uk
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Відкрити в Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Показати більше
Іран139 735Категорія не вказана
327
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+3930 день
Архів дописів
پس از آن روز به سوز دیگران می‌خندم.

این دو بند را بیشتر: طاقت برسید و هم بگفتم عشقت که ز خلق می‌نهفتم طاقم ز فراق و صبر و آرام زآن روز که با غم تو جفتم آهنگ دراز شب ز من پرس کز فرقت تو دمی نخفتم بر هر مژه قطره‌یی چو الماس دارم که به گریه سنگ سفتم گر کشته شوم عجب مدارید من خود ز حیات در شگفتم تقدیر درین میانم انداخت چندانکه کناره می‌گرفتم دی بر سر کوی دوست لختی خاک قدمش به دیده رفتم نه خوارترم ز خاک بگذار تا در قدم عزیزش افتم زانگه که برفتی از کنارم صبر از دل ریش گفت رفتم می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم باری بگذر که در فراقت خون شد دل ریش از اشتیاقت بگشای دهن که پاسخ تلخ گویی شکرست در مذاقت در کشتهٔ خویشتن نگه کن روزی اگر افتد اتفاقت تو خنده زنان چو شمع و خلقی پروانه صفت در احتراقت ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت؟ ما اخترت صبابتی ولکن عینی نظرت و ما اطاقت بس دیده که شد در انتظارت دریا و نمی‌رسد به ساقت تو مست شراب و خواب و ما را بیخوابی کشت در تیاقت نه قدرت با تو بودنم هست نه طاقت آنکه در فراقت بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم #استاد_سخن

بیت‌بیت و بندبندِ این ترجیع‌بند را دوست دارم.

پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟ گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود شهر نازش لیلی ار دروازه بر ما بست، بست می‌کشم ناز سگی کو کوی لیلی رفته بود ؟

در اتاق من چندتا مهمان آمده. از چندتا هم گذشته و بیخی یک قبیله هستند. روزها یا من نیستم، یا آن‌ها؛ ولی شب پیدا می‌شویم. هی به سر و کله‌ی یکدیگر می‌کوبیم. بیخ گوش هم بینگ‌بینگ می‌کنیم و فحشِ خواهر و مادر می‌دهیم. کتاب را برمی‌داریم و به جان یکدیگر حمله می‌کنیم. چندتایی هم کشته و زخمی می‌شویم؛ ولی از خوردن گوش و کله‌ی هم سیر نمی‌کنیم و صبح‌ها، در ساعتی که نباید، با بینگ‌بینگِ بی‌موقع بیدار می‌شویم. من نمی‌دانم درد این مهمان‌ها چیست. زمانی‌که در و پنجره را باز بگذاری، خودشان را به سر و کله‌ات می‌کوبند و اگر در و پنجره بسته باشد، سر مبارک‌ خود را به شیشه. چقدر این موجود جان‌سبیل است؟ خدا می‌داند. چند شبِ نخست، کشتن‌کشتن بود. من زیاد حوصله‌ی مهمان‌ِ بینگسی را ندارم. یکی_دو شب هم فحش‌ها نثار می‌کردم و دیشب جای‌نماز به‌دست، پیش‌پیشک بود. دردا و دریغا که این مخلوق تمام شدنی نیست و صبح باز -قبل از زنگ هشدار- وظیفه‌ی نامبارک خود را انجام داده بیدارم کردند. نشد، نشد، نشد. به فحش نشد، به کشتن نشد، به زدن نشد، به پیش‌پیشک نشد، به گوش خود را به کری زدن نشد، به بستن در و پنجره نشد، به باز ماندن‌شان نشد. به هیچی نشد. بعضی وقت‌ها جانت هم که برآید، نمی‌شود. ولی من شق‌تر از این مهمان‌ها هستم و امشب، ان‌شاءاللهِ‌الرحمان‌الرحیم، پیش‌شان عذر می‌کنم که مهمانی تمام شد و نخود نخود، هر که رود خانه‌ی خود. شاید این‌بار ناله اثر کرد.

