uk
Feedback
confused

confused

Відкрити в Telegram

زجر روانم بود که مرا شطح‌خوان کرد. این‌جا من هرچیزی که می‌خونم و می‌نویسم رو می‌ذارم. To stand on your knees : @pplVReybot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
246
Підписники
-824 години
+77 днів
+730 днів
Архів дописів
photo content
+1

Repost from N/a
ما پادشاه را کشتیم، سعی کردیم دنیا را تغییر بدهیم؛ حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاهِ جدید است که از قبلی بهتر نیست! اینجا سرزمینی‌ست که برای آزادی جنگیدیم، ولی حالا برای نان می‌جنگیم! نکته‌ی عدالت این است که همه وقتی برابر می‌شوند که مُرده‌اند. ــ ویکتور هوگو|بینوایان.

کاش بازگشت را بهانه‌ای بود یا سوگ شاعر را گشایشی کاش تشنه‌ی شوریده در سرابی نو می‌نگریست یا توفان در ساعتی سزاوار درمی‌رسید به تو رشک می‌برم، به تو به تو که در سپیده‌دمِ شعفْ جوان بوده‌ای و هرگز مجال نیافته‌ای که به افسون‌های نادمیده دل خوش داری و از نقاب‌های دریده به شگفت آیی چه کنم که باور کنی؟ نه مرا از نواختن پرده‌ای نو پروایی بود و نه نغمه‌گران را بر لب دریغایی لیک ماه رخ ننمود و هر اختری که پی افگندیم نیک نیامد شاید نجات در اشک بود و نمی‌دانستیم شاید بیگانگی‌مان نشانِ بُرنایی بود و دیوانگی‌مان گُواهِ دانایی اما ای گسیخته از منّتِ تن، ای گریخته در تمنای تداعی، سوگند می‌خورم که خون تابناک تو هم طلسم تیره‌چشمان را خواهد شکست و هم رونق دروغزنان را.
علیرضا اسماعیل‌پور

کاش یاد تو ثانیه‌ای از ذهنم بیرون می‌رفت. وقتی توی آشپزخونه برای بابا دمنوش درست می‌کردم، یاد تو افتادم. یاد عکس‌های عجیب و غریبت، یاد اب‌نبات‌های رنگی، یاد رنگ قرمز که بخاطر تو عاشقش شدم‌. یاد ژاپن. یاد اشپزخونه‌های شلوغ. یاد رنگ نارنجی و جوراب‌های پشمی. هربار اسم شکوفه های گیلاس به گوشم می‌خوره، یاد تو میوفتم. تو یاداور 12 و 13 سالگی من هستی‌. تو به من یاد دادی زندگی، یعنی چی. تو به من یاد دادی تنهایی بعد از ظهرها یعنی چی. تو. تو بزرگترین آدم زندگی من هستی. ثانیه‌ای یاد تو از ذهنم بیرون نمی‌ره. وقتی بوی خیس لباس‌های روی بند خورد به سرم، یک‌لحظه یاد پاییز، رنگ نارنجی و گرمش، یاد چایی کنار بخاری و پوست سوخته‌ی پرتقال، خود پرتقال، پتوهای بزرگ، جوراب‌های بافتنی، بند هودی‌ها و روزهای تاریک افتادم‌. وقتی خواهر کوچیکه‌ام که خواب بود رو بغل کردم، یاد اهنگ‌های او و دوستانش افتادم. یاد دی ماهی که من سیگاری شدم و با اهنگ‌های او و دوستانش گریه می‌کردم. یاد زمستون کلاس نهم و کتابخونه. یاد دره‌ای که پشت کتابخونه بود. یاد اون ساعت پنج صبحی که فکر می‌کردم کلاس داریم و رفتم مدرسه، بسته بود و رفتم کتابخونه، روی زمین خیس از بارون دیشب نشستم، با هودی سفیدی که تو بهم گفتی بهت میاد، با کلی ترس و استرس به ارتفاع زیر پام و دریاچه نگاه کردم و به صدای تفنگ‌ شکارچی‌ها گوش دادم. وقتی مامان یک هفته سرما خورده بود، یاد روزهایی افتادم که نبود. روزهایی که من احساس حمایتگری داشتم و احساس می‌کردم خانواده دارم. احساس خوب خانواده داشتن. مامان. بابا. خواهر و برادر. یاد روزهایی افتادم که مامان می‌رفت و من مجبور بودم توی اتاق تنهایی نقاشی بکشم. بالای صفحه‌اش بنویسم: Mom is never coming home again and I'm always alone with a monster. یاد روزی که مامان بابا دعوا کردن و خون روی سر مامان، ریخت روی نقاشی‌ای که کشیدم. ده ساله که اون نقاشی رو هنوز دارم و یادم نرفته مامان. وقتی کتاب‌های درسیم رو می‌بینم، یاد سانا می‌افتم. یاد شارژرهای خراب، یاد سیم‌ هندزفری‌های پیچ در پیچ، یاد سیم کتاب‌ها، یاد چای سبز، یاد رنگ سفید و سرمه‌ای، یاد آرزوی رها شده‌ی کارگردانی، یاد تئاتر و موسیقی هیپ‌هاپ، یاد فوتبال و برزیل. وقتی خواستم خون روی انگشتم رو بمکم، یاد کوین افتادم. دوستت دارم و همیشه نویسنده‌ی موردعلاقه‌ی من خواهی ماند. یاد نیکا، یاد هیرو، یاد سانا، یاد کوین. یاد احساسات و نوجوانی، یاد زدبازی، یاد تابستون‌هایی که همیشه همه چیز عوض میشد، یاد اهنگ‌های فرهاد، یاد اهنگ‌های عارف انسان، یاد اهنگ‌های هادی پاکزاد، یاد تو. یاد شیرکاکائوهایی که تو مدرسه برای مهسا می‌خریدم. یاد اون روزی که صبحونه برده بودیم مدرسه، یاد اون روزی که توی کلاس جزوه‌ام رو پاره کردم، یاد کلاس هفتم و دبیر ادبیات. یاد غروب‌های سرکلاس‌. یاد وقت‌هایی که کنار پنجره می‌شستم. یاد کلاس‌های ریاضی و تعویض جاها. یاد پشت بوم مدرسه. دلم چقدر تنگ می‌شه واست. اگه یک روز موهای پرکلاغی مشکیت رو یادم رفت، مطمئن باش که منم از یاد می‌رم. ما با خاطرات زنده‌ایم.
خاطرات، ۲۸ مرداد ۱۴۰۵

