uk
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Відкрити в Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Показати більше
Іран140 075Категорія не вказана
327
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
+4030 день
Архів дописів
من در سرک پاسخ پیام‌های دوست‌هایم را داده‌ام، در بین جمع، در تنهایی، صبح زودهنگام، شب با چشم‌های خسته و تشنه‌ی خواب، در بازار، هنگامی که مهمان بودم، میزبان بودم، خوشحال بودم، ناراحت بودم، با دو ام.بی نت، با نتِ نامحدود و خلاصه در هر حال سعی کرده‌ام که پیام هیچ‌کس را بدون پاسخ نمانم و بیشتر از ده دقیقه منتظرش نمانم و منتظر نمانده. دو برابرِ تقلایم برای ناراحت نکردن دوست‌ها، سعی کرده‌ام خودم از دیر پاسخ دادن‌ها و نادیده گرفتن‌ها و یک پیام طولانی را با یک لایک پاسخ دادن‌ها، پیام را دیدن و پاسخ ندادن‌ها، هنگام حرف زدن رفتن و بعد گفتن این‌که خوابم برد و نمی‌دانم فلان‌جا رفتم و این‌طور گفتن‌ها -در حالی‌که می‌دیدم آنلاین هستند و استوری می‌گذارند- و از یک دنیا رفتار دیگر ناراحت نشوم. من این همه سال گفتم، خیر اس که بگویند با هرکس شبیه خودش؛ ولی من خودم می‌باشم و همان کاری را انجام می‌دهم که به‌نظرم درست است؛ ولی.. حالا از امروز به بعد برای خودم حق می‌دهم که با هرکس شبیه خودش رفتار کنم و همه‌چیز را به دل بگیرم و به دل می‌گیرم.

AUD-20241222-WA0005.mp36.12 MB

از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍حیرتان، کانال قوش‌تپه
+4
از قدیم‌ها و روزهای دلخوشی! 📍حیرتان، کانال قوش‌تپه

خو خلاصه ما فردا مهمان داریم و امروز مندوی رفته سودا خریدم. حالا چه جان کنده د هر عکس، پشت یک گپ فلسفی بگردم هی. شاو خوش.
+9
خو خلاصه ما فردا مهمان داریم و امروز مندوی رفته سودا خریدم. حالا چه جان کنده د هر عکس، پشت یک گپ فلسفی بگردم هی. شاو خوش.

از خریطه‌هایش عکس گرفتم، گفت: "اینالی یکی بخر دیگه."
+4
از خریطه‌هایش عکس گرفتم، گفت: "اینالی یکی بخر دیگه."

گفت: "از کراچی مه هم عکس بگیر هم‌شیره."
گفت: "از کراچی مه هم عکس بگیر هم‌شیره."

بازارِ قدیم، بوی کودکی‌ست!
+9
بازارِ قدیم، بوی کودکی‌ست!

وقتی دیدم، متوجه شدم که چقدر دلتنگ مزارم بودم و نمی‌دانستم.
وقتی دیدم، متوجه شدم که چقدر دلتنگ مزارم بودم و نمی‌دانستم.

🤍

اشتباه‌هایی که نادیده‌ گرفتید و خیر ببینید: ۱- طرف نویسنده را بخاطر "خاب" نه. بخاطر "خاهر" مسخره کرده بود که البته دو پانزده یک چهل‌وپنج است دیگه. ۲- در آخر جمله‌ی: "این کشت از کجا آب می‌خورد." نقطه یادم رفته. ۳- و در ادامه‌ی آن، جمله‌ی: "دلکم کی طاقت می‌کند.." است که آن‌جا هم می* یادم رفته و اگر نمی‌گفتم، همان: "دلکم کی طاقت کند.." هم بدک نبود الا.

