشون حرف نمیزنه.اوروچ حق داشت.حق با اوروچ بود.من مجبور میشم بین اوروچ و خانوادهام یکی رو انتخاب کنم.یا اوروچ یا بابام.من نمیتونم قید بابام رو بزنم که.تو میدونی نیلوفر؛من بابام رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی دوستش دارم.نمیتونم بابام رو ناراحت کنم.من خانوادهام رو انتخاب میکنم؛بابام رو انتخاب میکنم!
@yaz_beni
226
متن توییت مختص اون دیالوگیه که اوروچ گفت فقط تو این زندگی زورم به تو نرسید
قیافه تو عکسشم اونجاییه که فهمید کادر بیمارستان الکای شیپ میکنن
226
'پارت هشتاد و ششم'
-چیز..شما وقتی اومدین تو اتاق داشتین در مورد اون عوضی..چیز..برکای..داشتین در مورد برکای یه چیزی میگفتین..چی میخواستین بگین؟
این روزها تنها دغدغهی او "برکای" بود.
نیلوفر سری تکان داد :
-آها آره.اصلاً یادم رفت.میخواستم از النی بپرسم شنیده برکای مریضش رو از دست داده یا نه.ظاهراً دو ساعت پیش تو اتاق عمل مریضش رو از دست داد و حالش اصلاً خوب نیست.این بچه بابت مرگ مریضهاش خودش رو خیلی سرزنش میکنه.اصلاً عادت نمیکنه به این شرایط؛براش عادی نمیشه.مرگ بخشی از شغل ماست و باید بپذیریمش؛اما خب برکای انگار نمیتونه این موضوع رو بپذیره.دست از سرزنش کردن خودش برنمیداره.تو همچین شرایطی هم فقط النی میتونه آرومش کنه!
اوروچ سرش را به گوشه ای کج کرد و خشم به چهره اش دوید.
پلکش عصبی پرید و پوست سفید صورتش، سرخگون شد :
-چی؟چی گفتین؟فقط النی میتونه آرومش کنه؟النی؟
نیلوفر سری تکان داد و دستش را جلوی دهانش گذاشت. شک نداشتم در این لحظه به سختی جلوی خنده اش را می گیرد.
به نیلوفر نگاه کردم و گفتم :
-من از صبح که اومدم فقط دارم مریض ویزیت میکنم.نمیدونستم برکای مریضش رو از دست داده.الان کجاست؟تو اتاقشه؟
اوروچ به من نگاه کرد :
-یه دقیقه یه دقیقه.تو مگه متخصص قلب نبودی؟
اخمی کردم :
-آره.چطور؟
اخمی غلیظ بر پیشانی داشت :
-یه لحظه شک کردم.فکر کردم روانپزشکی؛نه که برکای رو فقط تو میتونی آروم کنی.حال بدش رو فقط تو میتونی خوب کنی.روحیه ی داغونش رو فقط تو میتونی بهتر کنی.گفتم شاید به جای قلب رفتی روانپزشکی خوندی!
شانههای نیلوفر می لرزید و صدای خندههایش را با زحمت ساکت می کرد.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و ابروهایم را بالا انداختم :
-چی شد آقای دکتر؟خوشتون نیومد از اینکه فقط من میتونم همکار عزیزم رو آروم کنم؟
سرش را کج کرد و با خشمی که در چشمهایش زبانه میکشید، به صورتم خیره شد.
نیلوفر به اوروچ نگاه کرد و لبخند زد :
-راستی!میدونستی کل کادر درمان النی و برکای رو شیپ میکنن؟
اوروچ با حرص نفسش را بیرون داد :
-چی؟شیپ..شیپ میکنن؟
-آره؛اسم زوجشون رو گذاشتن الکای.به نظرشون النی و برکای خیلی به هم میان و زوج فوقالعادهای ان.هر چند اعضای کادر درمان از این دیوونه بازیا زیاد در میارن.فقط مختص به النی و برکای نیست.
خندید و به صحبتش ادامه داد :
-مثلاً من و علی رو هم شیپ میکردن.وقتی ازدواج کردیم،بچهها از خوشحالی بال درآوردن.
