uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Відкрити в Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم. آخرین نامه‌ی غزاله علیزاده. . به یاد غزاله‌ی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
2 055
Підписники
-2024 години
+257 днів
+22530 днів
Архів дописів
کسی که تورو بخواد بخاطرت جنگ به پا می‌کنه و کسی که تورو نخواد باهات می‌جنگه.

تو را این‌گونه می‌خواهم که ماهی آب دریا را، چنان آتش که هیزم را، زمستان سوز سرما را.

Repost from اِختِناق
در نهایت همه‌ای ما برای تنی جنگیدیم که زنی دیگر او را در آغوش کشید.

‌شما زیادی فکر می‌کنید. همه‌اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلی می‌ریزد. هر چیزی به آخر می‌رسد،شب به آخر می‌رسد، روز به آخر می‌رسد، هفته، ماه، سال. این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگیشان را بی‌خودی تلف کرده‌اند. دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی این که تو یک‌جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا این‌که طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟... - ماهی سیاه کوچولو؛ صمد بهرنگی.

Repost from AseMooN!
من ماندم و جهانی که دیگر شبیه من نیست.

گاهی وقت‌ها به ماهی‌های قرمز غبطه می‌خورم. ظاهرا دامنه‌ی حافظه‌شون فقط در حد چند ثانیه‌ست. محاله بتونن هیچکدوم از فکرهاشون رو دنبال کنن. همه‌چيز رو بعد از چند ثانیه دوباره برای اولین بار تجربه می‌کنن. ماهی‌ها هیچ خاطره‌ای بیشتر از چند ثانیه ندارن و همونم فراموش می‌کنن و مادامی که از این نقصشون بی‌خبرن، حتماً زندگی براشون یه داستان بلندِ خوب و خوشه. یه جشنِ همیشگی.

تنگی شکست؛ ماهی و تنگ هر دو آزاد شدند.
تنگی شکست؛ ماهی و تنگ هر دو آزاد شدند.

وقتی با خودت میگی؛ بذار امروز ادای آدمای خوشحال رو دربیارم… ولی همین خوشحالیِ مصنوعی بیشتر میترسونتت. انگار سرنوشت همین گوشه کمین کرده که تا یه لبخند روی لبت می‌بینه، یه جوری ازت بگیرتش. ته دلت هم خالیه؛ می‌دونی که این حال، موندنی نیست. میخوای بدونی الان دارم چیکار می‌کنم؟ سدی که جلوی اشک‌هام کشیده شده بود، دوباره شکست. نمی‌دونم این سیل منو به کجا می‌بره. هیچ‌کس هم جلوم رو نمی‌گیره. ولی تو این‌جور موقع‌ها کسی می‌تونه جلوی طبیعت وایسته؟ من ابرم. کار ابر، باریدنه.

نازی، تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده‌دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام و دست تو را می‌گیرم. روان باش که پرندگان چنین‌اند و گیاهان چنین‌اند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته‌اند و درخت جز آرایش خانه نیست. - نامه‌ی سهراب؛ به دوستش نازی، تهران ۱۳۴۲.

من دلم می‌خواهد که به طغیانی تسلیم شوم. من دلم می‌خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ. من دلم می‌خواهد که بگویم: نه، نه، نه، نه… - فروغ فرخزاد؛ در غروبی ابدی، تولدی دیگر.

زمان نه، زمانه منو فرسوده کرده. بذار از ابرم بگم، از رنجِ ابر بودن. شنیدم میگن هرکس تو آسمون یه ستاره داره؛ ولی به نظرم هرکس یه ابر داره. رؤیا هم مثل ابر می‌مونه؛ فقط سایه‌ش مال ماست. و من، فقط صاحب همون سایه‌های گذرایی بودم که یه لحظه می‌افتادن روی زمین و بعد ناپدید می‌شدن. ولی حالا دیگه دلم نمی‌خواد فقط سایه باشم. می‌خوام یه روز، خودِ ابر بشم؛ ببارم و زمین رو خیس کنم، حتی اگه بعدش هیچی ازم نمونه. می‌خوام ببارم رو درخت. می‌خوام با تموم وجودم، روی ریشه‌ها بریزم و اجازه بدم بخشی از من تو یه شاخه یا برگ زنده بمونه. می‌خوام پایانِ من، شروعِ زندگیِ چیزی دیگه باشه.

زمان نه، زمانه منو فرسوده کرده. بذار از ابرام بگم، از رنجِ ابر بودن. شنیدم میگن هرکس تو آسمون یه ستاره داره؛ ولی به نظرم هرکس یه ابر داره. رؤیا هم مثل ابر می‌مونه؛ فقط سایه‌ش مال ماست. و من، فقط صاحب همون سایه‌های گذرایی بودم که یه لحظه می‌افتادن روی زمین و بعد ناپدید می‌شدن. ولی حالا دیگه دلم نمی‌خواد فقط سایه باشم. می‌خوام یه روز، خودِ ابر بشم؛ ببارم و زمین رو خیس کنم، حتی اگه بعدش هیچی ازم نمونه.

شما هم یک صحنه ی مختصر و کوتاه رو توصیف کنید که دوست دارید آدما با دیدنش یاد شما بیوفتند :)

مکان و زمانِ مدنظرِ من، دقیقا همین‌جاست؛ وسطِ همین ابری که درخت‌نشین شده. راستش، ابر که همیشه مسافرِ بادها بود، تو هیاهوی بقیه ابرها راهشو گم نکرد؛ نه، بلکه خونه‌شو تو آغوشِ درخت پیدا کرد. انگار باد رسونده‌تش به یه جای امن. منم دقیقاً همینم؛ ابری که دنبالِ یه تکیه‌گاه می‌گشته و حالا نشسته روی شونه‌های درخت. از این به بعد، هر وقت سرتو بلند کردی و تو قابِ آسمون درختی رو دیدی که ابری بغلش کرده، بدون که من اونجام؛ اونجا، همون نقطه‌ای که رهایی و ریشه به هم می‌رسن و دیگه مهم نیست کجا آسمونه و کجا زمین. تو یه لحظه به‌هم می‌رسن و ساکت می‌شن.

photo content

امروز اگه قرار باشه کلمه باشم انتخابم کلمه‌ی شادخواریه؛ یعنی شاد زندگی کردن. من آنم که شادنوشم و شاد زیَم.

چقدر ناچیزم. من اینجا چه می‌کنم؟ در اینجا، من در دنیا چه می‌کنم؟ اشک می‌آمد. نمی‌توانستم به چشم‌هایم دست بکشم‌. کاش می‌شد آدم در ذهن خودش هم حرف نزند. به هیچ چیز فکر نکند. به اینکه دارد فکر نمی‌کند هم فکر نکند و چشم برای چند دقیقه نبیند. ندیدن را هم نبیند. حتی سیاهی را هم نبیند. آدم بمیرد. - او اسمی ندارد.

خداوندا، من صد مایل، دویست مایل، پانصد مایل از خانه دورم… همه همیشه از غمِ کسی‌که ترک شده حرف می‌زنن؛ اما تا به‌ حال به درد و رنجِ کسی‌که رفته، فکر کردن؟

دوزخ چیست؟ رنج ناتوان بودن از عشق ورزیدن.

به عشق میسپارمت؛ به ویرانگرترین نفرین انسان. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