241
Подписчики
+124 часа
-117 дней
-2330 дней
Архив постов
241
- کار زیبایی از منیژهٔ دولتوا Манижа Давлат--A rarely seen Manizha Dowlatova, ca 2005
🍭 Download by RegaYouTube
241
اگنی یاد ما نبود خو مگم کارهای اینمی حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام اس که ما را به جوانی بردند و به یاد خاطرههایی آن افتادیم که با ترانههای منیژه دولت داشتیم. همو مسکین توبه کرده رفته بود و ما دوباره پیدایش کرده گناهانش را تازه ساختیم. حالا هم چندتا از ترانههای ماندگار در حافظهی خود را اینجا میگذاریم که شما هم به یاد جوانی افتاده شبیه ما کیف کنید. اگر این کار -حالِ خوبِ هنگام یادآوری خاطرهها- پاداش نیک داشت، برای خودم. اگر هم بخاطر توبهی خانم منیژه دولت، کیفری به همراه داشت، دست و دامان شیخ را بگیرد.
241
اگنی یاد ما نبود خو مگم کارهای اینمی حکیم ابوالفتح بن ابراهیم عمر خیام اس که ما را به جوانی بردند و به یاد خاطرههایی آن افتادیم که با ترانههای منیژه دولت داشتیم. همو مسکین توبه کرده رفته بود و ما دوباره پیدایش کرده گناهانش را تازه ساختیم. حالا هم چندتا از ترانههای ماندگار در حافظهی خود را اینجا میگذاریم که شما هم به یاد جوانی افتاده شبیه ما کیف کنید. اگر این کار -حالِ خوبِ هنگام یادآوری خاطرهها- پاداش نیک داشت، برای خودم. اگر هم بخاطر توبهی خانم منیژه دولت، کیفری به همراه داشت، دست و دامان شیخ را بگیرد.
241
دُژَم هفتصدتایی شد و میدانم که میدانید چون حدس میزنم همه آنجا عضو باشید. به همین مناسبت از فرح شیرینی خواستیم و این را فرستاد. هرچند به گفتهی خودش تکرار اس و این را عیدی گرفته بودیم و نمیتواند خیلی محترمانه بگوید که اینمی را قبول کرده خانهی ما نیا. چون اگر بخاطر شیرینی هم نباشد، بخاطر آن کتابی که در قرعهکشی برنده شده بود، اِلَک/اَلَک.. -حالا هرچه دیگه- را بهانه کرده دیدار را غنیمت میشماریم. عا جان خواهر و خاهر و خوار خود.
پ.ن: باز ناجوان آدرس خانه را د گوش نفرها میگه. فقط که ما ندیدهایم.
241
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
#محمدعلی_بهمنی
241
کابوس دیده از جا پریدم و حس کردم کسی در چهارچوبِ در ایستاده نگاهم میکند؛ ولی چند ثانیه نگذشته بود متوجه نورِ ماه روی تخت و لای موهایم شدم و این، حسِ قشنگیست!
241
به صفحهی گوشی نگاه میکنم و به روزی میاندیشم که با کوثر راهِ کتابخانهی فردوسی را در پیش گرفته بودیم و من دستپاچه بودم. از شما چه پنهان که مرا بهتر از من میشناسید، من هرگاه بخواهم/نیاز باشد که در یک جمع رسمی زبان باز کنم، باید به کلهی خود نگاه کنم که چیزی دارد یا نه. آن روز هم شبیه بسیاری از روزهای زندهگیام، خالیِ خالی بود؛ ولی از بخت خوب من، مخاطب آن اضطراب شما بودید و گفتگوی آن روز یکی از باارزشترین صفحههای حافظهی مرا برای خودش برداشت.