اوروچ دندان هایش را روی هم سایید و سرش را چند باری تکان داد :
-الکای؟ال..الکای؟شیپ میکنن؟خیلی به هم میان؟الکای!
در افکار تاریکش غرق شده بود. چهره اش نمایانگر احساسات زیادی بود؛ خشم، غم، حسرت، ناامیدی و ترس!
دستهایش را مشت کرد و با قدمهای بلند و سریع به سمت در اتاق رفت :
-من میرم اورژانس.کار دارم.روزتون بخیر!
از اتاقم بیرون رفت که بلافاصله با غیظ به نیلوفر نگاه کردم :
-نیلوفر!چه لزومی داشت بهش بگی من و برکای رو شیپ میکنن؟خیلی عصبانی شد.من و برکای فقط با هم دوستیم.الان فکر میکنه بین من و برکای یه چیزی هست.تازه میگی من و علی رو شیپ میکردن،ازدواج کردیم.دیوونهاش کردی.
با خونسردی شانههایش را بالا انداخت :
-خب عصبانی بشه.دیوونه بشه.هدف منم دقیقاً همین بود.بذار یکم احساس خطر کنه.یکم بترسه.بفهمه دخترِ ما اینجا طرفدار زیاد داره و کلی آدم حیران و شیفتهشن.برای به دست آوردنت تلاش کنه.دست و پا بزنه.
-چی میگی نیلوفر؟احساس خطر چیه؟نیازی به این کارها نیست.
موذیانه نگاهم کرد و لحنش طعنهآمیز بود :
-آره البته؛حق داری.واقعاً نیازی به این کارها نیست،چون تو در کمتر از چهل و هشت ساعت اوروچ رو خیلی راحت بخشیدی.من اگه نمیومدم داخل همدیگرو میبوسیدین.
چشمهایم از حدقه بیرون زد و دستپاچه شدم :
-چی؟نه!نه؛همچین چیزی نیست.من اوروچ رو نبخشیدم.همچین چیزی نیست.چیز.من داشتم چیز.فک اوروچ رو معاینه میکردم.
-نه بابا؟داشتی معاینه میکردی؟
دست راستش را جلوی صورتش گرفت و کف دستش به نوک بینی اش اصابت کرد :
-از کی تا حالا دکترها با این فاصله معاینه میکنن؟
-نیلوفر!همچین چیزی نیست.تو نمیومدی هم ما همدیگرو نمیبوسیدیم.من چیز میکردم.خودم رو عقب میکشیدم.اصلاً اوروچ همچین کاری نمیکرد.من رو نمی بوسید.ما به بوسیدن همدیگه فکر نمیکردیم.چیز.من داشتم واقعاً فکش رو معاینه میکردم.
با تأسف نگاهم کرد :
-تو که از دست رفته بودی؛تو خودت رو عقب میکشیدی؟باشه گول خوردم.دختر تو به کی داری دروغ میگی؟به من؟من خودم شما رو دیدم.نگاههای جفتتون رو دیدم.وضعیتتون شبیه معاینه ی پزشکی نبود.من نمیومدم داخل همدیگرو میبوسیدین!
حرارت گونههایم را حس می کردم.
نامش را با تحکم و اعتراض صدا زدم :
-نیلوفر!
-چیه؟ببین ببین.مثلاً خجالت کشید.برو خودتو سیاه کن.از تو باید ترسید.فکر کنم قبل از اینکه اوروچ رو ببخشی،ازش حامله میشی.
آب دهانی قورت دادم؛ بُهت زده نگاهش کردم و تن صدایم بالا رفت :
-چی؟
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و پنجم'
دستش را بالا برد و کف دستش را روی فکش، جایی که مشتم خورده بود، گذاشت و انگشتهایش را روی پوستش کشید.
لبخندی عمیق بر لب داشت و با نگاههای نافذش تحسینم می کرد :
-تو چیکار کردی؟فکم در رفت.
