Z
الذهاب إلى القناة على Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 352
المشتركون
-1624 ساعات
-1477 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
1 352
Repost from N/a
سابقاً کسانی را به زندان میانداختند که دزدی کرده بودند ولی حالا آنهایی را حبس میکنند که حقیقت را میگویند.
1 352
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
کلمات رو میدزدم، آخرین نفس هایشان را میگیرم. اینجا گورستان است. گورستان کلمات، گورستان احساسی که قبل از متولد شدن مرد، گورستان جنینِ مرده ی کلماتم. دست کلماتم را میگیرم و به ارتفاع میرویم. آسمان به ما نزدیک تر و شهر از ما دور تر است. قدمی برمیدارم، کلمات دستم را رها میکنند. پوزخندی میزنم، این بار جلو تر میروم. صدای هقهق آرامش را میشنوم. تقلا میکند بنویسمش، بخوانمش، اما من چشم بستم روی هر چه بود. زیر چشمی نگاهی می اندازم، چشمانش را بسته، و پاهایش محو شدند. جلو تر می آید، عقب تر به سمت پرتگاه میروم. فاصلهمان یک قدم است، اشک میریزد، به آغوشم حجوم می آورد، از من رد میشود و پایین میافتد. تنها یک چیز را نفهمیدم، آن هم اینکه اگر من واقعیام چرا او به جای من پرید و جان داد اما من درد کشیدم؟
.صاد.
1 352
بتها را علم کردند، بر تختها نشستند و حمدخوانان، جامداران را محکوم کردند.
ای عاقلان، بگویید حکمِ فرزانگان بر حاکمان چیست؟
چگونه فرزانه را حکمی نیست، آنگاه که خود به دستِ حاکم، مجرم شناخته شده است؟
شترها را جلوی پای کاروانیانشان زمین زدند و شیرها را از درِ قفس انداختند تا برای سرگرمی به آنها خیره شوند.
گفتند جامِ من عرش را میلرزاند، خُمِ حکیمان اما خشتی از زیرزمین را هم نلرزاند.
پس اَرَنی را چه حاصل، اگر سقفِ کعبه و بتخانه یکیست،
اما زیر هر دو سقف، هنوز یکی بر تخت مینشیند و دیگری به جرمِ گفتن، محکوم میشود؟
1 352
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود
سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود
رودها از یاد بردند راه دریا را، چه حیف
در نگاهِ خشکِ خاکم اشکِ سردی استوار بود
1 352
بر سرِ ایرانِ من، بارانِ خون بسیار بود
سهمِ بعضی در حقیقت، پرده و انکار بود
رودها از یاد بردند راه دریا، چه حیف
در گلوی تشنهی این خاک، رویای بهار بود
1 352
خیلی سوال سختیه ولییی فکر کنم این
باران که شدی میپرس این خانهی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی پیالهها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران تو که از پیش خدا میآیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
بر درگه او چونکه بیفتند به خاک
شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست
با سورهی دل اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعرهی مستانه یکیست
این بیخردان خویش، خدا میدانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق رستم و مور دانه یکیست
گر درک کنی خودت خدا را ببینی
در کش نکنی کعبه و بتخانه یکیست
1 352
ای دریایی چشم، رودِ جاری، آبشارِ بیانتها،
آسمان هر روز از موهای تو وام میگیرد.
باران عطر نفسهایت را در دل خاک میگذارد و افق در پرتو نگاهت محو میشود.
هنوز زاغ کبود بر شاخه درخت در انتظار بهار است.
و من نمیدانم چرا هرچه بهار دیرتر میرسد، آسمان آبیتر میشود، باران آرامتر میبارد و افق دورتر میرود.
حال من ماندهام و یک دنیا آبی؛
که هرکدام برای من اقیانوسیست به وسعتِ گیسوانت.
چه باک از غرق شدن در این همه دریا، وقتی تمامِ غرق شدنهای جهان، نشانی از تو در بر دارند.
1 352
قلمی در بر کاغذ رقصید
شبپره بر سر شمعی خندید
قاتلی با قلمی در پی من بود و هنوز
قلمم در پی آن ساغرِ رویا چرخید
1 352
چو خورشیدِ بختت فروزان شود
دلِ سنگ از آن نور، حیران شود
نه هرکس که شمشیر بر دست داشت
به میدان رود، مرد دوران شود
اگر کوه بر راهِ مردان نشست
اراده به سنگ و به عصیان نشست
ز یک مرد، صد لشکر آید پدید
اگر در دلش عشق و ایمان نشست
1 352
سرها در گریبان است. چنین بودهست و اکنون نیز چنین است. آدمی بیش از سرمای جهان، به سرمای خویش خو کرده؛ گریبان، پناهگاهیست ارزان برای چشمانی که تابِ دیدنِ افق ندارند. زمستان میگذرد، اما آنکه به سرما تکیه داده، ماندگارترین مسافرِ زمستان است.
1 352
اگر زرد و پژمرده شد این جهان
به شب گشت و ماهش شد اندر نهان
اگر پنجره خاطراتی شکست
نفسهای ما پشت آن شد عیان
1 352
واژگانم را ببین، هر یک شدهست آبی و ما
سرختر آییم اگر بر رنگ ماند سنگ و ننگ
شیشه گر بشکست و تیغی بر مسیر ما نشست
تا غزل باشد بمانیم گرچه باشد رَه ز سنگ
1 352
واژگانم را ببین، هر یک شدهست آبی و ما
سرختر آییم اگر بر رنگ ماند سنگ و ننگ
شیشه گر بشکست و تیغی بر مسیر ما نشست
تا غزل باشد بمانیم گرچه باشد رِه ز سنگ
1 352
خون به خاک و بانگ ماتم، در میان این غبار
خانهام ویران شد و ایران من گشته حصار
عشق و داد و عدل و آبادی، فدای شیخ شد
تا که او آسوده باشد، ما اسیر روزگار
نان اگر بر سفره کم شد، وعدهها بسیار شد
هر که فریادی برآورد، متهم، بیاعتبار
از عدالت جز حکایت در کتابی جا نماند
سهم مردم از حقیقت، حسرت یک یادگار
ضد
1 352
آبیتر از آنی که در اندیشه بگنجی،
ای وسعتِ جاری، ای تپشِ سردِ تماشا
تو در رگهای آسمان میدوی
و در تلاطمِ بیقرارِ هر موج،
خلوتت را پنهان میکنی.
تو رنگِ صبوریِ کوهی،
در دوردستترین افقِ دیدگان،
و طعمِ خنکِ بارانی
که بر عطشِ زمین، بوسه میزند.
آبی؛
یعنی تمامِ آنچه که نمیتوان گفت،
اما میتوان تا ابد در آن غرق شد
و باز هم، تشنهی تماشایِ تو ماند.
1 352
چو خورشید سعادت نمایان شود
ستاره ز پیشش گریزان شود
عقاب شکاری نترسد ز بوم
دو مرد خراسان دو صد مرد روم
اگر آل حیدر دهد رونقم
به اسکندریه زنم بیرقم
