uk
Feedback
The last of us

The last of us

Відкрити в Telegram

دانشجو مامایی.👼🏼 انلاین شاپم: @lumighazal ناشناس🌟 t.me/BluChtBot?start=67a5a009b1dfae808945

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
343
Підписники
-124 години
+367 днів
+3630 день
Архів дописів
Miam Pishet Dadash Epicure.mp33.52 MB

منم همینجور
+8
منم همینجور

خدایا یه صبری بهم بده تا آدما دورم را پاره نکنم.🙏🏻

ICTY @Acccrd.mp34.13 MB

نخ؟ من اصلا نخی نمیبینم که منا بخواد به جایی وصل کنه!

Repost from RegaPlus
دستم به زندگی نمی‌ره.

آهوان گم شدند در شبِ دشت آه از آن رفتگانِ بى برگشت. «هوشنگ ابتهاج»

پوسته ظاهرى چه اهميت دارد؟درونم ويرانه است، خانه‌اى پر از درخت كه سقف اتاق‌هاش ريخته است، تنها يك ديوار مانده،با درى كه باد در آن زوزه میكشد.يا نه،چنارى است كه پيرمردى در آن كفش نيمدار ديگران را تعمير میكند، گيرم شاخ و برگى هم داشته باشد. «سال بلوا|عباس معروفی»

من به اتاقم برگشتم،دراتاق را از تو چفت كردم و دراز كشيدم،امّا نمیتوانستم بخوابم، فكر او آسوده‌ام نمیگذاشت.گفتم اگر پنجره را باز كنم،و اگر آدم‌ها مثل مه میتوانستند به هر جا سر بكشند، اگر، اگر. مدام مى‌آمد و میرفت.و آن شب فهميدم كه به همين سادگى آدم اسير مى‌شود و هيچ كارى هم نمی‌شود كرد.نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد.همين جورى دوتا نکاه در هم گره می‌خورد و آدم ديگر نمى‌تواند در بدن خودش زندگی كند،مى‌خواهد پر بكشد. «سال بلوا|عباس معروفی»

گفتم من مكافات چه كسى را پس میدهم؟ چرا اين همه آدم در ذهن من زندگى میكنند؟ «سال بلوا |عباس معروفی»

مادر گفت:تو امروز چه‌ت شده؟خودت میفهمى،نوشا؟ خنديدم و گفتم:بله مامان،من امروز حال خوشى دارم. چى خوشحالت كرده؟ باد. «سال بلوا|عباس معروفی»

مادر‌ها همه چیز را میفهمند. «سال بلوا|عباس معروفی»

گفتم:حرف‌هاى خوب بزن.دنيا بى ارزش نيست.فقط انسانى زندگى کردن خيلى سخت است. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

كاش ادم مى توانست با مرگ مبارزه كند. گفتم:چه جوری؟ گفت:جورى كه نخواهد بميرد.يك تقلاى حسابى. گفتم:ممكن نيست.مرگ هم هميشه يك جور نيست.هر دفعه شكل تازه‌اى دارد. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

عاشق شده بودم.شب‌ها با ياد او میخوابيدم و در خواب باد موهاش را به بازى میگرفت، يكباره دسته‌اى موى سياه و صاف بين زمين و آسمان موج می‌خورد، و آن نگاه مبهوت زير دسته‌اى مو پنهان میشد.از خواب میپريدم و باز او را میديدم كه مرده است. «سال بلوا|عباس معروفی»

من در آن همه جمعيت گم بودم. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

دويدم و در راه فكر كردم كه من چه يادى دارم،چرا يادم به وسعت همه تاريخ است؟و چرا آدم‌ها در ياد من زندگى میکنند و من در ياد هيچ كس نيستم؟ «سال بلوا|عباس معروفی»

از سال ها بيش هم میدانستم كه محبوبيت از همه ثروت‌ها شيرين تر است. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

گفت:نه آیدا.من دارم میروم.بيش از اين كه از دست بروم،بايد از اين شهر بروم. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

دلش میخواست در بيابان راه برود.جايى كه هيچ كس نباشد تا او بتواند چشم‌هاش را ببندد و راه برود.نمیدانست چرا دلش میخواهد يكى مدام بهش محبت كند.و نمیدانست چرا دوست دارد كه من هميشه در ذهنش باشم.ولى میدانست وقتى از خواب بيدار میشود،من يادش می‌آيم، و دوستش دارم، و نیستم. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»