خندید و حیرتزده سر تا پایم را برانداز کرد :
-این همه زور از کجا میاد؟بوکسور شدی؟
پشیمان بودم.
چشمهایم مضطرب حول صورتش چرخید :
-خیلی دردت گرفت؟
لبخند زد و سری تکان داد :
-خیلی.خیلی درد گرفت.ضربهی سنگینی بود.حریفت رو ناکاوت کردی.
لبخندش به آرامی محو شد و تلفیقی از عشق و غم در پس نگاهش نقش بست :
-تو همیشه من رو ناکاوت میکنی.تو این زندگی فقط زورم به تو نرسید.مقابل تو بیدفاعترینم.خودم رو میبازم!
ضربان قلبم بالا رفت و نگاهم را از صورتش دزدیدم.
چند ثانیه ای مکث کردم و به او نزدیک شدم :
-بذار ببینم واقعاً فکت در رفت یا برای در رفتنش نیازه یه مشت دیگه هم بخوری.
خندید. دستم را روی چانه اش گذاشتم که بلافاصله دستش را بر روی دستم قرار داد. دستم را نوازش کرد و خون در رگهایم جوشید. آب دهانی قورت دادم و در چشمهایش غرق شدم. سرش را اندکی پایین آورده بود تا چهره ام را به خوبی ببیند. چشمهایش حول صورتم چرخید؛ تمامی جزئیات صورتم را از نظر گذراند و در نهایت بر روی لبهایم ثابت ماند. عشق، قلبم را تا مرز جنون پیش برد. می ترسیدم صدای تپشهای کوبنده ی قلبم به گوشش برسد. نفهمیده بودم چگونه اما صورتهایمان نسبت به لحظات قبل به یکدیگر نزدیکتر شده بود. چشمهایم میان چشمها و لبهایش در گردش بود اما او بی آنکه پلک بزند تنها به لبهایم نگاه می کرد.
به یکباره در باز شد و نیلوفر وارد اتاق شد :
-النی!شنیدی برکای...
شتابزده و سراسیمه از اوروچ فاصله گرفتم و بی سبب چرخی به دور خود زدم. دستپاچه شده بودم. موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و بی جهت به ناخنهای دستم نگاه کردم.
اوروچ در کمال آرامش دستی به روپوش سفیدش کشید و چشمهایش را حول محیط اطراف چرخاند.
نیلوفر با تعجب به ما نگاه می کرد و دهانش نیمه باز بود.
دستهایش را بالا گرفت و با شرمندگی به ما نگاه کرد :
-ببخشید!واقعاً ببخشید.فکر کنم بد موقع اومدم.
پلکهایم را با حرص بر روی هم فشردم و سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم :
-نیلوفر!یکبار؛فقط یکبار در بزن.
اوروچ سرفه ای کرد و پس از چند ثانیه دست راستش را به سمت نیلوفر دراز کرد :
-سلام!من اوروچم.اوروچ فورتونا.متخصص قلب و عروق.
نیلوفر لبخندی زد و دست اوروچ را فشرد :
-سلام!خوشبختم.منم نیلوفرم.نیلوفر تونچ.پرستار متخصصم؛بخش دیالیز و نفرولوژی.
اوروچ لبخند بی رمقی زد و دستش را به آرامی عقب کشید و سری تکان داد :
-میدونم.شما رو میشناسم.
نیلوفر اخمی کرد و با تعجب گفت :
-میدونی؟منو میشناسی؟از کجا؟یعنی من و تو که با هم آشنا نشدیم.تو بیمارستان همو ندیدیم.اصلاً رو در رو نشدیم.
نفسم را با غیظ بیرون دادم و سرم را کج کردم :
-آقای دکتر درباره ی زندگی من همه چیز رو میدونه.نه که تو دوست صمیمی منی؛باید در مورد تو هم اطلاعات کافی داشته باشه.برای همین میدونه کی هستی.تو چه رشتهای درس خوندی.چیکار میکنی.مجردی یا متأهل.شوهرت کیه.شغل شوهرت چیه.
