ru
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Открыть в Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Больше
Иран140 075Категория не указана
327
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
+4030 день
Архив постов
سنگ خارا..🖤

سنگ خارا

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می‌کند ما را جوانمردست درد عشق، پیدا می‌کند ما را #صائب_تبریزی

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم داغ است عشق از دل بی‌ آرزوی من #صائب_تبریزی

فرح‌ناز حامدِ عزیز گفته که درخت شاه‌توت ریشه در خاطره‌های همه دارد و من هم در جمع آن "همه" هستم. یاد آن روزها به‌خیر که درخت
فرح‌ناز حامدِ عزیز گفته که درخت شاه‌توت ریشه در خاطره‌های همه دارد و من هم در جمع آن "همه" هستم. یاد آن روزها به‌خیر که درخت شاه‌توت خانه‌ی من و دوست‌هایم بود. هر شاخه‌اش اسمی داشت و اتاقی بود. شاخه‌یی که پایین بود و جدا از دیگر شاخه‌ها، مهمان‌خانه‌ی ما بود. شاخه‌ی بالاتر که نمایی به طرف کوه داشت، اتاق کار و مطالعه بود. بعد، یک تنه‌ی بزرگ دیگر بالا می‌رفت و به سه شاخه‌ی جدا تبدیل شده بود. اولی از وجیه -هم‌بازی بچه‌گی‌ها- دومی از قدسیه -خداوند مغفرتش کند- و سومین و بلندترین شاخه اتاق من بود. با هم به درخت بالا می‌شدیم و بازی می‌کردیم. آن‌ها شاه‌توت می‌خوردند؛ ولی من زیاد دوست نداشتم. فقط می‌چیدم و به خانه و خانواده می‌بردم. یادیش به‌خیر آن‌قدر در چیدن شاه‌توت ماهر شده بودم که یک ستلکِ رنگ را در کم‌تر از ده دقیقه پُر می‌کردم. لباس‌هایم را هم رنگی نمی‌کردم، فقط دست‌هایم سرخ می‌شدند که آن را هم با شاه‌توت خام دوباره می‌‌شستم. شاه‌توت خام بهتر از صابون، سرخی‌ دست را می‌برد. حالا هفت‌سال می‌شود که آن درخت نیست و بازمانده‌اش تازه قد کشیده تا سال‌ها بعد شاید برای فرزندان‌ نداشته‌ی‌ما خاطره‌ساز شود.

از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍شولگره
+4
از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍شولگره

🖤

احمد_ظاهر_آهنگ_من_نینوازم_شب_های_هجران_نی_مینوازم_t7BOzEX4EDI_140.mp37.19 MB

USTAD_AWALMIR_9726f6ea_ce69_4f6f_a5f6_db675c3fb.mp35.69 MB

کوثر..🥲 نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم..

🖤

آریافر فرستاد: چو کودکی که به او لقمه‌های تلخ دهند به دور می‌فِکند زخمِ سینه مرهم را #زکی_همدانی

غرض الم بُود از زخم ورنه فرقی نیست میانِ چاکِ دلی و شکافِ دیواری #زکی_همدانی

#حسرت‌ها آن هم از بزرگ‌ترین‌هایش!
+2
#حسرت‌ها آن هم از بزرگ‌ترین‌هایش!

آن روز اگر چیزی می‌نوشتم، شاید در مورد این‌ها می‌بود!
+1
آن روز اگر چیزی می‌نوشتم، شاید در مورد این‌ها می‌بود!

دیر وقتی‌ست دیگر به خودکشی فکر نکرده‌ام. این‌روزها طوری شده‌ام که انگار به زنده‌گی عادت کرده‌ام حال آن‌که عادت نکرده‌ام. شاید اسم‌اش را بتوان بی‌حس شدن گذاشت. خلاصه هر چیزی که هست دیگر به مردن فکر نمی‌کنم و هی خودم را در حال یافتن راه حلی برای مسئله‌یی می‌یابم و یا در حال فکر کردن به چرایی و چگونه‌گی چیزهای دیگر. دوستانِ پارسالم، خودِ پارسالم و تمام آن حس و حال‌ها با گذشت هر روز و ماه دیگر از من دور و دورتر می‌شوند. بیشتر به عجیب و غریب بودن خودم پی‌ می‌برم و می‌توانم ببینم که بدون لنز خوبیِ محض و تنفر مطلق، آدم‌های دور و برم چقدر متفاوت بوده‌اند. کسی نیستم ها؛ ولی خیلی از آن‌ها هم‌قد من نبوده‌اند، خیلی از آن‌ها بزرگ‌تر بوده‌اند. چرا دارم این را می‌نویسم؟ دوباره سر درد دارم. گوش‌هایم انگار آتش گرفته‌اند و چیزی دارد درون سرم را می‌خورد. اگر چند لحظه‌ی دیگر ادامه پیدا کند حتمن گریه‌ام می‌گیرد. امروز ویدیوهای زیادی نگاه‌ کرده‌ام... انگار زیادی‌ ازش کار کشیده‌ام؛ ولی این‌طور نیست. بیشتر این حجم افکاری که در ذهنم جولان می‌دهند بزرگ‌تر از ظرفیت من هستند. کارهای عجیبی می‌کنم. سرِ خود شده‌ام و کسی نیست که بیاید و نجاتم بدهد. می‌دانم این یک موهبت است و من باید برای داشتن چنین خانواده و دوستانی شکرگذار باشم؛ ولی قد ام نمی‌کشد. ولی کسی نمی‌فهمد چقدر خسته‌ام. این کهولت، این چطورها و چگونه ها مرا از پا درآورده‌اند. چند روز قبل یک دختر را دیدم. هم‌سن من بود، روبه‌روی هم نشسته بودیم و بعد از کمی حرف زدن فهمیدم چقدر نقطه‌ی مقابل هم هستیم. به من گفت من اگر حالا درس نخوانم کی بخوانم؟ همین حالا که وقت جوانی‌ام هست و پر انرژی هستم، همین‌ حالا که... ظاهر خوبی داشت. با نشاط و شاداب بود. تازه می‌خواست انگلیسی را شروع کند. تازه آمده بود تا در بخش دینی خودش را ثبت نام کند. در مقابل من بودم. در جمع اساتید نشسته بودم. چیزهایی را که او می‌خواست داشتم؛ ولی اصلن هم فکر نمی‌کردم که حالا جوان هستم و انرژی دارم، یا این‌که همین حالا وقت درس خواندن و ... من است. من در مقابل او احساس کهولت می‌کردم! #ماندگار_سلطانی

