"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
573
Підписники
+1724 години
+297 днів
+22530 днів
Архів дописів
570
گفتی ارغوان میبینی
تو کنارم هستی
رو به راه هست حالم
در تنم عشق میجوشد
و به بودنت
میبالم..
"ارغوان"
570
فروریخت
سازه ذهنی خسته و آشفته ام از تو
دور شو
از من و کلمات بی بار
غبار آلودم
توسنِ خیال این خیال پردازِ کوچکِ بی درک را رها کن
من در میان انبوه اشعار بی جانِ فرسوده
خوبم.
"ارغوان"
"بداهه"
570
گمان کردم اگر سخن نگویم
با تُ فراموش ات خواهم کرد
خیال باطلی بود
تُ در میان افکار اشعارم
نفوذ کرده ای:)
حتی اگر فراموشم کنی....
"ارغوان"
"بداهه"
570
"تصدیق جاودانه"تصدیق کننده روزگارم تصور زیبایت تصدیقی جاودانه است... تو استدلالی عمیقی از وجود پر تصورم تو تعریفی تعریفی دلچسب از منطق احساسات من مفاهیم زیادی وجود دارد اما تو.... تنها مفهوم تک مصداقی من هستی که با هیچ استدلالی به آن نمی رسی تو در زبان خارج و ذهن همه جا چون دلالتی بر وجود منی رابطه من با تمام مصادیق جهان جز تو تباین است و تو را میتوان به هر شکلی توصیف کرد تو زیبا ترین تمثیل روزگاری. #ارغوان
570
بوسیدمش خندید به من
عشق مرا نچشیده بود
من در میان بطن خود
در بین آن بیم و امید
در عشق او حل میشدم
چون قند در چایی داغ
او فکر من را پیش از من
در ذهن خود می خواند ولی
تا گفتمش
دوستم بدار
خندید از من دور شد
ارغوان
570
"نگران"جهان دست در دست کهکشان می رقصد... تا نگاهت به من پریشان بیفتد... باد پرواز می دهد برگ خشکیده را بلکه باز چشمت به ناز من بیفتد... گردش ماه و خورشید در غرب پرواز چکاوک در صبح کاش گوشه چشمی از تو به من نگران بیفتد.. نعره از کوه بی صدا برخاست خنده لاله ها خشکیده است بلکه باز نگاهی از تو به من بی زبان بیفتد... کاش میشد برای عشق خود در برابرت کاری کرد تا نگاهت به من بیچاره عاشقانه بیفتد... #ارغوان
570
"خیال"در دیاری از عشق خانهای خواهم ساخت... بی تلاطم، بی خروش در نوای شادی گنجشکی در کنار نفسهای پروانه زندگی خواهم کرد... عشق را خواهم نوشت با قلم با دست خود دور خواهم کرد خود را از همه تا به ابد در کنار پنجره یک قطعه شمع با کاغذی از یاد خود مینویسم از عشقمان تو کنارم مینشینی، خیرهام... تنگ در آغوش میگیری مرا قطرهای از شوق آرام، بیصدا در میان فاصله گم میشود... #ارغوان
570
کشته داده مسلسل چشمات از کجا حکم تیر می گیری ؟ قتل عام یه مملکت بس نیست ؟ با چه رویی اسیر می گیری ؟ عامل انقلاب تو قلبم جرمت و اعتراف کن دختر چشم های مسلحی داری اسلحه ت رو غلاف کن دختر با دو تا چشم قهوه قاجاری می کشی اعتراض هم داری ؟ اسلحه خیلی وقته ممنوعه واسه چشمات جواز هم داری ؟ تو یه سبک جدید تو شعری داری آروم رواج می گیری عاشقی مسریه نیا سمتم مرض لاعلاج می گیری ! تن به آغوش دیگه ای بده ، من تن به تنهایی خودم دادم من یه عمره اسیرتم امّا با قرار وثیقه آزادم از تو و زندگی و احوالت خبرای موثقی دارم داری از تو چشام می خونی چه چشای دهن لقی دارم من به همراهیه تو محتاجم به خدا احتیاج هم بد نیست تو که باشی کنار من دیگه مرض لاعلاج هم بد نیست بغلم کن که توی آغوشت کلّ دنیا بیفته از چشمام بغلم کن که واقعاً خستم بغلم کن که واقعاً تنهام - هانی ملک زاده -
570
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
و من هنوز درگیر کتابهایم هستم :)
برگههای شعرم را به دست باد سپردهام
و خاک را ارزانی کردهام بر آنها
شاید هم… دفنشان کردهام
این روزها
کلمات
بیشتر گمراهم میکنند تا آگاه
و دردم را
بیش از پیش
بیشتر
اینگونه است
که شعر را به دست دیگری سپردهام
راه، همین است...
اما تکرار مسیر
زندگی را
سخت و طاقتفرسا میکند
در مرحلهای
که باید وارد دنیای تازهای میشدم
در این پاییز
اما باز
در همان جادۀ پررقیب ماندهام ;(
لبخندِ تلخ
و تلاشِ دوباره
تنها راه است
برای زنده ماندنم
و شاید همین کافیست؛
بعضی پاییزها
قرار نیست به یغما بروند،
قرار است فقط بگذرند 🍂
#ارغوان
570
زادهٔ یک آینهدر مقیاسی دیگر متولد شدیم اما نفس ها قلب ها و روح مان یکی بود با وجب به وجب فاصله ای که بود شبیه هم زاده شدیم گمان کنم ما انعکاس آینه عشق خدا هستیم نفس یکی قلب یکی ضربان با تعدادی برابر فقط با دو جسم و جنس متفاوت زاده شدیم #ارغوان