به اوروچ نگاه کردم و با لحن تمسخرآمیزی به صحبتم ادامه دادم :
-راستی اوروچ!میدونی نیلوفر کجا زندگی میکنه؟آدرس خونهاش رو داری دیگه؟
چشمهای نیلوفر از حدقه بیرون زد و به اوروچ نگاه کرد :
-نه بابا!در این حد؟همه چیز زندگیم رو میدونی؟آدرس..آدرس خونهام رو داری؟
اوروچ چند ثانیه با غیظ به من خیره شد.
به نیلوفر نگاه کرد و گفت :
-نه!همچین چیزی نیست.یعنی من نمیدونم شما کجا زندگی میکنین.آدرس خونهتون رو ندارم.به حرف النی توجه نکنین.همچین چیزی نیست.من فقط میدونستم شما دوست صمیمی النی هستین و تو چه رشتهای درس خوندین؛استاد فیرات بهم گفته بود.
با غیظ به اوروچ نگاه کردم و لحنم خشمآلود شد :
-آره آره استاد فیرات بهت گفت.چرا گفت؟چون تو فضولی کردی.چون تو میخواستی درباره ی زندگی من همه چیز رو بدونی.از زیر زبون استاد فیرات حرف می کشیدی.یه طوری میگه استاد فیرات بهم گفت،انگار اصلاً خودش تمایلی به دونستن این چیزها نداشت و استاد فیرات از روی سرخوشی،در مورد زندگی شخصیم بهش اطلاعات میداد.
اوروچ سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
نیلوفر کاملاً ساختگی خندید و به اوروچ نگاه کرد؛ سعی داشت جو متشنج را آرام کند :
-وای عزیزدلم؛استاد فیرات خیلی آدم خوبیه.خیلی دوستش دارم.تو کل زندگیم همچین آدم بامحبتی ندیده بودم.برای مراسم خواستگاریم اومده بود.من تو پرورشگاه بزرگ شدم؛خانواده ندارم.النی،استاد فیرات،داداش عادل،آبجی اسمه و فادیمه خانوادهی من شدن.توی مراسم خواستگاریم تنهام نذاشتن.
اوروچ لبخند بی رمقی زد و سری تکان داد :
-استاد فیرات واقعاً آدم بامحبتیه.
اندکی مکث کرد.
@yaz_beni
226
'پارت هشتاد و چهارم'
حسادت به آرامی ذهنم را مسموم می کرد و منطقم را از بین می برد.
تکانی به شانههایم دادم و تلاش می کردم خونسرد به نظر برسم :
-چیز.دختره بهت اعتماد کرد پس؛یعنی برات تعریف کرد که با خانوادهاش بحثش شده.همه چیز رو برات تعریف کرد.خیلی اعتماد کرد بهت.
سری تکان داد و چشمهایش خندید :
-آره؛همینطوره.تازه وقتی فهمید متخصص قلب و عروقم،ازم شمارهام رو گرفت.گفت باباش دو ماه پیش سکته ی قلبی کرد.شمارهام رو گرفت تا سر فرصت باباش رو برای چکآپ بیاره اینجا.
ابروهایم را بالا انداختم :
-شمارهات..شمارهات رو گرفت؟
در کمال آرامش سری تکان داد.
-چند سالش بود؟
اخمی کرد؛ لبهایش تکانی خورد و فوراً جلوی خندهاش را گرفت :
-باباش؟
با تحکم گفتم :
-دختره!
لبخندی کمرنگ اما شیطنتآمیز بر لب داشت :
-نمیدونم.ازش نپرسیدم.بهش می خورد بیست و پنج، بیست و شش سالش باشه.
-خوشگل بود؟
دستش را جلوی دهانش گرفت و سرش را به سمت چپ چرخاند. سعی می کرد لبخندش را از من پنهان کند.
سرفه ای کرد تا خنده ای که در وجودش هیاهو می کرد را مهار کند :
-الان باید در مورد سن و خوشگل بودن یا نبودنش با هم حرف بزنیم؟انتظار داشتم به عنوان یه دکتر در مورد زخم دستش ازم سوال بپرسی.
