تاکستان انگور
Відкрити в Telegram
327
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+3930 день
Архів дописів
آریافر فرستاد:
چو کودکی که به او لقمههای تلخ دهند
به دور میفِکند زخمِ سینه مرهم را
#زکی_همدانی
دیر وقتیست دیگر به خودکشی فکر نکردهام. اینروزها طوری شدهام که انگار به زندهگی عادت کردهام حال آنکه عادت نکردهام. شاید اسماش را بتوان بیحس شدن گذاشت. خلاصه هر چیزی که هست دیگر به مردن فکر نمیکنم و هی خودم را در حال یافتن راه حلی برای مسئلهیی مییابم و یا در حال فکر کردن به چرایی و چگونهگی چیزهای دیگر.
دوستانِ پارسالم، خودِ پارسالم و تمام آن حس و حالها با گذشت هر روز و ماه دیگر از من دور و دورتر میشوند. بیشتر به عجیب و غریب بودن خودم پی میبرم و میتوانم ببینم که بدون لنز خوبیِ محض و تنفر مطلق، آدمهای دور و برم چقدر متفاوت بودهاند. کسی نیستم ها؛ ولی خیلی از آنها همقد من نبودهاند، خیلی از آنها بزرگتر بودهاند.
چرا دارم این را مینویسم؟ دوباره سر درد دارم. گوشهایم انگار آتش گرفتهاند و چیزی دارد درون سرم را میخورد. اگر چند لحظهی دیگر ادامه پیدا کند حتمن گریهام میگیرد. امروز ویدیوهای زیادی نگاه کردهام... انگار زیادی ازش کار کشیدهام؛ ولی اینطور نیست. بیشتر این حجم افکاری که در ذهنم جولان میدهند بزرگتر از ظرفیت من هستند.
کارهای عجیبی میکنم. سرِ خود شدهام و کسی نیست که بیاید و نجاتم بدهد. میدانم این یک موهبت است و من باید برای داشتن چنین خانواده و دوستانی شکرگذار باشم؛ ولی قد ام نمیکشد. ولی کسی نمیفهمد چقدر خستهام. این کهولت، این چطورها و چگونه ها مرا از پا درآوردهاند.
چند روز قبل یک دختر را دیدم. همسن من بود، روبهروی هم نشسته بودیم و بعد از کمی حرف زدن فهمیدم چقدر نقطهی مقابل هم هستیم. به من گفت من اگر حالا درس نخوانم کی بخوانم؟ همین حالا که وقت جوانیام هست و پر انرژی هستم، همین حالا که... ظاهر خوبی داشت. با نشاط و شاداب بود. تازه میخواست انگلیسی را شروع کند. تازه آمده بود تا در بخش دینی خودش را ثبت نام کند. در مقابل من بودم.
در جمع اساتید نشسته بودم. چیزهایی را که او میخواست داشتم؛ ولی اصلن هم فکر نمیکردم که حالا جوان هستم و انرژی دارم، یا اینکه همین حالا وقت درس خواندن و ... من است. من در مقابل او احساس کهولت میکردم!
#ماندگار_سلطانی
"مافیای سینما" را شنیده بودم و در موردش نمیدانستم. خواستم بدانم چه به چه است و رفته در گوگل جستجو کردم. چیز خاصی نکشید. ویکیپدیا در مورد واژهی "مافیا" و گروههای مافیایی مشهور گفته بود. همینطور در مورد فلمهای مافیایی که در سینما ساخته شده بود. در صفحهیی -که به ناماش دقت نکردم- نوشته بود: "مافیای سینما اصطلاحی است که به انحصار تولید، توزیع و اکران فلمها توسط گروهی خاصی اشاره دارد که با روابط غیر رسمی، تصمیمگیری در مورد اکران و کنترول چرخهی مالی، مانع ورود نیروهای جدید شده و ذایقهی مخاطب را مدیریت میکنند.