مزاحمت می‌شوم فوت‌هایم مصنوعی موهایم مصنوعی دریاچه‌های شهرم مصنوعی راستی تو فلسفه‌ی دندان‌های غیر شیری را می‌دانی؟ چه‌قدر از چراغ‌های راهنما کمک می‌گیری؟ اقدام به خودکشی از این‌دست دیگرکشی از ان‌دست یا نسل‌کشی با هردو دست چه‌طور؟ کمبود برف داشتیم سوخت از مصرف‌مان کمتر قطره‌قطره تاریخ بر چشم می‌ریزم در قسطنطنیه جشن می‌گیرند چراغانی کوچه‌ی بالا برق نیزه‌ها همه‌چیز را تبر‌ها به گردن می‌گیرند گذشته‌ی صعب‌العلاجی داشتم مد شده بود چتری‌هایم کوتاه چکمه‌هایم بلند در برکه‌ام سه ماهی می‌زیستند یکی از ان‌دیگری خنک‌تر سرگرم بودم با خشک کردن پروانه‌ها بی‌جهت نیست که مهربان نمی‌شوم حتی با طبیعت بی‌جان
کاترینا‌ توفان‌ موردعلاقه‌ی‌ من‌ است
فرزانه قوامی

سنگی که تویی در بستر دست‌های من می‌مانی تا پلک سیاهت را در کف‌هایم بگشایی سنگی که تویی سنگی که تویی در کف دستانم وقتی که پوستم را خارش را در جوی روان روان کردی ناگاه تمام سنگی‌ات در من با خارش تن می‌دود و باز شروع چهره‌‌ی خود را در آینه‌های سرخ می‌سایی سنگی که تویی تا باز پوست‌های من از پلک‌های تو خارش گیرد می‌جویی در جوی روان راهی را وز سمت دست‌های من می‌آیی سنگی که تویی.
یدالله رویایی

تو هم با من نبودی، مثل من با من.

