uk
Feedback
ضمایم

ضمایم

Відкрити в Telegram

ادبیات و جامعه شناسی

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
274
Підписники
Немає даних24 години
+97 днів
+1030 день
Архів дописів
تنها عکس است که می ماند. دلو سال ۱۴۰۱ آخرین امتحان درس دوره ماستری جامعه شناسی در دانشگاه اصفهان.
+1
تنها عکس است که می ماند. دلو سال ۱۴۰۱ آخرین امتحان درس دوره ماستری جامعه شناسی در دانشگاه اصفهان.

.ما مدام آرزو داریم که دیگران برایمان آرزوی طول عمر بکنند و برای طول عمر حرص داریم در حالیکه آنچه مهمتر است کیفیت زندگی است نه کمیت آن. یکی از چیز های که به کیفیت عمر می انجامد خود "مرگ اندیشی" ست. مرگ اندیشی کمک می کند تا به کیفیت زندگی پابند بمانیم تا به کمیت آن. البته ما هیچ وقت زندگی را جدی نمیگیریم مگر اینکه خود را در پایان آن بیابیم! داستایوفسکی زمانی به جرم همکاری با شورشیان دستگیر میشود و حکم اعدام را بالایش صادر میکنند. در رمان "ابله" این واقعه را شرح میدهد و مینویسد: "ما شش نفری بودیم که در دو گروپ سه سه نفری ما را به ستون میبستند تا تیر باران کنند. نوبت از گروپ اولی بود که من در آن نبودم. وقتی آنها را برای تیر باران بستند، من پنج دقیقه با مرگ خود فاصله داشتم. همین لحظه بود که از اینکه من به تنهایی میمیرم و داستانم پایان می یابد و نیست خواهم شد آگاه شدم[آگاه شدن از وضع اگزیستانسیال]. تصمیم گرفتم که هر ثانیه این پنج دقیقه باقی مانده را زندگی کنم، دو دقیقه را برای اندیشیدن به برادرم اختصاص دادم، دو دقیقه دیگر را برای وداع با دوستانم و یک دقیقه پایانی را به تماشای دنیا خواستم بگذرانم. اما در دقیقه آخر ما از اعدام معاف و به سایبریا تبعید شدیم و پس آن بود که دوباره فراموش کردم تا هر دقیقه زندگی خود را زندگی کنم، انگار مرگ من تا زمان نامعلومی به تعویق افتاده بود"
"محمدناصر ساجدی"

حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزوجل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو راکه ثمره‌اي ندارد. گویی درین چه حکمت است؟ گفت: هر درختی را ثمره معین است به وقتی معلوم. گاهی به وجود آن تازه‌اند و گاهی به عدم آن پژمرده شوند و سرو را هیچ از این نیست و همه ی وقتی خوش است و این است صفت آزادگان. به آنچه می‌گذرد دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
"گلستان سعدی"

دوستانی که علاقمند مباحث جامعه شناسی هستند می توانند این کتاب ها را بخوانند. کسانی که جامعه شناسی را برای آشنایی با چیستی جام
دوستانی که علاقمند مباحث جامعه شناسی هستند می توانند این کتاب ها را بخوانند. کسانی که جامعه شناسی را برای آشنایی با چیستی جامعه شناسی می خوانند نیاز نیست از کتاب نظریات جامعه شناس‌های مطرح شروع کنند. حتی برای یک دانشجو جامعه شناسی نظریه نیز تا جایی مهم است که بتواند در توصیف هایش و ارائه هایش از آن ها کمک بگیرد. اما برای کسانی که صرف برای علاقمندی و‌ کنجکاوی، به مباحث جامعه شناسی ورود می کنند این کتاب ها مفید است. کتاب های مفید در این عرصه کم نیست. من از کتابخانه ام چندتا معرفی می کنم. این جهان گذرا؛ تاریخچهء بشریت؛دیوید کریسچن تاریخ مختصر اسطوره؛ کارن آرمسترانگ مطالعات فرهنگی؛مطالعه کاربردی/مایکل رایان درآمدی بر جامعه شناسی؛نیکولاس آبرکرامبی نمود خود در زندگی روزمره؛اروینگ‌گافمن تغییرات اجتماعی؛ گی روشه. قرار نیست این لیست بدون یکی از این کتاب ها ناقص شود بلکه هر کدام به تنهایی مفیدیت خودش را دارد.

