دِࢪیا؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 007
المشتركون
+224 ساعات
-597 أيام
+21330 أيام
أرشيف المشاركات
1 008
گر رخ دیدارت نباشد هرگز
فراموشیت برایم معنا ندارد
خاطره به جا مانده تو
مرا روشنی بخشیده ای یار
هرگز در ذهنم برون نمی روی
چه خوش است خیال من
با تو خوشم ای یار
بی تو درونم تاریک است
هرشب به انتظار تو
کنار پنجره امید نشسته ام
روز آمدنت نزدیک است
تو می آیی و من خیالت را باور می کنم
پنجره امید
- رها
1 008
چشمانت دنیایی دگر است.
با دیدن آن چشم ها دنیایم تغییر کرده
به چشمانت خیره می شوم.
دنیا را در چشمت می نگرم
اما تو از کنارم می روی
به تو روی می آورم
می روی و من به خیالت نشسته ام
به خیال چشم آسمانی ات
خیال
- رها
1 008
مگر نمیدانم؟
ما وطن یکدیگر هستیم، وَتن.
ما جان فدای یکدیگریم.
پس تو هرکس نیستی و من نیز.
نه من به ایران غریبم و نه تو.
من و تو ماییم نه من، و تو.
ما ایرانیم، و تا ابد ایران میمانیم.
1 008
بخواب عزیزم، بخواب من به جای هردومان بیدار میمانم، خاطرات کهنه را مرور میکنم، روزهای تلخ و شیرین، شوق و اشتیاقم به تو؛ و تو؟ راستی توهم مانند من دل داده بودی؟ من جان دادم در گروی این عشق باز به اینجا رسیدم مثل هرشب، از تو چه پنهان عزیزِ از دیده رفته، تلاشم برای انکار بیمهریات بیفایدهست واقعیت آن است که تو اگر سر سوزنی از اشتیاق و دلدادگی مرا داشتی حال من مثل هرشب با چشمان پر اشک روی بالشت خیس نمیخوابیدم...ای خدااا☹️😭
1 008
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغِ شب نالهی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشمِ تو لرزید
ماه بر عشقِ تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامنِ اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بیتو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
- فریدون مشیری
1 008
با تو گفتم: حَذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دلِ من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
1 008
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آوازِ شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حَذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینهی عشقِ گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