به این جمله که رسیدم، ادامهاش را نخواندم و به چیزی که میخواستم، نزدیکتر شدم. "مافیانمایی در ادبیات". حالا خودم کلانکاری کرده یک تعریف برای این اصطلاح میسازم، اگر مورد قبول واقع نشد هم فدای سرتان. مافیای ادبیات یا بهتر است بگویم که مافیانمایی در ادبیات، یک رقم میتوانیم به شبکهی غیر رسمی بگوییم که از چند آدمِ همسو، همفکر و نزدیک به هم، بر پایهی رابطه، رفاقت و همسلیقهگی ساخته شده باشد نه معیارهای مستقل ادبی. اینها جریان ارزشگذاری و دیده شدن و قضاوت در یک فضای ادبی را به دست میگیرند.
آن صفحهی بینام در رابطه به مافیای سینما، چندتا ویژهگی را شمرده بود. مثلن:
۱- رابطهمحوری.
۲- حذف غیر مستقیم دیگران.
۳- تعریف سلیقهیی.
۴- حمایت متقابل.
خو یعنی، کارها بر اساس اینکه چه کسانی را میشناسی، پیش میروند و کسانی که خارج از آن گروه هستند، کمتر دیده میشوند و همان گروه تعیین میکند چه چیزی خوب است و چه ضعیف و یا اعضای همان گروه/جمعِ دوستانه همیشه از هم تعریف میکنند و یکدیگر را بالا میبرند.
حالا اگر اینها را در رابطه به مافیانماییهای ادبیات در نظر بگیریم؛
۱- "خوب" و "بد" بودن متن یا شعر، بیشتر به این برمیگردد که شاعر یا نویسنده از خودمان هست یا نه.
۲- تعریفها و بهبهها و چهچهها هم یک رقم گردش داخلی دارند و دوباره به همان جمع برمیگردد.
۳- فقط برای این نقد میکنیم که طرف را یکطوری حذف کنیم. پشت این نمیگردیم که آن متن و شعر بهتر شود. حرفها رُک و بدون نگهداشتن حرمت و برای بیاعتبار کردن بیگانههای که در گروه نیستند، گفته میشود و در کنارش شعار داریم: "نقد سازنده است و نباید سر طرف بد بخورد."
برچسبها هم در بالاجیبها حاضر و آماده هستند.
اگر کسی متفاوت بنویسد یا در گروه نباشد یا شبیه ما فکر نکند، زود در یکی از قفسههای از پیش ساخته شده گذاشته میشود. یا بیسواد است، یا ضعیف یا دنبال نام است و یا.. اگر زن باشد که قضاوتها شخصیتر و بیرحمتر هم میشوند. باز جالب اینجاست که این جمع کوچک، کمکم خودشان را به جای "معیار" قرار میدهند. چه رقم بگویم؟ یکطوری که نبودن در آن، با نبودنِ ارزش در اثر یا شخصیت طرف، یکی دانسته میشود.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شببوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
#سهراب_سپهری
فاضل یک بیت دارد که بعد از سرودن آن نیاز به ادامهی غزل نبود:
از سخنچینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
کاروانگاهِ حوادث سینۀ مجروح ماست
رو به ما دارد غم عالم به هر جا میرویم
#صائب_تبریزی
زین رنج و ملالی که نمیدانم چیست
بیدل، من و حالی که نمیدانم چیست
عمریست به گردن خیال افتادهست
تشویش خیالی که نمیدانم چیست
#بیدل
از یک جا به بعد، آهنگها فقط آهنگ هستند و شعرها فقط شعر. روضه فقط روضه است و پیادهروها فقط پیادهرو. کوهها فقط کوه هستند و آسمان فقط آسمان. واژهها فقط واژه و ستارهها فقط ستاره، غروب فقط غروب و طلوع فقط طلوع، ماه فقط ماه و ابر هم فقط ابر هستند.
