uk
Feedback
Z

Z

Відкрити в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 090
Підписники
-624 години
-407 днів
-23030 днів

Триває завантаження даних...

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовт '26
жовтень '26
+2
в 0 каналах
вересень '26
+19
в 3 каналах
Get PRO
серпень '26
+1 794
в 16 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
01 жовтня+2
Дописи каналу
Repost from «غریق!»
این پیام + پست موردعلاقه‌تون رو فوروارد کنید تا برای چنلتون یک سکانس از ترکیبِ احساس و طبیعت خلق کنم!💞
همراهِ غریق باشید. لطفا محتوا داشته باشید

2
بخش اول روی صندلی گهواره‌ای مادرم نشسته‌ام ، دستم را تکیه‌گاه سرم کرده‌ام و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم . مادرم با سینی چای از راه می‌رسد و آن را روی میز می‌گذارد . سپس روی مبل آبی‌رنگمان می‌شیند و در حالی که بافتنی‌اش را ادامه می‌دهد ، با مهربانی می‌گوید :((چایی رو تا داغه بخور مادر ، از دهن می‌افته .)) نگاهم را به سمت پنجره می‌دوزم و به آسمان شب نگاه می‌کنم . با انگشتانم روی بخار شیشه نقاشی می‌کشم و طبق عادت همان شعر همیشگی را زیر لب زمزمه می‌کنم : پشت شیشه برف می‌بارد پشت شیشه برف می‌بارد در سکوت سینه‌ام دستی دانه‌ی اندوه می‌کارد ... مامان مثل همیشه سعی می‌کند سر صحبت را با من باز کند :(( می‌دونی الان چه فصلیه مادر؟ پاییزه ، پاییز . )) چیزی نمی‌گویم . پنجره را باز می‌کنم و باد سرد توی صورتم می‌خورد . سردی هوا حالم را به هم می‌زند . پنجره را با کلافگی می‌بندم و از داخل شیشه‌‌اش به خودم نگاه می‌کنم . کاپشن و شلوار و کلاه زمستانه‌ی مشکی به تن دارم ، حتی ماسکی که بینی و دهانم را پوشانده هم مشکی است . این‌ها را کِی پوشیده‌ام؟ چرا یادم نمی‌آید؟ با سردرگمی از جا بلند می‌شوم و به طرف در می‌روم . مادر از جا می‌پرد :(( کجا؟ تنها بیرون نرو سهیل .)) نگاهش می‌کنم . صدای لرزانش توی سرم می‌پیچد :(( سهیل خطرناکه مادر . دورت بگردم ، نرو . به خدا من فقط تو رو دارم اگه ازم بگیرنت چیکار کنم؟ )) خشکم می‌زند . چهره‌ی مادر پر از سوال است . آهسته می‌گویم :(( زود برمی‌گردم .)) و بعد به سرعت از خانه بیرون می‌روم . جلوی در خانه کاوه را می‌بینم . او هم مثل من است ، سر تا پا سیاه پوشیده و ماسک زده . جلوی خانه‌‌مان غوغایی به پاست . آن‌قدر تعداد مردم زیاد است که جای سوزن انداختن نیست . نمی‌فهمم ، وقتی در خانه بودم خبری از آن‌ها نبود . الان چطور...؟ کاوه دستم را می‌کشد و می‌گوید :(( بیا بریم ، بدو ‌.)) مثل بره‌ای مطیع دنبالش کشیده می‌شوم . مردم فریاد می‌زنند ؛ دردهایشان را ، خواسته‌هایشان را ، آرزوهایشان را . صدای فریادشان دیوارهای شهر را می‌لرزاند . هوا سرد است ، خیلی سرد اما کسی از سرمای هوا به خانه‌اش پناه نمی‌برد . زن و مرد ، پیر و جوان ، حتی کودکان ، تک به تکشان محکم و استوار ایستاده‌اند ، همچو سرو . چند لحظه‌ای همراه مردم به جلو قدم برمی‌داریم اما ناگهان صدای شلیک گلوله بلند می‌شود ، بلند و پی در پی . آدم ها مثل پرنده‌هایی که در آسمان شکار می‌شوند یکی پس از دیگری روی زمین می‌افتند . از جای جای جمعیت فریادهای مردم به گوش می‌رسد :(( نزن ، نزن ...)) اما صدای گلوله قطع نمی‌شود . من سر جایم میخکوب می‌شوم و گوش‌هایم را با دست‌های سردم می‌پوشانم . نمی‌خواهم چیزی بشنوم . نمی‌خواهم ... کاوه دستم را می‌کشد و فریاد می‌زند :(( سهیل بدو ، بدو ...)) و بعد در حالی که می‌دود ، مرا هم با خودش می‌کشاند . کف آسفالت از خون مردم خیس شده ، پایم لیز می‌خورد و زمین می‌خورم . همان وقت است که صدای گلوله را درست بغل گوشم می‌شنوم . خون روی صورت و کاپشنم می‌پاشد و کاوه با صورت زمین می‌خورد . با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کنم که روی آسفالت افتاده و خون از تنش می‌جوشد . گلوله به