نگاهم را دزدیدم و دستپاچه شدم :
-آها نه.چیز.راست میگی.چیز.حواسم نبود.گفتی زخمش سطحی بود؟یعنی نیازی به بخیه نداشت؟
لبهایش را بر روی هم فشار داد و چند ثانیه ای مکث کرد.
-نه؛نیازی به بخیه نداشت.چاقو فقط پوستش رو خراشید،عمیق نبرید.از کیف تجهیزات پزشکیت استفاده کردم و زخمش رو پانسمان کردم.
سری تکان دادم و چنگی به روپوش سفیدم زدم.
لحنش کاملاً شیطنت آمیز بود و چشمانش می خندید :
-خیلی ازم تشکر کرد.بغلم کرد.گفت خدا تو رو برام فرستاد؛چقدر آدم خوبی هستی.
متعجب نگاهش کردم؛ زبانم بند آماده بود :
-بغ..بغل..بغلت کرد؟تو رو..تو رو بغل کرد؟
لبخندی زد و پلکهایش را به نشانه ی تأیید روی هم فشرد.
آتشِ حسادت وجودم را می سوزاند و نمی دانستم چه می گویم :
-نکنه..نکنه بوست هم کرد؟
با انگشت به گونهاش اشاره کرد؛ نگاهش پرسشگر و آغشته به شیطنت بود. ابروهایش را بالا انداخت و لبخند زد :
-نه.بوسم نکرد.
نفسم را با غیظ بیرون دادم :
-مثل اینکه ناراحت شدی از اینکه بوست نکرد.اصلاً چرا نبردیش خونهی خودت آقای دکتر؟میبردیش خونهی خودت دیگه.یه چند روز ازش مراقبت میکردی.زخم دستش رو هی چک میکردی.وقتی مطمئن شدی حالش کاملاً خوبه و صحیح و سالمه میبردیش خونهاش تحویل خانوادهاش می دادی.شاید وقتی می دید چقدر خوب ازش مراقبت میکنی بوست هم میکرد.
عقلم از کار افتاده بود. دمای بدنم بالا رفته بود و عصبی بودم.
در تضاد با اخمی که بر پیشانی داشت، لبخندی زد :
-چی میگی؟من نمیفهمم.
با خشم سر تا پایش را برانداز کردم :
-اتفاقاً خیلی خوب هم میفهمی.
چشمانش می خندید :
-یه چیزی رو فهمیدم البته.داری حسودی میکنی.
تکانی به شانههایم دادم و نگاهم را از صورتش دزدیدم :
-کی؟من؟حسودی؟من چرا باید حسودی کنم؟حسودی نکردم.
سرش را چندباری تکان داد و لبخندی زد. لحنش تمسخرآمیز بود :
-آره آره.اصلاً حسودی نکردی.اصلاً.
چندین ثانیه با غیظ به صورتش خیره شدم و به در اتاقم اشاره کردم :
-برو.برو بیرون.برو بیرون از اتاقم.
خنده اش را مخفی کرد و دو قدم به سمت در اتاق برداشت :
-آره خب کم آوردی.چیزی نداری بگی.بایدم از اتاق بیرونم کنی.باشه.من میرم خانم دکتر.اما قبول کن حسودی کردی.خیلی بدم حسودی کردی.
سرم را به گوشه ای کج کردم و با خشم نگاهش کردم؛ لحنم تهدیدآمیز بود :
-اوروچ!با من بازی نکن.برو.برو بیرون از اتاقم.شاید دیشب اون سه نفر نتونسته باشن کتکت بزنن اما من میتونم همین الان کتکت بزنم.
خندید و چشمهایش را حول صورتم چرخاند :
-وای خانم دکتر!راستش رو بخوای خیلی کنجکاوم بدونم چطوری کتکم میزنی.
با نگاهی شیطنتآمیز سر تا پایم را بررسی کرد و پوزخند زد :
-البته بعید میدونم بتونی منو کتک بزنی.نه نه.نمیتونی.زورت نمیرسه.نمیتونی.منو الکی تهدید نکن.