من حدود هزار عنوان کتاب دارم که تعدادی از این عنوان ها مثل کتاب "مقدمه بر تاریخ علم" از جورج سارتن،شش جلد و چهار هزار و پنجصد صفحه هستند. این کتاب ها حاصل باور داشتن به این جمله است که از کتاب خواندن و کتاب داشتن گریزی نیست.

مبتلا به گوگل‌زدگی ما به شدت به گوگل زدگی مبتلا شده ایم. شعر ما کاپی از گوگل، استدلال ما کاپی از گوگل، جملات ما کاپی از گوگل، شخصیتی که برای خود ترسیم کرده ایم به اساس دستورالعملی بوده که در گوگل به آن سر خورده ایم، حتی ما هر دانشمندی را به تعداد جمله گفتار هایش که در گوگل ثبت است می شناسیم. مثلن یک آدم عکس خوب از خودش دارد و دوست دارد این عکس را در فضای مجازی به اشتراک بگذارد اولین کاری می کند می بیند فاز عکس چیست؟ اگر عکس فاز خوشحال داشت می رود در گوگل جستجو می کند که دیگران درباره موفقیت یا خوشحالی چه گفته اند؟ این وضع به حدی است که شما حق دارید به استدلال دیگری دلیل بیاورید اما به سخنانی که از گوگل کاپی می شود حق ندارید دلیل بیاورید. و اگر این کار را بکنید به این اعتراض مواجه خواهید شد که در این سخنان شکی نیست چون از گوگل گرفته شده و گوگل تمام جوانب را دیده استدلال می کند! این مبتلا بودن به گوگل یا گوگل زدگی فرصت فکر کردن را می گیرد. دیگر نیاز نیست کتاب بخوانیم کافیست برویم چند جمله از افلاطون و نیچه در گوگل بخوانیم و آن را پست کنیم تا دیگران بدانند ما نیچه را می شناسیم و خوانده ایم. در مبتلا شدن به گوگل دیگر نیاز نیست کتاب بخوانیم. مدامی که به جمله ی در آنجا سر می خوریم آن را کاپی کرده و به اساس آن حرف می زنیم، نظر می دهیم و چه بسا به اساس آن جملات به دیگران استدلال می کنیم. این وضع به حدی است که به تعدادی از دوستان بجای اینکه بگوییم قلمت ات رسا باد باید بگوییم گوگل ات رسا باد.

من در سرای تو شور دیگر‌ دارم

هر انسانی ترکیبی است از جایی که در آن چشم گشوده،خانه ای که در آن راه رفتن آموخته،بازی هایش در کودکی،افسانه های که شنیده،مدرسه کودکی اش،شاعرانی که خوانده و خدایی به وی ایمان آورده.
"سامرست موام"

از این سیتار نوازی استاد خلیل گداز لذت ببرید.

https://t.me/HarfChatBot?start=aafc009acd96 حرفی حدیثی اگر بود

روزی در اصفهان با همصنفی هایم برای رفتن به سینما تکت گرفتیم. اما تا شروع فلم یک ساعت مانده بود. برای وقت گمی رفتیم به یک مارکیت که اسباب بازی و چیز های تزئینی داشت. دوست اصفهانی ام که نامش رسول طغیانی بود با دیدن آن همه چیز های تزئینی حرفی از سقراط گفت:چقدر چیز های که بدون‌ داشتن شان هم می توانیم زندگی کنیم! با دیدن کتاب های پرفروش و زرد در کتابفروشی های مزار یاد رفیق اصفهانی ام افتادم و با اقتباس از حرف سقراط می گویم: چقدر کتاب هایی که بدون شان هم می توانیم زندگی کنیم.