از آن ملاقات، بیش از دو و نزدیک به سه سال گذشته است. حالا که این عدد را مینویسم، به گذر عمر میاندیشم و میدانم این اندیشه تازه نیست و همه از شتابِ روزگار گفتهاند؛ ولی با این وجود، عجب میگذرد نه؟ سالِ پار، نخستين روز از فروردین ماه بود که کنار هم نشستیم و سفرمان را آغاز کردیم. صدایتان هنوز در گوشم مانده که گفته بودید: "ما از خودت بیشتر توقع داریم رُزما جان." و من با آن امید کنج سینهام گفتم: "سعی میکن ناامیدتان نکنم استاد." ولی یک سال و سه ماه گذشت و من نه تنها آنگونه که باید، قدمی بر نداشتم که برعکس، کمکم از راهی که دوست داشتم هم دور شدم.
نمیتوانم بگویم شکست خوردم؛ ولی این روزها هرچه بیشتر به اتفاقها و زندهگی میاندیشم، بیشتر به این باور میرسم که آدم همیشه در مسیر انتخابهای خودش راه نمیرود استاد. گاهی ناچار هستیم ادامهی راهی را برویم که پیش از تولد برایمان ترسیم کردهاند. خانواده، محیط، زمانه و یک دنیا عامل دیگر، بدون اینکه از ما بپرسند، بخشی از سرنوشت ما را مینویسند و این زندهگی هم آنقدر که فکر میکردم، میدان سادهیی برای اثبات اختیار نبوده. اینجا نبرد تنبهتن و کشندهیی میان جبر و اختیار هست.
دلم میخواست در نامهی امروز از خبرهای خوب بنویسم و بگویم مقالهیی را که قول داده بودم، نوشتهام و داستانی را که باید، ویرایش کردهام و میفرستم که بخوانید. دلم میخواست از روزهایی که کنارمان بودید و دستمان را گرفتید، به ما اعتماد کردید و خانهی مولانا را برای چندتا جوانِ راهگم، به خانهی واقعی و پناهگاه امن تبدیل کردید. خانهیی که میشد بدون ترس و تردید، حرف زد و پرسید و اشتباه کرد و آموخت و دوباره بلند شد. در روزگاری که همه از کنار آدم عبور کرده دنبال منفعت خود میدوند، شما برایمان وقت گذاشتید، کنارمان ایستاده و امید را جدی گرفتید. اگر هنوز شوقی برای خواندن و اندیشیدن و نوشتن و فهمیدن در من و ما باقی مانده باشد، بخش بزرگی از آن را مدیون حضور شما هستیم.
با این وجود، مجبورم اعتراف کنم که خستهام استاد. گمان میکنم در این نبرد تنبهتن میان جبر و اختیار، زودتر از آنچه که باید، پرچم سپید را بالا بردم. هر روز از خودم میپرسم آدم محصول شرایط است یا آفرینندهی معنای خودش؟ و هنوز پاسخی نیافتهام. فقط میدانم که گاهی ایستادن برای آدمهای شبیه من، دشوارتر از چیزیست که از بیرون دیده میشود. بهخصوص اگر مجبور باشی که همزمان با محدودیتها و نگاههای نابرابر و سنتهای فرسوده و با رنج زن بودن در جامعهی ما بجنگی.
من هنوز نتوانستهام زنجیرهای جبر را بگسلم و شاید به همین دلیل بیش از هر چیز، شرمندهی اعتمادی هستم که به من داشتید و کاش میتوانستم پاسخ شایستهیی برای آن اعتماد پیدا کنم. قرار بود این نامه فقط تبریکیِ برای زادروزتان و قدردانی از زحمتهای شما باشد؛ ولی مثل همیشه، زندهگی میان واژهها رخنه کرده مسیر شان را عوض کرد. با این حال، امروز آرزو میکنم سالهای پیش رویتان، روشنتر و آرامتر از گذشته باشد. همانگونه که سالهای حضورتان، برای ما بود.
زادروزتان مبارک هست استاد. سپاس که در روزگاری که امید کمیاب بود، چراغی در دل مان روشن کردید و به ما یاد دادید که حتا اگر اتفاقهای زندهگی مطابق میل ما پیش نرود باز هم انسان بودن و دست دیگری را گرفتن، زیباترین شکل مقاومت هست.
با مِهر فراوان، شاگردِ همیشه بیحوصلهی تان!