این نسخه را بیشتر دارم.

Nashenas - _5cd515af-69aa-4972-bb5e-68c35c26cb79.mp311.47 MB

"مافیای سینما" را شنیده بودم و در موردش نمی‌دانستم. خواستم بدانم چه به چه است و رفته در گوگل جستجو کردم. چیز خاصی نکشید. ویکی‌پدیا در مورد واژه‌ی "مافیا" و گروه‌های مافیایی مشهور گفته بود. همین‌طور در مورد فلم‌های مافیایی که در سینما ساخته شده بود. در صفحه‌یی -که به نام‌اش دقت نکردم- نوشته بود: "مافیای سینما اصطلاحی است که به انحصار تولید، توزیع و ا‌کران فلم‌ها توسط گروهی خاصی اشاره دارد که با روابط غیر رسمی، تصمیم‌گیری در مورد اکران و کنترول چرخه‌ی مالی، مانع ورود نیروهای جدید شده و ذایقه‌ی مخاطب را مدیریت می‌کنند. به این جمله‌ که رسیدم، ادامه‌اش را نخواندم و به چیزی که می‌خواستم، نزدیک‌تر شدم. "مافیانمایی در ادبیات". حالا خودم کلان‌کاری کرده یک تعریف برای این اصطلاح می‌سازم، اگر مورد قبول واقع نشد هم فدای سرتان. مافیای ادبیات یا بهتر است بگویم که مافیانمایی در ادبیات، یک رقم می‌توانیم به شبکه‌ی غیر رسمی بگوییم که از چند آدمِ هم‌سو، هم‌فکر و نزدیک به هم، بر پایه‌ی رابطه، رفاقت و هم‌سلیقه‌گی ساخته شده باشد نه معیارهای مستقل ادبی. این‌ها جریان ارزش‌گذاری و دیده شدن و قضاوت در یک فضای ادبی را به دست می‌گیرند. آن صفحه‌ی بی‌نام در رابطه به مافیای سینما، چندتا ویژه‌گی را شمرده بود. مثلن: ۱- رابطه‌محوری. ۲- حذف غیر مستقیم دیگران. ۳- تعریف سلیقه‌یی. ۴- حمایت متقابل. خو یعنی، کارها بر اساس این‌که‌ چه کسانی را می‌شناسی، پیش می‌روند و کسانی که خارج از آن گروه هستند، کم‌تر دیده می‌شوند و همان گروه تعیین می‌کند چه چیزی خوب است و چه ضعیف و یا اعضای همان گروه/جمعِ دوستانه همیشه از هم تعریف می‌کنند و یکدیگر را بالا می‌برند. حالا اگر این‌ها را در رابطه به مافیانمایی‌های ادبیات در نظر بگیریم؛ ۱- "خوب" و "بد" بودن متن یا شعر، بیشتر به این برمی‌گردد که شاعر یا نویسنده از خودمان هست یا نه. ۲- تعریف‌ها و به‌به‌ها و چه‌چه‌ها هم یک رقم گردش داخلی دارند و دوباره به همان جمع برمی‌گردد. ۳- فقط برای این‌ نقد می‌کنیم که طرف را یک‌طوری حذف کنیم. پشت این نمی‌گردیم که آن متن و شعر بهتر شود. حرف‌ها رُک و بدون نگه‌داشتن حرمت و برای بی‌اعتبار کردن بیگانه‌های که در گروه نیستند، گفته می‌شود و در کنارش شعار داریم: "نقد سازنده است و نباید سر طرف بد بخورد." برچسب‌ها هم در بالاجیب‌ها حاضر و آماده هستند. اگر کسی متفاوت بنویسد یا در گروه نباشد یا شبیه ما فکر نکند، زود در یکی از قفسه‌های از پیش ساخته شده گذاشته می‌شود. یا بی‌سواد است، یا ضعیف یا دنبال نام است و یا.. اگر زن باشد که قضاوت‌ها شخصی‌تر و بی‌رحم‌تر هم می‌شوند. باز جالب این‌جاست که این جمع کوچک، کم‌کم خودشان را به جای "معیار" قرار می‌دهند. چه رقم بگویم؟ یک‌طوری که نبودن در آن، با نبودنِ ارزش در اثر یا شخصیت طرف، یکی دانسته می‌شود.

روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت. دوستانی، بهتر از آب روان. و خدایی که د
روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت. دوستانی، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. #سهراب_سپهری