خاب، می‌خاند، همنطور، پیرزن و پیره‌زن، می‌خاهم، مفسیر، مانده‌ی، میکنی و می‌مانی، کلمات و واژه‌گان... و یک دنیا چیز میز دیگر. آن‌هایی که تازه پاس‌دار زبان پارسی شده‌اند، "واو" را در بعضی موارد به رسمیت نمی‌شناسند و بنابر دلیلی، نمی‌نویسند. به‌ نظرم این کار بیشتر از این‌که یک دلیل قطعی و رسمی داشته باشد، سلیقه‌یی است. ما می‌گوییم کم‌سوادی املایی نمی‌دانم پاس‌داران ما چه می‌گویند. فقط می‌بینم به آن‌هایی که "خاب" این‌ها را "خواب" می‌نویسند، یا از ایشان می‌پرسند که چرا "خاب" می‌نویسی، توهین می‌کنند. واژه‌نامه‌ی دهخدا، واژه‌ی "خاب" را "باز پس افکنده" و در عربی هم "بی‌بهره" معنا می‌کند. این خابی که این پاس‌داران تازه‌کارِ زبان پارسی کشیده‌اند، چه ربطی به خوابی دارد که از آن بهره‌ها برده‌ایم و می‌بریم. یک گپ دیگر این‌که واژه‌ی "می‌خواهم" را "می‌خاهم" می‌نویسند. آه آه که کله‌ آدم تکان می‌خورد. خو جان برادر! همین فعلی که تو با آن چیزی را طلب می‌کنی، از ریشه‌ی "خواستن" گرفته شده. یعنی چیزی را تمنا کردن، آرزو کردن یا طلبیدن. با آن "خاهم" گفتن می‌خواهی چه را ثابت کنی؟ باز چندتا اندیوالِ هم‌فکر هم داری که با قلبک و خنده‌گک به توهین‌هایت، برایت بال و پر می‌دهند. آن "می‌خاهم"ی که می‌خواهی همراهش در مورد خشم و هیاهو بنویسی، از ریشه‌ی "خاستن" گرفته شده. یعنی بلند شدن. همی ما مردم زبان گفتار داریم، محاوره -که در هر منطقه لهجه‌ هم فرق می‌کند- و زبان نوشتار داریم، معیار. که.. نه بابا بی‌خیال. حالا چیزی نمی‌گویم. نخست باید بروم و آن "چرا"‌یی را که بخاطرش نویسنده‌یی را به سخره گرفته بود، پیدا کنم و بدانم این‌ها با کدام منطق پیش می‌روند و این کشت از کجا آب می‌خورد خو مگم تا نگویم که شکل درست واژه‌هایی که در آغاز نوشته‌ام، چطور است، دلکم کی طاقت کند تا دنبال آن "چرا" پای لچ کنم. "خاب" را که گفتم، در حساب "خاندن" هم دهخدای مسکین جام کرد، "همنطور" را می‌گوییم که الف از صفحه‌ی کلید گریخته و نخواسته خودش را به گیر پاس‌دارِ زبان‌مان بدهد. یگان جاها خود پاس‌دارِ ما هم سر حرف خود نیست و پیرزنِ مسلمان را -در یک جمله- یک‌جا "پیرزن" می‌نویسد و جای دیگر "پیره‌زن". شاید شبیه من در بعضی موارد #تردید دارد. "خاستن" را هم گفتم و در حساب "مفسیر" یاد شوخی یازنه‌ام می‌افتم که کابلی است و گاه -فقط برای آزار دادن من- لهجه‌ی مردم مزار و به‌خصوص دهدادی را نقد کرده می‌گوید: "شما چرا سطل را سطیل می‌گویید و چکّه را -با تلفظ زیبا و خنده‌دارِ خودش- چَکه؟" حالا ما هم "مفسر" را "مفسیر" می‌خوانیم و فرض را بر این می‌گیریم که پاس‌دار جوان ما، هم‌دهِ ماست. مانده‌ی یا مانده‌ای؟ - بازمانده‌ی مریخ. - فرض بپندار سال‌ها بی‌ایده مانده‌ای. چیزی که پاس‌دارِ ما می‌خواست بگوید، جمله‌ی دوم بود. می‌خواسته "مانده‌ی" را به عنوان فعل به کار ببرد خو مگم حیف که ترکیب اضافی شده و گناه هیچ‌کس نیست. خودش همان‌طور شده مقصد. پاس‌دارِ ما اشتباه نمی‌کنند. در جایی "میکنی" و در ادامه‌ی همان جمله "می‌مانی". خو این را هم با پیرزن و پیره‌زن در یک ردیف می‌گیریم. همین‌طور "کلمات" و "واژه‌گان" را. بنده یک مکتب رفته بیایم و کانال آن پاس‌دار جوان را زیر و رو کنم و دلم جمع باشد و به قول مادرهای ما، هوشم د پشتم نباشد، باز گپ‌ها دارم. پ.ن: حالا هم اگر نوشته‌ی من اشتباه نوشتاری داشت، تا آمدن من، نادیده بگیرید. همین که برگشتم درست می‌کنم.

پس از آن روز به سوز دیگران می‌خندم.