از یک جا به بعد، به آسمان که نگاه میکنی فقط آسمان میبینی و گلها را فقط گل. بابونه هم با نرگس و سوسن و گلاب فرق ندارد. روزی میرسد که آهنگ میشنوی تا لذت ببری و متن هیچ آهنگ و مصراعهای هیچ شعر و زیبایی هیچ منظره و درخشش هیچ ستارهیی تو را به یاد خاطرهیی نمیاندازد و به حرمت حضور هیچ آدمی به آنها گوش نمیدهی و نمیخوانیشان و نمیبینیشان و نمینویسیشان و از کنار روضه که میگذری، حتا سرت را برنمیگردانی تا درخشش گنبد فیروزهییاش را زیر نور خورشید ببینی. آسمان را فقط برای اینکه زیباست دوست میداشته باشی. دریا را فقط دریا میبینی و شنهای دشت حیرتان را فقط شن.
از یک جا به بعد، فلمهایی را که میبینی، فقط فلم هستند و صحنهها و رنگها و حرکتها، فقط روایت یک زندهگی. عکسهای گوشیات فقط عکس هستند و هیچ گذشتهیی در آن نفس نمیکشد. چای را فقط چای میبینی و قهوه را فقط قهوه. خورشید فقط نور میدهد و سایهها فقط سایه هستند. واژههای کتابها فقط برای یادگیری هستند و درختها فقط درخت و گرموسرد هم فقط گرموسرد.
از یک جا به بعد، راحت از باارزشترین و عمیقترین گفتگوهایت میگذری و با یک حرکت انگشت حذفشان میکنی. هیچ تماس چند ساعته و پُر بار را عکس نمیگیری و قلبک سرخ در وتساپ اذیتات نمیکند و.. خلاصه از یک جا به بعد، در تمام اینها دنبال تکهیی از روح خودت یا حضور آدمهایی که روزی بودند و اینها را برایت ارزشمند میکردند، نمیگردی. دیگر چیزی را نگهنمیداری تا فراموش نکنی، تاریخی را یادداشت نمیکنی، لحظهیی را در حافظهی خوبات ثبت نمیکنی، چیزی را نمینویسی که مثلن ماندگار شود و اجازه میدهی همهچیز همانطور که است، باشد.
از یک جا بعد، تنهایی هم اذیتات نمیکند و دلات برای هیچکس تنگ نمیشود و یکطور عجیب آرام میشوی و بیخیال. نه دنبال معنا میگردی و نه از بیمعنایی چیزی میترسی. یک آرامشِ ساده که همهچیز را در خودش حل میکند.
حالا که با وجود رفت و آمد های بیشمار باز اینجا هستم، میخواهم یک چیز را واضح بگویم:
محتوای این کانال، اگر عاشقانه باشد یا سیاسی و مذهبی و قومی و فردی و اجتماعی و حالا هر چه.. برای هیچکس نیست. من اگر عکسی از روضه را با شعری از شاعران بلخی یا هرکس دیگر اینجا به اشتراک میگذارم، یا عکس و شعر و نوشتهیی را از کانالی به اینجا هدایت میکنم، به این معنا نیست که آن عکس و آن شعر برای شخصِ شاعر یا آدم خاصی باشد که تصویرش در ذهن مخاطب ساخته و خیالاش بافته میشود. نیاز هم نیست که از روی محتوای کانال قضاوت شوم و باز یکی پیدا شود که با استفاده از حرفها و روزمرهگیها و عکاسیها و کانال و نام من، آدمها را ناراحت کند و عزیزانشان آمده بگویند:
رزما، تو را خدا کانالی نساز برت، یا اگر ساختی، دگر کلمهیی از فلانی در آن نباشه. از واتساپ، تلگرام، کانال، فیسبوک و از زندهگی فلانی به کلی برو.باز هم میگویم که در مورد محتوای اینجا هیچکس -مطلقن هیچکس- نمیتواند مرا بازخواست کرده چیزی بگوید چون من با محتوای کانال هیچکس مشکل نداشتم و نپرسیدم چرا اینطور اس و نگفتم فلان حرف را در آنجا نگو و فلان چیز را ننویس و فلان صدا را نفرست. کسی هم حق ندارد برای من تعیین تکلیف کند. دوباره خوش آمدید و امیدوارم خوش بمانیم!