حرفش آتشِ خشمم را شعلهور کرد و دیگر چیزی نشنیدم. در کمال خونسردی به او نزدیک شدم؛ حال فاصله ی میانمان دو قدم بیشتر نبود. پای چپم را جلو گذاشتم، زانوهایم را خم کردم و وزنم را روی پای عقب انداختم. با چرخش کامل لگن و با تمام خشمی که در سینه ام جمع شده بود، مشت چپم را به شکل یک هوک از شانه رها کردم. ضربه ام دقیقاً روی استخوان فکش نشست. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود. سرش به عقب پرتاب شد و زانوهایش سست شد. کمرش را خم کرد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و قهقهه زد.
صورتش از فرط درد، جمع شده بود اما می خندید. چند ثانیه سنگین نفس کشید و دستهایش را از روی زانوهایش برداشت و کمرش را صاف کرد. مقابلم با آن قامت بلندش ایستاده بود و متحیر بود. در چشمهایش شیفتگی را می دیدم؛ من را توسط نگاههایش ستایش می کرد!
@yaz_beni
226
Maziden bi' sivri acı peydah olur, bak, ciğerimin köşesinde, maziden ببین، از گذشته یه دردِ تیز و گزنده بیرون میزنه، اون گوشه کنارِ جگرم از گذشته Bu en derin yaram, o da tek sevdiğim adam, ah این عمیقترین زخم منه، اون هم تنها مردیه که دوستش دارم Maziden bi' sivri acı peydah olur, bak, ciğerimin köşesinde, maziden ببین، از گذشته یه دردِ تیز و گزنده بیرون میزنه، اون گوشه کنارِ جگرم از گذشته Bu en derin yaram, o da tek sevdiğim adam, ah این عمیقترین زخم منه، اون هم تنها مردیه که دوستش دارم Kendimeyim, kendi kendimeyim خودم هستم، فقط خودم (با خودم تنهام) Bu belki şifa, belki zehir, hâlâ belli değil این شاید شفا باشه، شاید هم زهر هنوز مشخص نیست Kaderim ninni değil, salladı, uyutmadı تقدیرم لالایی نیست من رو تکون داد اما نخوابوندم Çok uykusuz kaldım ama hiçbiri bu denli değil خیلی بیخوابی کشیدم، اما هیچکدوم به اندازه این یکی نبود Belli değil, sanki ellideyim bu yaşımda معلوم نیست چی شده، انگار با این سن و سال، پنجاه سالمه O kadar çok yol yürüdüm, bu kadar çok eğri değil انقدر راه رفتم اما هیچ راهی به این اندازه کج و منحرف نبود Madem sen'le değil حالا که با تو نیست Çocuk olmasam da bi' hayali daha kuma gömerim, mevzu değil حتی اگه بچه هم نباشم، باز هم یک رویای دیگه رو زیر خاک دفن میکنم مسئلهای نیست Hiç kimse unutmaz ömürde en çok sevilmişi هیچکس تو طول عمرش، کسی رو که بیشتر از همه دوست داشته فراموش نمیکنه Yoksun madem uyandırma gömülmüşü حالا که نیستی، کسی که دفن شده رو بیدار نکن Hangi kurşun yaralar bin parçaya bölünmüşü? (Parçaya bölünmüşü) کدوم گلوله میتونه کسی رو که هزار تکه شده، زخمی کنه؟ (که هزار تکه شده) Her yanım kül olmuş, bi' de ateşini dert edinmişim تمام وجودم خاکستر شده، اونوقت من هنوز نگران شعلههای آتشِ توام Dümdüz sevilmek için fazlasıyla yokuşmuşum برای اینکه خیلی ساده و معمولی دوست داشته بشم، بیش از حد مسیرهای دشواری طی کردم Maziden bi' şarkı çal, n'apiyim, buna alışmışım, ah یه آهنگ از گذشته پخش کن، چیکار کنم؟ من دیگه به این حال عادت کردم Beni unuttuğunu unutmuşum فراموش کرده بودم که تو من رو فراموش کردی