این دو بند را بیشتر: طاقت برسید و هم بگفتم عشقت که ز خلق می‌نهفتم طاقم ز فراق و صبر و آرام زآن روز که با غم تو جفتم آهنگ دراز شب ز من پرس کز فرقت تو دمی نخفتم بر هر مژه قطره‌یی چو الماس دارم که به گریه سنگ سفتم گر کشته شوم عجب مدارید من خود ز حیات در شگفتم تقدیر درین میانم انداخت چندانکه کناره می‌گرفتم دی بر سر کوی دوست لختی خاک قدمش به دیده رفتم نه خوارترم ز خاک بگذار تا در قدم عزیزش افتم زانگه که برفتی از کنارم صبر از دل ریش گفت رفتم می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم باری بگذر که در فراقت خون شد دل ریش از اشتیاقت بگشای دهن که پاسخ تلخ گویی شکرست در مذاقت در کشتهٔ خویشتن نگه کن روزی اگر افتد اتفاقت تو خنده زنان چو شمع و خلقی پروانه صفت در احتراقت ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت؟ ما اخترت صبابتی ولکن عینی نظرت و ما اطاقت بس دیده که شد در انتظارت دریا و نمی‌رسد به ساقت تو مست شراب و خواب و ما را بیخوابی کشت در تیاقت نه قدرت با تو بودنم هست نه طاقت آنکه در فراقت بنشینم و صبر پیش گیرم دنبالهٔ کار خویش گیرم #استاد_سخن

بیت‌بیت و بندبندِ این ترجیع‌بند را دوست دارم.

پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟ گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود شهر نازش لیلی ار دروازه بر ما بست، بست می‌کشم ناز سگی کو کوی لیلی رفته بود ؟

در اتاق من چندتا مهمان آمده. از چندتا هم گذشته و بیخی یک قبیله هستند. روزها یا من نیستم، یا آن‌ها؛ ولی شب پیدا می‌شویم. هی به سر و کله‌ی یکدیگر می‌کوبیم. بیخ گوش هم بینگ‌بینگ می‌کنیم و فحشِ خواهر و مادر می‌دهیم. کتاب را برمی‌داریم و به جان یکدیگر حمله می‌کنیم. چندتایی هم کشته و زخمی می‌شویم؛ ولی از خوردن گوش و کله‌ی هم سیر نمی‌کنیم و صبح‌ها، در ساعتی که نباید، با بینگ‌بینگِ بی‌موقع بیدار می‌شویم. من نمی‌دانم درد این مهمان‌ها چیست. زمانی‌که در و پنجره را باز بگذاری، خودشان را به سر و کله‌ات می‌کوبند و اگر در و پنجره بسته باشد، سر مبارک‌ خود را به شیشه. چقدر این موجود جان‌سبیل است؟ خدا می‌داند. چند شبِ نخست، کشتن‌کشتن بود. من زیاد حوصله‌ی مهمان‌ِ بینگسی را ندارم. یکی_دو شب هم فحش‌ها نثار می‌کردم و دیشب جای‌نماز به‌دست، پیش‌پیشک بود. دردا و دریغا که این مخلوق تمام شدنی نیست و صبح باز -قبل از زنگ هشدار- وظیفه‌ی نامبارک خود را انجام داده بیدارم کردند. نشد، نشد، نشد. به فحش نشد، به کشتن نشد، به زدن نشد، به پیش‌پیشک نشد، به گوش خود را به کری زدن نشد، به بستن در و پنجره نشد، به باز ماندن‌شان نشد. به هیچی نشد. بعضی وقت‌ها جانت هم که برآید، نمی‌شود. ولی من شق‌تر از این مهمان‌ها هستم و امشب، ان‌شاءاللهِ‌الرحمان‌الرحیم، پیش‌شان عذر می‌کنم که مهمانی تمام شد و نخود نخود، هر که رود خانه‌ی خود. شاید این‌بار ناله اثر کرد.

لباس‌های شخصی و کاسکت سربازی شوایک که موقع احضار به خدمت خریده بود، در انبار زندان گم و گور شده بود. به‌جای آن لباس فرم از حا
+1
لباس‌های شخصی و کاسکت سربازی شوایک که موقع احضار به خدمت خریده بود، در انبار زندان گم و گور شده بود. به‌جای آن لباس فرم از حال و کار رفته‌یی به او داده بودند که جار می‌زد زمانی مال نکره‌یی بوده دو سر و گردن بلندتر از او. شلوارش که به تنبان دلقک‌های سیرک می‌رفت، چین‌های زیادی برداشته بود و تا زیرِ سینه‌اش بالا می‌آمد. بالاتنه‌اش عین مترسکی توی نیم‌تنه‌ی عظیم که سر آرنج‌‌های وصله خورده و چرب و چرک داشت، لق می‌خورد. کاسکتی که به جای کاسکت خودش گرفته بود تا روی گوش‌هایش پایین می‌آمد. #شوایک #یاروسلاوهاشک #ص_۱۴۵ پ.ن: و من شوایک را با همین ظاهری که حالا توصیف می‌کنند، دوست دارم.

گفت: "ازی شاهکارتر؟"
+1
گفت: "ازی شاهکارتر؟"

این چه رخسارست، گویا چهره‌پرداز بهار آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است #صائب_تبریزی
+3
این چه رخسارست، گویا چهره‌پرداز بهار آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است #صائب_تبریزی

نور.
+2
نور.