uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Z

Z

Відкрити в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
924
Підписники
-2824 години
-547 днів
-12830 днів
Архів дописів
Z
919

Z
919
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامه‌ی حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «امّا» کوریم و نمی‌بینیم، ور نه همه بیماریم دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است امروز که صف در صف، خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بُّریم، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم، بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم! من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم حسین‌منزوی

Z
919
Repost from N/a
دوری دوری دوری آخه تو واقعا دوری..! مگه میشه انقد دور باشی ولی به قلب من، نزدیک ترین؟ آخه قربونِ خیالت مهمونِ خیالِ همیشگیم میدونی که هر شب چشم به راه قدم هاتم؟ نکنه یه وقت یادت بره منو؟ یهو نیای... نه ، نه تو مگه میشه منو یادت بره؟! ببین اینجارو برای من توئه اسمشو گذاشتم میدونِ خیال میبینی اونجا رو؟ آره آره خودشو میگمم همون خونه فندقیِ آره خودشه خونه رویاهامون یادته دورت بگردم؟ گفتی دیوارها شو آبی رنگ میکنیم که دریا رو بیاریم تو خونمون؟ یادته؟ گفتی اون کاناپه خوشگله رو میزاریم یه گوشه و هر وقت قهر کردیم همون یه گوشه بشه خونه ی آشتی مون؟ یادته قول دادی یه شب زمستون زیر بارون منو به یه فنجون قهوه یِ رَقصی دعوت میکنی؟ که بعدش پرسیدم قهوه یِ رقصی یعنی چی؟ گفتی وقتی به دعوت یه فنجون قهوه جواب مثبت دادم یعنی رقصیدن زیر بارون رو هم قبول کردم..! منم مثل تو عاشق پیدا کردن چیزای بزرگ توی اتفاقای کوچیک شدم واسه همین هر شب تو خیالم دنبال تو میگردم دنبال یه ردی از اومدنت یه ردی از رسیدنت یه ردی که بهم بگه هنوزم هستی.. ولی پس کجایی؟! چرا نمیای دیوار هارو آبی کنیم؟ آخه من خاکستری شون کردم کدر شدن بوی خاکستر میدن کاناپه مون خاک گرفته پایه اش شکسته سنگینه نمیتونم ببرم درستش کنم فنجون قهوه مون خالیه دیروز از دستم افتاد ترک برداشته نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چجوری درستش کنم تو تو تنها چیزی که برای من گذاشتی خیالِ پر از غمه مگه قول نداده بودی تو؟ که باهم بسازیمش؟ پس چی شد؟ کجا رفتی؟ ولی من باورت کردم من هر روز بعد رفتنت منتظر موندم شمعدونی هارو یادته؟ آنقدر حواسم پرت خیالِ اومدنِ تو بود؛.. که خشکیدن.. ولی تو آخرین بار قول داده بودی که برمیگردی..

- ژرز 1405/5/22✨
@Jerz_Bh

Z
919
Repost from N/a
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. S
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. She tore the Valyrian dagger free and lunged. The blade cut deep across Rhaenyra’s arm; in her eyes flashed shock, then cold defiance. Blood welled bright as the realm held its breath—and the Dance began.

Z
919
جبر، جهل، ریا، استبداد ،استعمار

Z
919
این پیامو فور کنید، ۵ تا چیزی که دلتون می‌خواست تو این دنیا نباشه رو بگید. جهان ایده‌آل‌تون رو شرح بدم.
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم
جوین باشی خوشحالم می‌کنی.💚

Z
919
اگر کلمات نبودند، احتمالا قاتل بودم...

Z
919
شرابِ چشمانت را سر می‌کشم؛ بیدارم، اما چه بیداریِ عجیبی‌ست وقتی در تمامِ هشیاری‌ام، معتادِ توام.
.صاد.

Z
919
⚘️🕊

Z
919
✍️✍️✍️

Z
919
Repost from N/a
روزی روزگاری بود، روزی از روزگار پاییز؛ همان دورانی که به سبب یک لحظه غفلت از غم، فرود را از دست می‌دهی؛ سقوطی که با برگ های زرد هماهنگ کردی را فراموش می‌کنی. روزی روزگاری بود،روزگاری از زمستان؛ برگی نبود که هوای رفتن داشته باشد. تنه ای باقی نمانده بود که یاداور حیات دنیا باشد. زمستان بود، تنها پویایی که چشم آن را ناهماهنگ می‌یافت، برف بود. روزگار گذشت،به بهار رسید؛ فرقی با زمستان نداشت،درختان گل ها را وادار به نمایش از حیاتی می‌کردند که زمستان مرده بود. همان طبیعتی که زمستان را از خود رانده بود،بهار را به آغوش کشید و قول تابستان را به او داد. تابستانمان هم زود فرا رسید... تابستان هم دیگر تابستان نبود، آفتاب جز عرق سرد را توانا نبود؛ تابستان بود، فراموش کرده بود که گرم باشد.. شعله هایی که خورشید از میان سایه ها بر روی کاغذ می‌انداخت، خیلی زود قلمم را از خاطرم سوزاند و جز خاکستر باقی نگذاشت. شاید عذاب وجدانِ دوران بود که به ناگهان، قطره ای که از پاییزِ گذشته بجامانده بود، بر دفترم چکید.. گمان می‌کنم این قطره نویدی از بازگشت پاییز بود؛ لحظه‌ی فراموش کردن سقوط. پاییز بود، اما هیچ شباهتی به پاییز نداشت. برگی نبود که رغبت به فرود در آن دیده شود، درختی نبود که از خواب زمستان بترسد. پاییز بود، اما هوا برای زرد شدن زیادی گرم بود؛ سازِ بارانی برای رقصیدن کوک نشده بود. شاید، فقط شاید. پاییز کمی زودتر همنشین من شده بود و بیش از پیش تنهاترم کرده بود. پاییز فراتر از چیزی که بود برای من معنا پیدا کرد؛ تا به هنگام تابستان، من هم زرد شوم و بریزم.