ذکر حکایت اعدام حسنک وزیر تاریخ بیهقی خوانش محمدناصر ساجدی https://t.me/zamaimha

موسیقی فلم زوربا یونانی مخصوص رقص زوربایی سازنده اثر میکیس تئودراکیس

رقص زوربای یونانی بیان کردن دشوار است،چه بیان احساسی که یک دمی حین دیدن یک زیبایی و یا حین دیدن یک فرد دست می دهد و چه بیان فکری که در کنج ذهنت خانه کرده است. در ذهنت یک‌دیوان غزل نا گفته داری اما حین بیان یک نیم بیت هم به زبان نمی آید. از نوشتن که نپرس ؛در قید می گذاردت.چنان عنکبوتی که مگسی را در تار خودش می گیرد و نمی گذارد فرار کند. نوشتن هم در قیدت می گذارد. نمی گذارد بی پرده بیان کنی. آرایش اش می دهی و پردازش اش می دهی اما در آخر می بینیکه نتوانستی به آن زیبایی که در ذهن ات است بیانش کنی. ؛ در ذهنت یک کتاب مطلب داری اما در خط از چهار خط بیشتر نمی شود. درمانده می مانی که نمی توان بیان کنی. اصلا خود لفظ "بیان"نمی گذاردت که درست بیان کنی؛ به زبان می آری و یا به قلم می اندازی اما می بینی چنانکه در ذهنت بود در قلم و یا بر زبان نیامده است. زوربای یونانی شخصیت برجسته ی است؛ حینی که حس می کرد بیان نمی تواند و یا بیان نمی تواند مطلب را به درستی انتقال دهد و یا اینکه "بیان"از زیبایی مطلب می کاهد. بر می خواست و می‌رقصید. می‌گفت یک‌دوست روسی داشتم. او زبان مرا(یونانی) نمی دانست و من زبان او( روسی) را. اما هر کجا که می خواستیم حرف بزنیم با رقص به یک‌دیگر مطلب خود را بیان می کردیم؛ روسی می‌رقصید و من حرفی که می‌خواست بگوید را از رقص می دانستم.همانگونه من می رقصیدم و حرفم را که نمی‌توانستم به روسی بیان کنم به او با رقص می فهماندم و می‌فهمید هم. یکبار زوربا قصه می کرد که پسرش فوت کرده بود و او هیچ حرف نمی زد. نمی‌توانست احساسی که از دست دادن پسرش به او به دست داده است را بیان کند.خاموش نشسته بود و یک دمی برخاست و حینی که جنازه پسرش روی خانه بود و مردم برای تسلیت آمده بودند زوربا رقصید و چنان رقصید که مردم گفتند او دیوانه شده است و غم از دست دادن پسر او را دیوانه کرده است! اما زوربا پس از‌ رقصیدن می گفت که من آرام شدم‌‌و دیگر غم از دست‌دادن پسر‌‌ برای من‌بزرگ نبود. https://t.me/zamaimha