تو را تماشا می‌کنم شکنجه ها حفره ها بی‌ صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من خودم را فراموش می‌‌کنم و از زبان می‌پرسم من کیستم؟ تو، تو تو را تماشا می کنم تو حاشا می‌ کنی من تمام می شوم و از زبان می‌پرسم من کیستم زبان الهه‌ی طوفانی ست که در کنارم لنگر انداخته است به من می‌خندد و می‌گوید آسمان ما فردا می‌شکند زیبایی تو بی صدا ست زیبایی تو خاموش ست شکنجه ها حفره ها بی صدا نیستند صدایشان آنقدر بلند است که من تمام می‌شوم که من هنگام تماشای تو کیستم که تو با تمام زیبایی ات چرا حاشا می‌‌کنی
آسمان ما فردا می‌شکند، ۱۴ مرداد ۱۴۰۵

برای من تنها ایران و مردمش مهم نیستند. دوباره می‌نویسم: برای من فقط ایران و فقط مردم ایران مهم نیستند. برای من انسان و زمین مهمه. بنابراین فقط مسئله‌‌ام نمی‌تونه حکومت و تنها سیاست باشه. اعدام، تعصب، بی‌سوادی، زن‌ستیزی، مردستیزی، فمنیسم مدرن، پدوفیلیا، هوموفوبیا، فقر، جنگ، زندانی بیان، وضعیت پناهنده‌ها، وضعیت محیط‌زیست، برده‌پروری تکنولوژیک، افسردگی، آمار خودکشی، موقعیت معلولین جسمی، وضعیت معلولین ذهنی، فاشیسم اسلامی، اسلاموفوبیا، بی‌وطنی، بی‌ناموسی، بی‌اخلاقی، بی‌وجدانی، بی‌شرفی، بی‌فکری، بی‌منطقی، همه‌ی این‌ها مسئله‌ی منه. و این‌ها با بشکن‌زدن و چهارتا توییت، و نه به اعدام و شعار‌های سانتیمانتالیسم حل نمی‌شن. اعدام فقط یکی از بی‌شمار مصائب این دنیاست! فکر می‌کنیم اگر سیاست عوض بشه، دیگه «مردم، گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد‌.» صادق نخواهد بود؟

جهان وسعت بی‌انتهای غربتی‌ست که از خطوط دست‌های من آغاز می‌شود و شب اندوه مضاعفی‌ست که بر شانه‌های من می‌نشیند. اما تو سقف دستی هستی که بر سر این تنهایی کشیده می‌شود تنها دیواری که پناهگاه بادهای پیر است. من تمام غربت‌های جهانم و تو، همه‌ی خانه‌ها و پناه‌ها.
#محمد_مختاری