میان دو کتفش خورده ، کاوه را از پشت زده‌اند . دست‌های لرزانم را جلو می‌برم و پیکرش را به آغوش می‌کشم . کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد اما چشم‌های سبزش هنوز بازند . دستم را روی صورتش می‌گذارم و به زور چند کلمه از دهانم خارج می‌کنم :(( کاوه ... داداش ...)) جوابم را نمی دهد . چشم‌هایش تکان نمی‌خورند اما نگاهش پر از ترس است . سرم را روی قلبش می‌گذارم . کاوه دیگر نفس نمی‌کشد . تنها رفیق من ، کسی که از فوتبال توی کوچه تا نشستن روی صندلی‌های دانشگاه کنارم بود دیگر نفس نمی‌کشد ... باید خودم را جمع و جور کنم ، وقتی برای سوگواری ندارم ، باید پیکرش را با خودم ببرم . به سختی جسم بی‌جانش را روی دست‌هایم بلند می‌کنم و با تمام توانم به سمت خانه‌شان می‌دوم . آدم ها را می‌بینم که دوان دوان از کنارم رد می‌شوند و به کوچه و پس‌کوچه‌ها پناه می‌برند تا از هجوم گلوله در امان بمانند . صدای تیر یک ثانیه هم قطع نمی‌شود و هر لحظه امکان دارد مرا شکار کند . کاش الان تیر نخورم . کاش بتوانم پیکر کاوه را به خانه‌اش برسانم . نمی‌توانم نگاهم را از صورتش بردارم ، از چشم‌های بازش که انگار نگاهم می‌کنند . بهترین دوستم را در عرض یک ثانیه از من گرفتند و من نتوانستم هیچ‌کاری بکنم ، هیچ‌کاری . بغضم می‌ترکد و هق‌هق گریه امانم نمی‌دهد . با تمام توانم ضجه می‌زنم . ضجه می‌زنم و می‌دوم . پاهایم دیگر جان ندارند . دوست دارم روی زمین بنشینم و فقط زار بزنم ‌. آن‌قدر زار بزنم که از حال بروم و کنار کاوه بیفتم . #بداهه‌نویسی #دیما
26
3
چون نگه کردند آن سی‌مرغ زود بی‌شک این سی‌مرغ آن سیمرغ بود خویش را دیدند سیمرغِ تمام بود خود سیمرغ، سی‌مرغِ تمام حضرت‌عطار
46
4
Немає тексту...
64
5
⚘️🕊
26
6
در کویرِ خامُشی، آوازِ باران می‌رسد از دلِ شب، نغمه‌ای از صبحِ پنهان می‌رسد تشنه‌ها را مژده ده ای قاصدِ صبحِ سپید در بیابان هم سرانجام آب، رقصان می‌رسد چشمِ شب‌بیدارِ ما خیره‌ست بر راهِ امید کز پسِ هر پرده‌ای خورشیدِ ایمان می‌رسد خسته از دیوارهای بسته و فردای کور با امید و عشق، آزادیِ انسان می‌رسد
161
7
فردا زنگِ شروعِ مدرسه می‌خوره. فردا دوباره کوچه‌ها پر می‌شن از بچه‌هایی که کیف‌هاشون رو روی دوششون انداختن؛ مادرهایی که بندِ کیف رو مرتب می‌کنن، پدرهایی که تا دمِ مدرسه همراه بچه‌شون می‌رن، و دست‌های کوچیکی که با شوق، دستِ بزرگ‌تری رو محکم گرفته‌ان. فردا بوی دفترِ نو میاد، صدای خنده از حیاط مدرسه‌ها بلند می‌شه، اسم‌ها یکی‌یکی خونده می‌شن...اما بعضی اسم‌ها، فقط روی کاغذ می‌مونن. بعضی بچه‌ها فردا اصلاً به مدرسه نمی‌رسن؛ کیف‌هاشون یه گوشه‌ی خونه می‌مونه، لباس‌هاشون هنوز نوئه، و نیمکتی که قرار بود روش بشینن، صبح با یک جای خالی شروع می‌شه. اما بعضی از بچه‌ها می‌رن، با همون کیف، همون دفتر، همون لباسِ مدرسه. فقط این‌بار کسی بندِ کیفشون رو مرتب نکرده. کسی یقه‌شون رو صاف نکرده. کسی دمِ در نگفته: «مواظب خودت باش.» چون بعضی پدرها و مادرها، درست قبل از اینکه صبحی دوباره از راه برسه، از زندگیِ بچه‌هاشون حذف شدن. و حالا یک بچه باید بره سرِ کلاس، مشق بنویسه، زنگ تفریح بخنده، و وانمود کنه جای خالیِ کنار سفره هیچ ربطی به فردای مدرسه نداره. معلم دفتر حضور و غیاب رو باز می‌کنه، اسم‌ها یکی‌یکی‌ خونده می‌شن و صدای حاضرم از کلاس شنیده می‌شه. اما بعد یه اسم خوانده می‌شه و هیچ صدایی جوابش رو نمی‌ده. فردا مدرسه‌ها دوباره باز می‌شن؛ اما بعضی نیمکت‌ها خالی‌ان، بعضی از بچه‌ها بدون والدین و بعضی‌ها هم باید با یه کیفِ کوچیک سنگینیِ چیزی رو به دوش بکشن که هیچ کودکی نباید می‌کشید. فردا زنگ مدرسه می‌خوره؛ اما برای بعضی بچه‌ها، اول مهر یعنی اولین صبحی که می‌فهمن کسی که باید دستشون رو می‌گرفت، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گرده. و خیلی‌ها دیگه ذوقِ اولین روزِ مدرسه رو ندارن. .صاد.