در رابطه به حرف های اخیر افغانستان جامعه چند پارچه است و نه تنها که چندپارچه است که هر فردی از این کشور هویت قومی اش را در پوشش،غذا، استایل ریش و لهجه به نمایش می گذارد. در حدود بیش از یک قرن تلاش شده هویت قومی بجای هویت ملی تبلیغ شود که این کار نه تنها که اقوام و جامعه چند پارچه را یکی نکرده که هیچ، حتی بر چندپارچه شدن بیشتر جامعه نیز کمک کرده است. این هویت قومی بر رفتار، رابطه، ازدواج،پوشش، لهجه و غذا تاثیر خودش را داشته است و این تاثیر به حدیست که حتی در کلان شهر های افغانستان نیز اعمال می شود. برای این مسئله از پژوهش مردم‌نگارانه ام یاد می کنم که در محله دردشت اصفهان میان مهاجرین افغانستانی انجام شده است. در ایران در ناحیه چهارم شهر اصفهان محله ی وجود دارد که هم قدمت تاریخی دارد هم مذهبی و هم اجتماعی. این محله از جاهای اصلی زندگی اصفهانی ها تا دو هزار سال قبل بوده است که امروز بخاطر فرسودگی و‌ بافت آسیب پذیر،تبدیل به جای اسکان مهاجرین افغانستان شده است. در این محله قومیت های زیادی زندگی می‌کردند که شامل تاجیک،پشتون،سادات،هزاره و ازبک می شد. از بس که ارتباط این مردم تحت تاثیر قومیت بود و قوم برای آن تعین کننده بود بجز قوم خودشان با کسی رفت و آمد نداشتند. وقتی از یک سید می پرسیدم در‌ دردشت کدام اقوام بیشتر است؟ می گفت سادات زیاد است. همینطور وقتی از یک تاجیک یا پشتون یا هزاره و ازبک می پرسیدم. جواب قومیت خودشان بود. حتی وقتی در‌عروسی ها و محل تجمع شان نیز حاضر می شدم این مسئله به چشم می خورد. دلیل آن ارتباط قومیتی بود نه چیز دیگر. این مسئله را می توان در میان مردم افغانستان هم تعمیم داد به حدی که هر کسی با قومیت خودش ارتباط دارد،عروسی می کند،در مسجد مربوط قومیت خودشان می رود، در بافتی که قومیت خودشان باشد اسکان می گیرد. حالا مسئله اینکه پروان همه ترک است و مزار همه اوزبک است و بدخشان همه تاجیک را از این دید باید دید.
"محمدناصر ساجدی"
https://t.me/zamaimha

تو سرد باشی من از تو سرد تر باشم تو هی بباری و من برف سر به سر باشم شعر و صدا عفیف باختری https://t.me/zamaimha

هستند درین روزگار ما گروهی عظامیان با اسب و استام و جامه های گران مایه و غاشیه و جناغ که چون بسخن گفتن و هنر رسند چون خر بر ی
هستند درین روزگار ما گروهی عظامیان با اسب و استام و جامه های گران مایه و غاشیه و جناغ که چون بسخن گفتن و هنر رسند چون خر بر یخ بمانند. "تاریخ بیهقی" مجلد هشتم

Repost from ضمایم
چرا باید دست به بازخوانی زد؟ یکی از دلایلی که بازخوانی بعضی کتاب ها را توجیه می کند این است که یکبار خواندن بعضی کتاب ها کافی
+4
چرا باید دست به بازخوانی زد؟ یکی از دلایلی که بازخوانی بعضی کتاب ها را توجیه می کند این است که یکبار خواندن بعضی کتاب ها کافی نیست بلکه باید چندین بار دست به خوانش آن گرفت تا هم از متن لذت برد و هم در متن زندگی کرد. بازخوانی نیاز است و تنها لذت بردن از متن و روی آوردن به بازخوانی برای لذت بردن از متن کافی نیست بلکه باید دید چه اتفاقی میان خواندن اول و بازخوانی اتفاق افتاده است؟ چه تغییراتی در برداشت پدید آمده است. معمولن در خواندن اول، قسمت های اول متن قربانی رابطه برقرار کردن با متن کتاب می شود. تا که با متن رابطه برقرار می کنی متوجه می شوی که قسمت های اول رمان را پشت سر گذاشته یی. ولی در بازخوانی در اول با رمان ارتباط برقرار کرده یی و خواندنش از ذوق و لذت بردن است تا از کنجکاوی. یکی دیگر از دلایل بازخوانی این است که تغییراتی که پدید آمده اند آیا برای فهم بیشتر از متن کمک می کنند یا خیر؟ تعدادی از رمان هایم

کتاب که می خوانم خوابم میایه
"فئودور کم خوابوفسکی"

من نه کتاب می خرم و نه وقت کتاب خواندن دارم.
"فئودور مشغولفسکی"