« پس خدا وجود داره » ربطی به من ندارد اما ربط‌ها دارد به خدا كه خودش را وقف زن كرد و توی ان‌ها دنبال آنچه که ندارد می‌گردد! من ولی خیلی از خانم‌ها را كه خیلی می‌خواهم نمی‌شناسم. ان‌ها را هم که می‌شناسم نمی‌خواهم. و این یعنی پس‌رفت! البته پس و پیشی هم در كار نيست، آن‌ها كه می‌خواهند پيشرفت كنند، عاقبت حلزون می‌شوند و می‌چرخند دورِ هیچ و كم كه ميآورند دست می‌برند آن پايين و هی پيچش ميدهند كه اعلام كرده باشند يک واقعا مردند! اسلام از اين مردانگی تقلید می‌کند و این یعنی دیوانگی! مسیحیت هم به قول نیچه تقلید زنانگی‌ست که تنها از فرانسوی‌ها برمی‌اید نه انگلیسی‌ها که اغلب گی شده‌اند. این را پیش‌تر به ان کشیشی که دروغ نمی‌گفت و ترسو تر از ان بود که بگوید گفتم: خواهرِ دروغ باش تا همه باورت كنند! و الّا فقط ملّاست كه دائم حماقتش را تبلیغ می‌کند نه آدمیزاد. آنها نمی‌دانند برای اينكه طرفداری داشته باشند بايد مثل صفر در جمع بی طرف باشند، نه جانبِ زن را بگيرند، نه خايه‌ی من را حواله‌ی عالم و آدم كنند. احمقانه می‌خواهند مرگ را غالب كنند و نميدانند ما زندگي نمی‌كنيم كه بميريم. خوشبختانه در « پس خدا وجود داره » من ديگر آدم دروغگویی نیستم و این یک رنگی یعنی دروغ! اصلا چرا بايد بهش تن بدهيم؟ كه فروتن باشيم؟ كسي كه ادعايی نسبت به اين‌همه گند كه در عالم و آدم هست ندارد اصلا گُه می‌خورد كه مينويسد! به اعتقاد من شاعر هيچكس نيست، اين هم كه داري می‌خوانی اصلا كتاب نيست، كتابچه ست!بچه‌ب ماناييست كه حالِ بزرگ شدن ندارد، من هم كه حالِ بچه‌داری ندارم آن را به تو ميسپارم كه در نشر پاريس بزرگش كنند! البته حتا اگر كوچک بشود من باز چون خدا بزرگ است، راست ميكنم! اصلا کی گفته اين حرف‌ها ربطی به حالا دارد؟ برخلاف جهان، دنيا چون خدا دارد مدام عليه ما عمل كرده اما نميدانم چرا هنوز حق با من است! خداشناسی عقل باختن است. مثل يک کشیش که انجیل می‌خواند، يا یک ملّا كه اخلاق می‌فهمد! شاعر كه جز سوءتفاهم نمي‌فهمد، شعر هم سوءتفاهمی بیش نیست. من روی اخلاق بمب گذاشتم، چون زن را روسپی می‌خواهد ولی به او درس راهبگی می‌دهد! راستی شنیده‌ام حافظ مسلمان بوده، قرآن را نخوانده می‌پیموده! اگر واقعا این‌طور بوده پس قطعا شاعر نبوده، کصخلی بوده كه ميخواسته مثل مولوی پيشوايی شده پاهايش را پيشِ شمس و چند كونی ديگر از پشت وا كند، چه مي دانسته سگ گله‌ پیشاپیش می‌رود تا گله‌ای دنبالش کند که چوپانی در پی دارد. رهبر همیشه پیرو آرمان-گوسفند خود بوده، چه می‌دانسته براي اینکه به چیز معتقد باشد به انزجار عمیقی از همه چیزهای دیگر محتاج است. این است كه هنوز اعتقادی به اعتقاد ندارم، با اين‌همه اين‌روزها دارم به طرز فجيعی دنبال خدا ميگردم. براي اينكه پيداش كنم مدام زل ميزنم به او كه آن پايين، بين دو پا درگير است، اما اين ديوار نرم گوشتی، اين شكم لامصب كه از بس آبجو برداشته مگر ميگذارد. گرچه ديگر نميتوانم ببينمش اما مطمئنم به طرز فجيعي هنوز هست، چون تا صداي نازكی در خانه پيدا ميكند راست مي ايستد كه خودی نشان داده باشد اما نميتواند! اين شكم لعنتی هنوز دست از سرِ بطری بردار نيست، لامصب هرچه بيشتر گند ميزند، گنده‌تر ميشود و رخصت نميدهد كه از اين بالا خدا را مثل ساحلی رو به دريا به تماشا بنشينم. با اينهمه مطمئنم كه هنوز چيزی داره آن پايين وول ميخوره، پس خدا وجود داره؟ مگه نه؟
#پس_خدا_وجود_دارد #علی_عبدالرضایی
صفحات ۸، ۹ و ۱۰

#اسماعیل- #رضا_براهنی صفحات ۵۰، ۵۱ و ۵۲
+2
#اسماعیل- #رضا_براهنی صفحات ۵۰، ۵۱ و ۵۲

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۷، ۴۸ و ۴۹
+2
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۷، ۴۸ و ۴۹

بدین ترتیب بدین ترتیب می‌ترسیم از روز از این‌که فراموش کرده باشیم نام خود را یا این‌که "هرکس نام خودش را دارد." بدین ترتیب می‌ترسیم از خیابان یا این‌که آن درخت ترسیمی از صورت توست می‌ترسیم از کلمات کلمات کلمات کلمات "نام ان‌ها را اگر ببرم" را زیر پتو می‌برم و نام آن‌ها را اگر ببرم انگار پشت کلمات بودند ان‌ها خوابانده‌اند گوش، توی گوش انگار پشت کلمات خبرهایی هست و بدین ترتیب می‌ترسیم از ان‌ها و تو که به باز شدن چشم‌ها در کلمات اعتقاد داری و: الف. چشم‌ها صورت زیبایی‌اند ب. و تو صورت چشم‌هاست
از کتاب مجموعه شعر #ان_حیوان - #مازیار_نیستانی

گریستن به گریه زبان آدمی‌ست فکر می‌کنم به غم در صورتت نشسته بر پله‌ای ان‌جا پیر می‌شود. گریه زبان فارسی‌ست می‌شکند لای بیت‌های سعدی می‌شکند لای "تا" و "بگذار" می‌گوید "جوانی من بود درختی که بریدی و نیمکتش کردی" تیز می‌کنم چاقویم را کلمه پایش را می‌گذارد لای زبانم می‌گوید : به شرط شرط چاقو زنت می‌شوم تا زخمی بزنی تا زخمی بزنم. گریه خیابان‌های شلوغی دارد می‌آورد ماه را کنار خیابان تاریک، باریک می‌شود در صورتم. فکر می‌کنم به غم در صورتت و این‌که پیاز شده‌ام زیر پوستم گریه رشد می‌کند.
از کتاب مجموعه شعر #ان_حیوان - #مازیار_نیستانی