121
8
تقریبا ۷ ماه گذشت و خیلیا پس فردا نمیرن مدرسه ....
تقریبا ۷ ماه گذشت و خیلیا پس فردا نمیرن مدرسه ....
141
9
Немає тексту...
121
10
این متن فقط یک روایت ساده نیست و چند لایه‌ی پنهان دارد. برای کشف آن، باید به چند نشانه توجه کرد: رمز اول: «پدر» در بخشی از متن آمده: «شادی حتی پدر هم نداشت، می‌گفتند شادی پاکی درایت روح را…» در اینجا عبارت «پاکی درایت روح» به‌جای واژه‌ی «پدر» قرار گرفته است. اگر حرف اول هر کلمه را برداریم: پاکی ← پ درایت ← د روح ← ر در نتیجه دوباره به واژه‌ی «پدر» می‌رسیم. رمز دوم: حروف اول کلمات در بخش‌های مختلف متن، حرف اول هر کلمه را پشت سر هم قرار دهید. این یک رمز واحد است که در قسمت‌های مختلف تکرار شده و پیام‌های پنهان متفاوتی می‌سازد. برای مثال: «شادی بود آرام تمامیت شاد یخ نبود یقین» با برداشتن حرف اول کلمات، پیام پنهان آن آشکار می‌شود: «شب آتشینی» همین روش در بخش‌های دیگر متن نیز ادامه دارد و پیام‌هایی مانند: «مرگ وجود بود» «شماتت وجود درد» «رسب» «مرگ گران بود» «باد سرد» «ققنوس خلق کرد» و در پایان، یک جمله‌ی طولانی‌تر را آشکار می‌کند: «شادی همان شرم نبود اما شادی باز هم هوس بستنی کرده بود.» پس این‌ها رمزهای جداگانه نیستند؛ همه‌ی آن‌ها از یک روش واحد، یعنی خواندن حروف اول کلمات، به دست می‌آیند. رمز سوم: حروف داخل پرانتز حروفی که در متن داخل پرانتز آمده‌اند نیز باید جداگانه مورد توجه قرار بگیرند: (ش) (ر) (ش) (ر) (م) (ب) (ق) (ش) پرانتزها نشان می‌دهند که این حروف بخشی از لایه‌ی عادی روایت نیستند و باید به‌عنوان یک نشانه‌ی رمزگذاری‌شده خوانده شوند. رمز چهارم: تاریخ در متن آمده: «قسم به وجود که ۲۸ بهمن بود که کسی نبود.» عدد ۲۸ بهمن نیز تصادفی نیست؛ این تاریخ، تاریخ تولد صادق هدایت است و یک ارجاع پنهان تاریخی ـ ادبی در متن ایجاد می‌کند.