لباس‌های شخصی و کاسکت سربازی شوایک که موقع احضار به خدمت خریده بود، در انبار زندان گم و گور شده بود. به‌جای آن لباس فرم از حا
+1
لباس‌های شخصی و کاسکت سربازی شوایک که موقع احضار به خدمت خریده بود، در انبار زندان گم و گور شده بود. به‌جای آن لباس فرم از حال و کار رفته‌یی به او داده بودند که جار می‌زد زمانی مال نکره‌یی بوده دو سر و گردن بلندتر از او. شلوارش که به تنبان دلقک‌های سیرک می‌رفت، چین‌های زیادی برداشته بود و تا زیرِ سینه‌اش بالا می‌آمد. بالاتنه‌اش عین مترسکی توی نیم‌تنه‌ی عظیم که سر آرنج‌‌های وصله خورده و چرب و چرک داشت، لق می‌خورد. کاسکتی که به جای کاسکت خودش گرفته بود تا روی گوش‌هایش پایین می‌آمد. #شوایک #یاروسلاوهاشک #ص_۱۴۵ پ.ن: و من شوایک را با همین ظاهری که حالا توصیف می‌کنند، دوست دارم.

گفت: "ازی شاهکارتر؟"
+1
گفت: "ازی شاهکارتر؟"

این چه رخسارست، گویا چهره‌پرداز بهار آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است #صائب_تبریزی
+3
این چه رخسارست، گویا چهره‌پرداز بهار آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است #صائب_تبریزی

نور.
+2
نور.

سنگ خارا..🖤

سنگ خارا

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می‌کند ما را جوانمردست درد عشق، پیدا می‌کند ما را #صائب_تبریزی

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم داغ است عشق از دل بی‌ آرزوی من #صائب_تبریزی

فرح‌ناز حامدِ عزیز گفته که درخت شاه‌توت ریشه در خاطره‌های همه دارد و من هم در جمع آن "همه" هستم. یاد آن روزها به‌خیر که درخت
فرح‌ناز حامدِ عزیز گفته که درخت شاه‌توت ریشه در خاطره‌های همه دارد و من هم در جمع آن "همه" هستم. یاد آن روزها به‌خیر که درخت شاه‌توت خانه‌ی من و دوست‌هایم بود. هر شاخه‌اش اسمی داشت و اتاقی بود. شاخه‌یی که پایین بود و جدا از دیگر شاخه‌ها، مهمان‌خانه‌ی ما بود. شاخه‌ی بالاتر که نمایی به طرف کوه داشت، اتاق کار و مطالعه بود. بعد، یک تنه‌ی بزرگ دیگر بالا می‌رفت و به سه شاخه‌ی جدا تبدیل شده بود. اولی از وجیه -هم‌بازی بچه‌گی‌ها- دومی از قدسیه -خداوند مغفرتش کند- و سومین و بلندترین شاخه اتاق من بود. با هم به درخت بالا می‌شدیم و بازی می‌کردیم. آن‌ها شاه‌توت می‌خوردند؛ ولی من زیاد دوست نداشتم. فقط می‌چیدم و به خانه و خانواده می‌بردم. یادیش به‌خیر آن‌قدر در چیدن شاه‌توت ماهر شده بودم که یک ستلکِ رنگ را در کم‌تر از ده دقیقه پُر می‌کردم. لباس‌هایم را هم رنگی نمی‌کردم، فقط دست‌هایم سرخ می‌شدند که آن را هم با شاه‌توت خام دوباره می‌‌شستم. شاه‌توت خام بهتر از صابون، سرخی‌ دست را می‌برد. حالا هفت‌سال می‌شود که آن درخت نیست و بازمانده‌اش تازه قد کشیده تا سال‌ها بعد شاید برای فرزندان‌ نداشته‌ی‌ما خاطره‌ساز شود.

از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍شولگره
+4
از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍شولگره

🖤

احمد_ظاهر_آهنگ_من_نینوازم_شب_های_هجران_نی_مینوازم_t7BOzEX4EDI_140.mp37.19 MB

USTAD_AWALMIR_9726f6ea_ce69_4f6f_a5f6_db675c3fb.mp35.69 MB

کوثر..🥲 نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم..

🖤