اگر بگویم نیما شاعري تنها است، عبارت دقیقی ننوشته‌ام. نارسا است، موقعیت او را بین هواخواهان شعر سنتی نشان نمی‌دهد. و تنها با ظهور به الگویی برای آینده تبدیل می‌شود. گذشته شعر چراغ راه او نیست، راهش را تاریک می‌کند. باید این گذشته را به غیاب اندازد تا آیندگی خودش را به‌وضوح نشان دهد. هم باید شاعر باشد هم نظریه پرداز شعر نو و در کشور هزار و صد ساله‌ی شعر، غریبه‌ای که به زبانی آشنا، حرف‌‌هایی نامفهوم به زبان می‌اورد‌. نیما درباره‌ی سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰ که همزمان با تغییر حکومت در ایران و سپس جنگ جهانی دوم و شغال کشور است، می‌نویسد:"ثمره‌ای که این مدت برای من ذاشت این بود که من روش کار خود را منظم تر کنم. روشی که در ادبیات زبان کشور من نبود و من به‌زحمت عمری در زیر بار خودم و کلمات و شیوه‌ب کلاسیک، راه را صاف و آماده کردم و اکنون پیش پای نسل تازه‌نفس می‌اندازم." "اوزان شعری قدیم ما اوزان سنگ شده‌اند. یک مصراع یا یک بین نمی‌تواند وزن ایجاد کند. وزن مطلوب به‌طور مشترک از اتحاد چند مصراع و چند بیت پیدا می‌شود. قافیه زنگ مطلب است. مطلب که جدا شد، قافیه جداست. وقتی که مطلب تکه‌تکه و در جملات کوتاه کوتاه است، اشعار حتما باید قافیه نداشته باشد. همین نداشتن عین داشتن است و در گوش لذت بیشتری می‌دهد.(نیما یوشیج/حرف‌های همسایه.)
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل دوم "گذشته چراغ راه نیما نیست" صفحات ۱۶ و ۱۷

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۵ و ۴۶
+1
#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۵ و ۴۶