107
11
مینویسم از دل غمناک شادی دخترکی که شادی بود ولی باز هم شاد بود اما آیا دنیا نیز برای ما شاد بود؟ گریه ای را دیدم در حسرت وجود زنی را هیچ وقت ندیدم مردی را دیدم شکسته موجودی را دیدم که‌وجودش وجود نداشت همانند وجودیت موجودیتم؛ شادی گسیخته گشته بود پدر دوست شادی کارخانه تولید محصولات لبنی را دارا بود و حتی شرکت وی یکی از مرغوب ترین بستنی های ایران را تولید می کرد اما شادی، چه بگویم که شادی حتی پدر هم نداشت، می گفتند شادی پاکی درایت روح را در تصادفی که تصادفی نبود از دست داده بود مادرش می گفت خدا پسرش را آفرید تا عدالت را مبهم تر گرداند قسم به‌ وجود که ۲۸ بهمن بود که کسی نبود؛ شادی بود آرام تمامیت شاد یخ نبود یقین. رم کردن ندامت برادرش وداعی دردناک نبود، خلا دار آویز مسیر رمیت گناه وطن جنایت وفای درایت بی وزن داشت. شادی مات اراده تمامیت تلخ واعظ جامعیت وداع دید‌ درحالیکه روشنی دید برای وجود درایت. رقابت سهل بود. مادر رمق گم گشته رضایتی اتمام نیافتنی برای ورثا داشت. برادرش اورا دید سماجتی رام درو شد قدمت قامت ننگ وجود سرد خالق لزوم قدمی کوتاه را درید شادی از درد یاس همدردی مادر آتشینش نسوخت، شاید رضایت مادرش نمرداند بلکه وانگه درد انسانیت مضمون او شد، اصالت دختر یگانگی بشارت آور زهد همه مانند هیچ وارث سماجت بغض سرد، ترسی ناتمام یخ کهن را درید همچو برگ وجودیت درد. در پی خواستن، برادرش گسیخته گشت و شادی مادرش شد همانند پدرش که هنوز زنده بود. ~!~
70
12
بستنی خورده نشده 💔
61
13
و اما به یاد آورید شرم را💔
65
14
یک مرکز تماس شبانه هر روز ساعت ۴:۴۴ بامداد، تماسی از یک شماره‌ی داخلی دریافت می‌کرد. هیچ‌کس در اتاقی با آن شماره کار نمی‌کرد و خط سال‌ها قبل جمع‌آوری شده بود. تماس‌ها فقط چهار ثانیه طول می‌کشیدند و بعد قطع می‌شدند. مسئول شیفت تصمیم گرفت تماس را ضبط کند. شب بعد، ساعت ۴:۴۴ تلفن زنگ زد. در چهار ثانیه‌ی ضبط‌شده فقط صدای نفس و بعد صدای افتادن یک جسم شنیده شد. روز بعد، همان صدا از آرشیو یک تماس قدیمی پیدا شد؛ تماسی مربوط به هشت سال قبل. زمان تماس دقیقاً ۴:۴۴ بود. کارمند قدیمی مرکز گفت آن شب یکی از کارکنان ناپدید شده بود و آخرین بار پشت همان خط جواب داده بود. مأموران سیم‌کشی ساختمان را بررسی کردند و فهمیدند خط داخلی هنوز به اتاقی متصل است که در نقشه‌ی فعلی وجود نداشت. پشت یک دیوار کاذب، اتاق کوچکی پیدا شد. روی میز آن تلفن قدیمی قرار داشت و کنار تلفن فهرستی از تاریخ‌ها بود. همه‌ی تاریخ‌ها مربوط به شب‌هایی بودند که تماس دریافت شده بود. آخرین تاریخ، همان شب بود. ساعت ۴:۴۴ رسید. تلفن زنگ خورد. این بار یکی از مأموران جواب داد. صدای کارمند ناپدیدشده از آن طرف خط آمد: «این بار چهار ثانیه کافی نیست.» تماس قطع شد. دقیقاً چهار ثانیه بعد، تلفن دیگری در انتهای ساختمان زنگ خورد. .صاد.
78
15
فیلم مردی به نام آتو https://t.me/World_Z088
فیلم مردی به نام آتو https://t.me/World_Z088
59
16
+5
Немає тексту...
91
17
مردم این شهر هنوز بر روی ویرانه های گذشته پر افتخار خود در نهایت شکوه و عظمت می‌زیستند و به تصور اینکه این وضع ادامه خواهد دا
مردم این شهر هنوز بر روی ویرانه های گذشته پر افتخار خود در نهایت شکوه و عظمت می‌زیستند و به تصور اینکه این وضع ادامه خواهد داشت به تن پروری و تنبلی می گراییدند،
64
18
این پیام رو فور کنید، یه پرونده‌جنایی مختص چنل‌خودتون بسازم واستون. (برای ده‌چنل اولی که فور کنن یه سوپرایز هم دارم.) ظرفیت: تا وقتی خط بزنم. جوین باشی خوشحالم می‌کنی.💙
31
19
✍️
71
20
این پیامو فور کنین چنلتون تا یه فیلم بهتون پیشنهاد بدم ★ظرفیت : خط‌خوردگی ★چنلتون پابلیک باشه ★نیازی به جوین بودن نیست
43