uk
Feedback
𒀭روایتِ‌خورشید

𒀭روایتِ‌خورشید

Відкрити в Telegram

"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشته‌هایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
427
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Кількість дописів

Триває завантаження даних...

Реакції
Коментарі
Telegram Stars
ТОП дописів по

Триває завантаження даних...

Аналітика дописів
Дописи
Динаміка переглядів
ایوای😔
23000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
برای شما برنامه‌ها دارم.😔
32000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
من نبودم اقا
35000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
نامه چی
35000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
چشم
1000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
سلامم من امروز عصر پیام چنلو پاک کردمممم وگرنه اولین نفر فور کردم منو یادت نرههههعه🧍🏻‍♀
10000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
امیدوارم خوشحالتون کنن
43000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
خیلی ذوق دارم واسشون
38000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
دارم می‌نویسم نامه‌هاتون رو
38000Увійдіть, щоб переглянути аналітику
بوس بهتون که ری‌اکت می‌دین
890013Увійдіть, щоб переглянути аналітику
عزیزان خواهشا فقط در صورتی که محتوای اینجا رو دوست داشتید جوین شید، برای چالش لزومی نداره.
880016Увійдіть, щоб переглянути аналітику
درود؛ این پیام رو همراه یکی‌ از پست‌های مورد‌‌علاقتون فوروارد کنید براتون نامه می‌نویسم. "20 Ch"
71222013Увійдіть, щоб переглянути аналітику
بگذار خوش‌خیال بمانم. اگر این است تمامِ جهان، بگذار من خام بمانم؛ در رویای زندگی‌های دیگر. اگر آغاز اینجا بود و آینه، پایان را در همین سراب می‌بیند، بگذار من کور بمانم؛ و نبینم که تا چشم، منظره را به آغوش می‌کشد، هیچ است و هیچ.
46211012Увійдіть, щоб переглянути аналітику
Немає тексту...
84619024Увійдіть, щоб переглянути аналітику
Немає тексту...
4559019Увійдіть, щоб переглянути аналітику
تقدیم به آتنای عزیزم💚🫂
215005Увійдіть, щоб переглянути аналітику
بردی از یادم.mp3
2503020Увійдіть, щоб переглянути аналітику
تو را باد برده بود؛ خیلی وقت پیش، همان روزها که طوفان دلِ مرداب را پرشور می‌بوسید. من اما، به خیال خود، هنوز در آغوش تو جای داشتم. از میان شاخه‌ها، به تماشای برگ‌هایت می‌نشستم و می‌دیدم که هر روز، تکه‌ای از تو جامه‌ای به رنگ گل‌آلود به تن می‌پوشد. اما برای من هنوز روشن بودی؛ آن‌قدر پاک و درخشان که انگار قلب آسمان در سینه‌ات می‌تپید. یک روز که برکه در آرامشی عجیب غرق شده بود، دیگر نتوانستم دوری‌ات را تاب بیاورم. همه‌جای بیشه را خوب از نظر گذراندم، مبادا رهگذری راه گم کرده و آن اطراف باشد. اما انگار حالا فقط من و تو باقی مانده بودیم؛ حتی نسیم هم دیگر در جریان نبود. با شرم به سوی تو بال گشودم. می‌خواستم بالاخره از برگ‌هایت بوسه بچینم؛ حالا که هیچ چشمی برای دیدن جرم من در آنجا نبود. چنان به سوی تو پر گستردم که شوق، تمام رگ‌های تنم را به آتش کشید. درست در لحظه‌ای که لب‌های بوسه‌خواه من، به خیال لمس تو، فرود آمدند، از دلِ سردِ آب سیلی خوردم؛ آن‌قدر محکم که نفس‌هایم از دویدن ایستادند. گمان می‌کردم پس از عمری، به تو رسیده‌ام... گمان می‌کردم تو به انتظار من، آن گوشه نشسته‌ای... بی‌آنکه دریابم، سال‌ها نگاه من تو را در آغوش برکه نظاره‌گر بود. شاید اگر می‌دانستم دلت با اوست، هرگز به سوی تو پرواز نمی‌کردم. اما حالا که آخرین نفس‌هایم از سینه بیرون می‌ریزند، بال‌هایم را بر سطح آب گشوده‌ام و تنها تصویری که می‌بینم، برگ‌های بوسیدنیِ توست؛ آخرین خواسته‌ی من.
67016029Увійдіть, щоб переглянути аналітику
+1
Немає тексту...
72725042Увійдіть, щоб переглянути аналітику