Z
919
مشتاق نقد و نظراتتون هستم 🕊⚘️ @World_Zbot

Z
919
و تمام شدند.

Z
919
به کوی او گذر کردم، سحرگاهان مستی بود نسیمی از سر زلفش وزید و بوی هستی بود دلم گفتا که این سودا، مرا از خویش خواهد برد که هرجا نام او آمد، جهانم رنگ مستی بود ز جام چشم او نوشیدم و عقل از سرم برخواست ندانستم که این مستی، شراب ناب هستی بود اگر ای دل بپرسند از تو روزی را چه شد با او بگو در کوی مادر سجده‌ام از جنس مستی بود

Z
919
میان من و تو فاصله‌ای‌ست به اندازه‌ی تمام راه‌هایی که هنوز به آغوش تو نرسیده. غنچه‌ی سرخم. شاید هنوز دست‌هایم به گلبرگ‌هایت نرسیده باشد، شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛ اما در پسِ این شایدها، تو در تمام نرسیدن‌هایم حضور داری. گاهی فکر می‌کنم اگر فاصله نبود، چقدر بیشتر می‌توانستم دوستت داشته باشم؛ بعد با خود می‌گویم: مگر می‌شود بیشتر از این؟ تا آن روز که رویِشَت، کویر را گلستان کند، تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند و نجوای پرستوها در ندایت گم شود، من به تماشای غروبی خواهم نشست که آغاز قصه‌ی ما را در خود پنهان کرده است؛ و آن روز هیچ نمی‌گویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژه‌ای برای دوست داشتنت کافی نباشد...

Z
919
میان من و تو فاصله‌ای‌ست به اندازه‌ی تمام راه‌هایی که هنوز به آغوش تو نرسیده. غنچه‌ی سرخ، شاید هنوز دست‌هایم به گلبرگ‌هایت نرسیده باشد، شاید هر شب چشمانم نگاهت را از ستارگان بجوید و دلم دنبال آوایت در آواز پرستوها باشد؛ اما در پسِ این شایدها، تو در تمام نرسیدن‌هایم حضور داری. گاهی فکر می‌کنم اگر فاصله نبود، چقدر بیشتر می‌توانستم دوستت داشته باشم؛ بعد با خود می‌گویم: مگر می‌شود بیشتر از این؟ تا آن روز که رویشت، کویر را گلستان کند، تا آنجا که چشمانم ستارگان را در نگاهت ببینند و نجوای پرستوها در ندایت گم شود، من به تماشای غروبی خواهم نشست که آغاز قصه‌ی ما را در خود پنهان کرده است؛ و آن روز هیچ نمی‌گویم، بگذار چشمانمان جهانی را بنا کنند که هیچ واژه‌ای برای دوست داشتنت کافی نباشد...

Z
919
غروب آمد جهان آرام‌تر شد هیاهوی زمین کم، مختصر شد در آن هنگام کز خورشید چیزی نماند و آسمان هم پرخطر شد جهان هر یک به سوی شام رفته دگر اندوه هر دم در نظر شد هنوز هم منتظر در شب نشسته به روبه آنکه از شب بر گذر شد...

Z
919
به راهی دل سپردم من که برگشتن نمی‌دانم قدرم در دوردست خویش، که خویشتن نمی‌دانم در آن جاده که هر منزل، مرا از من جدا می‌کرد غبارِ خاطراتم را به چشمم آشنا می‌کرد به هر سو چشم گرداندم، نشانی از سحر دیدم ولی هر بار در پایان، خودم را پشتِ در دیدم

Z
919
در داستان‌ها گفتند آن سوی البرز، سرزمینی‌ست که دیوان و پهلوانان در آن زیسته‌اند؛ اما تاریخ که ورق خورد، دیدیم آنچه افسانه می‌پنداشتیم، مردمانی بوده‌اند که در میان کوه و جنگل ایستاده‌اند. رستم با گرز و تیغ راهیِ نبردی میان افسانه و واقعیت شد اما قرن‌ها بعد، در همان پهنه‌ی سبز، مردمانی ایستادند مقابل دیوان متجاوز. اما این‌بار نه از جنس افسانه، از خون‌هایی که به این خاک گره‌ خورده بودند. کوه‌ها هنوز از سنگ بودند، جنگل‌ها همان‌قدر انبوه و راه‌ها همان‌قدر دشوار؛ گویی طبیعت قرن‌ها پیش از آنان برای ایستادنشان سنگر ساخته بود.

Z
919
ز راه آمد، نشست آرام در کنجِ دلِ بیمار نمی‌دانم چه آورد از شبِ خاموشِ این دیوار نه بر در زد نه بانگی داد، آهسته همی آمد به کنجِ دل بزد خانه، ز هر شادی کمی آمد چراغِ خانه کم‌سو شد، نفس در سینه سنگین شد صدای خنده‌ها گم شد، سکوتِ خانه رنگین شد نه دیدم چهره‌اش هرگز، نه دانستم کجا زاید فقط دیدم که هر روزه، حضورش بیشتر آید فراقِ سردِ شب‌هایم، نهایت ریشه کرد اینجا به روحِ مرده‌م دستی، بداد و تیشه کرد اینجا