خوزستان! دوشندگان تو اینان بودند جوانان ما نبودند اینان بودند و آنانی که هوا و آسمان و شعر و ستاره را نمی‌فهمند و تنها با احتکار پنیر و مرغ و پودر لباسشویی حالت نعوظ پیدا می‌کنند و مثل موش ودام فضله می اندازند و یکی دو دندان افتاده، نفسی متعفن و شکمی به درشتی بشکه‌های نفت تو دارند و شب و روز می‌آشامند و می‌خورند و با جیب‌هایی پر از دلار از میدان‌های "زنده باد و مرگ بر.." می‌گذرند و با زبان بی‌زبانی می‌فهمانند مرگ بر آمریکای شعار دهندگان مشکلی را حل نمی‌‌کند که بعد از انقلاب هم پول از پاروی تاجرها بالا می‌رود و‌ کله‌‌پاچه، سیر و سیرابی و ودکاي قاچاق یا خانگی می‌خورند در ویدئو فیلم‌های هندی رنگارنگ و فیلم پاگنده به آفریقا می‌رود می‌بینند دلشان می‌گیرد یا غش‌غش می‌خندند و هر دو سه ساعت از حجره‌ به شمیران تلفن می‌کنند مبادا عیال با معمار نوساز خونه روی هم ریخته باشد و فشار خون را هنوز هم با آبغوره پایین می‌آورند و غم اصلی‌شان این است که چرا کاباره ها و کافه‌های ساز و ضربی را بسته‌اند و آخر آدم پولش را کجا خرج کند؟ و اگر گرفتار شوند ثابت می‌کنند همیشه خمس و زکاتشان را داده‌اند و به فکر پول‌هایی که در تیغه‌ی پشت فریزر پنهان کرده‌اند خوزستان! دوشندگان تو جوانان ما نبودند اینان بودند و آنانی که جنگ‌ها را می‌سازند، ولی هرگز آنها نمی‌جنگند ادم‌های بسیار بسیار شیک، مبادی آداب و با کراوات که از پله‌های هواپیما با پیام مودت از سوی رئیس جمهورشان پایین می‌آیند و چه لبخندی! و چه دست دادنی! و صورت بعضی از زن‌ها را هم می‌بوسند و خطاب به ده‌ها دوربین، چشم‌های حیران مردهای گرما زده و زن‌های نیمه لخت -آخر جنگ‌ها همیشه در مناطق گرمسیری درمی‌گیرند- از صلح صحبت می‌کنند و دگمه‌ی کراواتشان در گرمای خاورمیانه، "ریو" "ال سالوادور" "سواتو" و "بنگلادش" بر غبغبشان فشار می‌آورند اینان عاشق شعر "رابرت فراست" صداي "فرانک سیناترا" و فیلم‌های قدیمی "جان وین" هستند و معتقدند "باب دیلن" و "جان بائز" فقط جیغ میکشند و "جینز برگ" و "فرلینگی" و "بلای" مشتی عوام فریب هستند و "نوام چامسکی" و "دنیل الزربرگ" در همان زمان "نیکسون" باید ترور می‌شدند این‌ها حتی نمی‌دانند "نیما" و "فروغ" هم در کار هستند و سالی چهاربار هم "چک‌آپ" می‌روند همراه نگهبانان امنیتی مستراح‌ها پشت "فن کویل‌ها" و پشت اسکلت تشریح را با مین‌واب وارسی کرده‌اند و به اطبای معالج لبخند نمی‌زنند چرا که ممکن است از لبخند سواستفاده شود و فشارسنج ناگهان ماری یا بمبی از آب دراید این قبیل وقایع در فیلم‌های آمریکایی اتفاق می‌افتد، چرا در واقعیت اتفاق نیافتد؟ و مردان محترمی هستند که از موزه‌ی هنری پدرسالار "راکفلر" را بارها دیدار کرده اند و از او برای هر مملکتی عینک مخصوص گرفته‌اند بهترین کلکسیون پروانه و شاپرک را در اختیار دارند و به انگلیسی به آنان می‌گویند:"Beautiful people" وگرچه همه‌ی کودتاهای جهان را آنان به راه انداخته‌اند جنایتکار شناخته نمی‌شوند، مگر عکسش ثابت شود و شب و روز نفت می‌دوشند و می‌نوشند خوزستان! گوشَت را باز کن! دوشندگان واقعی تو اینان هستند! جوانان ما نبودند، نیستند!

#اسماعیل - #رضا_براهنی صفحات ۴۱، ۴۲، ۴۳ و ۴۴

هیچ شعر، سخن و دیدگاهی از انتقاد، مصون و در امان نیست؛ که این امر شامل شعر و دیدگاه نیمایوشیج هم می‌شود. ان‌ها که شعر خود را کامل کننده و ادامه دهنده‌ی راه نیما می‌دانند، فقط و فقط دارند خود ادبی و کلیشه‌های زبانی را تکرار و بازتولید می‌کنند و توان افزودن هیچ بعدی به ابعاد شعر نیما را ندارند؛ نه در نوشتن شعر خود و نه در خوانش شعر نیما یوشیج. گذشته از این، شعر نیما یوشیج در جایگاه خودش شعری کامل است و نیازی به نسخه‌های دست‌چندم ندارد. امر تجربی در زبان به امر ناقص یا کامل دسته‌بندی نمی‌شود، چرا که آنچه در بوطیقای شعر رسمی، تکامل نوآوری‌های شعری نیما قلمداد می‌شود، صرفا متعین کردن و ساختن روش، از برخی کنش‌های زبانی شعر نیماست. این امر با خوانش شعر‌هایی از نیما یوشیج، به خوانندگان شعر نشان داده خواهد شد.
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل اول "به سوی رادیکالیته‌ی شعر نیما" صفحه‌ی ۱۱

جریان شعر رسمی، اساسا به دنبال شباهت‌های صوری‌ست؛ به شاعرانه بودن اهمیت می‌دهد اما شعر بودن را در معناهای بنیادین آن درک نمی‌کند. به همین علت در شعر به دنبال استفاده از یک زبان رمز‌گشایی شده است؛ یعنی تکرار و بازتولید موقعیتی در زبان که قبلا شعر بوده است. همچنان از معیارها و ارزش‌هایی مثل توصیف شاعرانه زندگی حرف می‌زند و زنده بودن شعر را فراموش می‌کند که مولد زندگی‌هایی‌ست که تنها و تنها در زبان امکان‌پذیرند.
#الفبای_راز - #محمد_ارزم
فصل اول "به سوی رادیکالیته‌‌ی شعر نیما" صفحه‌ی ۹