دِࢪیا؛
Відкрити в Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 001
Підписники
+224 години
-597 днів
+21330 днів
Архів дописів
1 009
امروز چند بار خواستم برایت چیزی بنویسم. چند بار خواستم از کتابی که میخوانم بگویم، از آهنگی که شنیدم، از ماهی که امشب پشت ابرها پنهان شده، یا حتی از چای عصرانهای که مزهاش بدون تو کامل نبود. اما هر بار حس کردم هیچکدامشان آن چیزی نیست که واقعا میخواهم بگویم.
حقیقت این است که دلم برای خودِ تو تنگ شده. برای حضورت. برای اینکه چیزی را ببینم و بدانم میتوانم دربارهاش با تو حرف بزنم. برای آن آرامشی که بعضی آدمها بیآنکه بدانند با خودشان میآورند.
گاهی فکر میکنم اگر الان کنارم بودی، احتمالا هیچ حرف مهمی هم نمیزدیم. شاید فقط کنار هم مینشستیم. من از کتابم میگفتم و تو به من گوش میدادی. به موسیقی موردعلاقهمان باهم گوش میدادیم. شاید هر از گاهی چیزی میگفتم و تو میخندیدی. و عجیب است که دلتنگی دقیقا برای همین لحظههای کوچک است؛ نه برای اتفاقهای بزرگ.
امشب هم مثل خیلی از شبهای دیگر، ماه را نگاه کردم. همان ماهی که سالها دوستِ کودکیهایم بود. و با خودم فکر کردم بعضی آدمها شبیه ماهاند؛ حتی وقتی کنارمان نیستند، نورشان تا اینجا میرسد.
پس این چند خط را میگذارم کنارِ ماه، کنارِ چایِ نیمهسردم، کنارِ تمامِ دلتنگیهایی که هنوز نامِ تو را بلدند.
و اگر روزی باد این واژهها را به سمتِ تو آورد، فقط بدان کسی هست که هرروز با مهربانی به یادت فکر میکند، و من، امشب هم مثل همیشه به ماه چشمک میزنم. اگر دیدی جایی از آسمان بیدلیل روشنتر شد، شاید تقصیرِ من باشد.
شاید داشتم به یادت فکر میکردم. 🌙💙
1 009
من به زندگیِ خاموش شدهی در چشمانت، قول میدهم که روزی بیاید به خاک آزادی دیگر سفر نکنیم بلکه خاکِ آزاد خودمان را زنده کنیم.
1 009
گر رخ دیدارت نباشد هرگز
فراموشیت برایم معنا ندارد
خاطره به جا مانده تو
مرا روشنی بخشیده ای یار
هرگز در ذهنم برون نمی روی
چه خوش است خیال من
با تو خوشم ای یار
بی تو درونم تاریک است
هرشب به انتظار تو
کنار پنجره امید نشسته ام
روز آمدنت نزدیک است
تو می آیی و من خیالت را باور می کنم
پنجره امید
- رها
1 009
چشمانت دنیایی دگر است.
با دیدن آن چشم ها دنیایم تغییر کرده
به چشمانت خیره می شوم.
دنیا را در چشمت می نگرم
اما تو از کنارم می روی
به تو روی می آورم
می روی و من به خیالت نشسته ام
به خیال چشم آسمانی ات
خیال
- رها
1 009
مگر نمیدانم؟
ما وطن یکدیگر هستیم، وَتن.
ما جان فدای یکدیگریم.
پس تو هرکس نیستی و من نیز.
نه من به ایران غریبم و نه تو.
من و تو ماییم نه من، و تو.
ما ایرانیم، و تا ابد ایران میمانیم.
1 009
بخواب عزیزم، بخواب من به جای هردومان بیدار میمانم، خاطرات کهنه را مرور میکنم، روزهای تلخ و شیرین، شوق و اشتیاقم به تو؛ و تو؟ راستی توهم مانند من دل داده بودی؟ من جان دادم در گروی این عشق باز به اینجا رسیدم مثل هرشب، از تو چه پنهان عزیزِ از دیده رفته، تلاشم برای انکار بیمهریات بیفایدهست واقعیت آن است که تو اگر سر سوزنی از اشتیاق و دلدادگی مرا داشتی حال من مثل هرشب با چشمان پر اشک روی بالشت خیس نمیخوابیدم...ای خدااا☹️😭
1 009
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغِ شب نالهی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشمِ تو لرزید
ماه بر عشقِ تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامنِ اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بیتو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
- فریدون مشیری
