uk
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Відкрити в Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 564
Підписники
+4124 години
+657 днів
+6530 днів
Архів дописів
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شده‌ها بیاب. رهاشده به آن‌که جویای حضور من است. مرا در جمع غیب بیاب.

photo content

من عاشق حرف زدن با توام، حتی وقتی حرفی برای گفتن ندارم. ای کم‌حرفِ من - اگر بگویم کلامت آرامِ من است، آیا بیشتر سخن می‌گویی؟

‏چه دوست باشد، که می‌تواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ ‌دارد؟ ‏ - شمس تبریزی.

نیاز به یک کلمه دارم؛ کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.
نیاز به یک کلمه دارم؛ کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.

باید راهِ نجات رو پیدا کنم؛ مثل موسیقی، هنر، فیلم، طبیعت، گفت‌وگو و کلمات.  احساس می‌کنم بین چیزی که می‌خواستم باشم و جایی که الان هستم فرسنگ‌ها فاصله‌ست و تنها راه گذر از اون حرف زدن و نوشتن دربارهٔ اتفاقاتی‌ه که درونم جریان دارن. کلمات توصیف‌گر نیستن؛ کلمات رهاکننده‌ان. هم‌زمان هم نجات‌دهنده‌ان، هم رنجاننده، هم التیام‌بخش، هم آرامش‌دهنده. بله کلمات اهمیت دارن. مایا آنجلو تو کتاب "چرا مرغان قفسی آواز می‌خوانند" می‌نویسه: هیچ اندوهی بالاتر از تحمل قصه‌ای ناگفته در درونتان نیست. سکوت یعنی درد؛ ولی دردی که راه خروج داره. وقتی نمی‌تونیم حرف بزنیم، می‌تونیم بنویسیم، و وقتی نمی‌تونیم بنویسیم، می‌تونیم بخونیم، و وقتی نمی‌تونیم بخونیم، می‌تونیم گوش بدیم. کلمات مثل بذرن؛ راهی برای برگشتن دوباره به زندگی. شاید این که می‌خواستم با کلمات حرف بزنم به این معنا بود که می‌خواستم زندگی کنم. و به گمونم راه نجاتم، پناه گرفتن تو زندانِ کلمات بود. حبسی که در اون، برای اولین بار آزاد بودم.

می‌خواستم به زندگی‌ام پایان دهم؛ فقط هنر بود که مانع من شد. انگار امکان نداشت از این دنیا بروم، مگر آن‌که قبلش همهٔ قطعاتی را که احساس می‌کردم باید بسازم، ساخته باشم. بتهوون- سونات مهتاب

ای آبرویِ اندوهِ من! ‌سقوطِ مرا اینک، از ابرها ببین.

کمانچه سازِ غمزه ست‌>>>

‏تلاش کن اندوهت را دوست بداری؛ شاید برود. به‌رسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند.

«ای دوست، یا خودپرست توانی بودن یا عاشق __ لاغیر. این نشنیده‌ای؟» - عین‌القضات همدانی.

همیشه با عشق زیسته‌ام امّا حالا کسی را دوست ندارم، افسوسِ کسی را نمی‌خورم، در انتظار کسی نیستم. -نامه‌ی تسوتایوا؛ به پاسترناک ۴ مارس ۱۹۲۸

ما را به خاطر بیاور! ‏ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. ‏شور ‏عشق در سینه داشتیم و ‏پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.

عشق التیام می‌بخشد.
عشق التیام می‌بخشد.

‏خانه‌یی و آغوشی، هر دو گرم شاید.. و من این‌قدر سرد، سرد، سرد. من از سرما می‌لرزم.. -عباس نعلبندیان.

باران به چه زبان ‏بر شهرهای غمگین می‌بارد؟

احمد کایا - جویا موزیک.mp33.32 MB

همه‌چیز آن‌قدر زیباست؛ انگار من وجود دارم.

در حرف‌هایت ابری شکوفا می‌شود؛ به من احساس آرامش می‌دهد.
+1
در حرف‌هایت ابری شکوفا می‌شود؛ به من احساس آرامش می‌دهد.

دست‌های روشن‌ات را، از روزهای تاریک‌ام ‏دور نکن؛ این روزها ‏تنها تویی که زیبا مانده‌ای.