es
Feedback
دِࢪیا؛

دِࢪیا؛

Ir al canal en Telegram

از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 007
Suscriptores
+224 horas
-597 días
+21330 días
Archivo de publicaciones
تو همه رازِ جهان ریخته در چشم سیاهت؛ من همه محو تماشای نگاهت...

Repost from هُبوط
اگه یه بیت شعر یا یه مصرع بودی؟

قسم به خونِ یاران ایستاده‌ایم تا پایان . . .

18 - 19🕊

photo content

Roozbeh-Bemani-Payane-Khob-320.mp310.35 MB

این شعر‌های قشنگ رو یکی از شما نوشتید و فرستادیدد؛ اسم قشنگش هم نوشتم، رها جان😭💘

گر رخ دیدارت نباشد هرگز فراموشیت برایم معنا ندارد خاطره به جا مانده تو مرا روشنی بخشیده ای یار هرگز در ذهنم برون نمی روی چه خوش است خیال من با تو خوشم ای یار بی تو درونم تاریک است هرشب به انتظار تو کنار پنجره امید نشسته ام روز آمدنت نزدیک است تو می آیی و من خیالت را باور می کنم پنجره امید
- رها

چشمانت دنیایی دگر است. با دیدن  آن چشم ها دنیایم تغییر کرده به چشمانت خیره می شوم.  دنیا را در چشمت می نگرم اما تو از کنارم می روی به تو روی می آورم می روی و من به خیالت نشسته ام به خیال چشم آسمانی ات                                             خیال   
- رها

وطن تویی، وطن منم..!

467_108736779925285.mp311.48 MB

مگر نمی‌دانم؟ ما وطن یکدیگر هستیم، وَتن. ما جان فدای یکدیگریم. پس تو هرکس نیستی و من نیز. نه من به ایران غریبم و نه تو. من و تو ماییم نه من، و تو. ما ایرانیم، و تا ابد ایران می‌مانیم.

6560365206_1 (2).mp33.55 MB

گفتم این خونه؛
گفتی این‌طور نمی‌مونه...

بخواب عزیزم، بخواب من به جای هردومان بیدار می‌مانم، خاطرات کهنه را مرور می‌کنم، روزهای تلخ و شیرین، شوق و اشتیاقم به تو؛ و تو؟ راستی توهم مانند من دل داده بودی؟ من جان دادم در گروی این عشق باز به اینجا رسیدم مثل هرشب، از تو چه پنهان عزیزِ از دیده رفته، تلاشم برای انکار بی‌مهری‌ات بی‌فایده‌ست واقعیت آن است که تو اگر سر سوزنی از اشتیاق و دلدادگی مرا داشتی حال من مثل هرشب با چشمان پر اشک روی بالشت خیس نمی‌خوابیدم...
ای خدااا☹️😭

اشکی از شاخه فرو ریخت مرغِ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت! اشک در چشمِ تو لرزید ماه بر عشقِ تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامنِ اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشقِ آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی‌تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
- فریدون مشیری

با تو گفتم: حَذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم روز اول که دلِ من به تمنای تو پَر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه‌ی ماه فروریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آوازِ شباهنگ یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حَذر کن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن آب، آیینه‌ی عشقِ گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

تو همه رازِ جهان ریخته در چشم سیاهت؛ من همه محو تماشای نگاهت...