uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Закритий канал

من بنده‌ی خانه‌های روشنم. آخرین نامه‌ی غزاله علیزاده. . به یاد غزاله‌ی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم. @Lithousesbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
2 077
Підписники
+5124 години
+747 днів
+23930 днів
Архів дописів
چی می‌شد اگه درختی بودم تو جنگل‌های شمال، که هرروز بارون می‌بارید و سیراب می‌شدم، چی می‌شد اگه ابری بودم که هرشب نم‌نم می‌باریدم و جایی رو آباد می‌کردم، چی می‌شد اگر انسان نبودم؟ چی می‌شد اگر اصلا نبودم؟ هیچ، هیچِ هیچ. ولی من هستم. این جا، همین حالا، با همین شکل و همین قالب. شاید درخت نباشم که بارون سیرابم کنه، شاید ابر نباشم که جایی رو آباد کنم. اما می تونم ریشه بشم تو دل خاک، می تونم قطره بشم تو دل بارون. شاید شکل من محدود باشه، ولی من همون بارونم، همون آفتابم، همون آواز پرنده هام. فقط یادم رفته بود. ولی حالا یادم اومده.

آدمیزاد از اول که شکل نداشت. بارون بود، آفتاب بود، آواز پرنده ها بود. می‌خندید، می‌شد یه دشت پر از گل بنفش. اشک می‌ریخت، می‌شد صدای بارون و پنجره. رویا می‌بافت، می‌شد خواب فرشته‌ها. نفس می‌کشید، زمین رو تازه می‌کرد. یهو یه روزی به خودش غره شد. خیال برش داشت! نشست و یه قالب برای خودش ساخت؛ قالبی که زیبا بود ولی اصلا زیبا نبود. قالب چسبید به تنش و شد جزئی از وجودش. و آدمیزاد گیر کرد تو زندونی که خودش با دست خودش ساخته بود. از اون روز به بعد، بارون و آفتاب و آواز پرنده ها دیگه هیچ ربطی به آدمیزاد نداشتن. با این حال آدمی دل تنگ بود. دل تنگِ اون شکلی که نداشت، دل تنگِ زیبایی خودش. و سال هاست که آدمیزاد دل تنگِ خودشه.

چی می‌شد اگر درختی بودم تو جنگل‌های شمال، که هرروز بارون می‌بارید و سیراب می‌شدم، چی می‌شد اگه ابری بودم که هرشب نم‌نم می‌باریدم و جایی رو آباد می‌کردم، چی می‌شد اگر انسان نبودم؟چی می‌شد اگر اصلا نبودم؟ هیچ، هیچِ هیچ.

‏من يک زنم ‏و آدم وقتى زن باشد ‏جز آن‌چه در قلبش دارد... ‏همه چيز را فراموش مى‌کند.

فروید میگه؛ گذر زمان به خودی خود هیچ چیز رو درمان نمی‌کنه. حتی اگه ما گذشته رو فراموش کنیم، گذشته ما رو فراموش نمی‌کنه. گذشته اساسا نمی‌گذره. بلکه فقط تلنبار و بالاخره یه جایی روی سرمون آوار می‌شه و گذر زمان به خودی خود، نه تنها درمانگر نیست، بلکه اتفاقا زخم‌ها رو عمیق‌تر و گره‌ها رو کورتر می‌کنه. اونچه ذهن از یاد می‌بره، تن به یاد میاره. هیستری، به معنای ناله‌کردنِ گذشته در بدنه! روی گذر زمان حساب نکنید! گذر زمان به خودی خود، هیچ‌ چیز رو درمان نمی‌کنه و در واقع هرگز نکرده.

فروید میگه؛ گذر زمان به خودی خود هیچ چیز رو درمان نمی‌کنه. حتی اگه ما گذشته رو فراموش کنیم، گذشته ما رو فراموش نمی‌کنه. گذشته اساسا نمی‌گذره. بلکه فقط تلنبار و بالاخره یه جایی روی سرمون آوار می‌شه و گذر زمان به خودی خود، نه تنها درمانگر نیست، بلکه اتفاقا زخم‌ها رو عمیق‌تر و گره‌ها رو کورتر می‌کنه. اونچه ذهن از یاد می‌بره، تن به یاد میاره. هیستری، به معنای ناله‌کردنِ گذشته در بدنه! روی گذر زمان حساب نکنید! گذر زمان به خودی خود، هیچ‌چیز رو درمان نمی‌کنه و در واقع هرگز نکرده.

این هم از خصوصيات توضیح‌ناپذیر انسان است: حتی ترک کردن یک خانه‌ی بد، دلتنگی می‌آورد. انگار چیزی در رها کردن «یعنی در خودِ فعلِ رها کردن و رفتن» هست که غصه‌دارت می‌کند. مثل ترک کردن رابطه‌ای بد، شهری بد. رفتن از جایی. هر جا. خود این کنش، ما را دلتنگ می‌کند. شاید بخاطر همین گاهی در یک رنج می‌مانیم. گیرم که برویم، با حافظه‌ی تن چه کنیم؟ این دلتنگی بیشتر از اینکه عقلانی باشد، تجربه‌ای وجودی است. وضعیتی که «بد» است بخشی از ما را در خود می‌گیرد و حل می‌کند. معنای فرسودن همین است. وقتی رهایش می‌کنیم، مثل اینکه باید با بخش‌هایی از خود خداحافظی کنیم. تلاش می‌کنم چیزی را که توضیح‌ناپذیر است، توضیح دهم. بیهوده. - معین‌دهاز.

گفتی: مرا ببخش؛ ببخشم برای چه؟ کارِ تو رفتن است؛ به کارت رسیده‌ای!

حس‌هایی هستند که نام ندارند‌. نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی. نه دلت می‌خواهد بمانی، نه آرزوی رفتن داری. دلت می‌خواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.

مردها ذاتاً غمگین‌اند؛ مگر این‌که به خاطر چیزهایی که به دست می‌آورند شاد شوند. و زن‌ها ذاتاً شادند؛ مگر این‌که به خاطر چیزهایی که از دست می‌دهند غمگین شوند.

مرد: «آن‌قدر شادم که دلم می‌خواهد در این شادی بمیرم.» زن: «چرا بمیری؟» مرد: «چون حس می‌کنم در میان شادی‌ام دانهٔ غم رشد می‌کند و مثل شعله‌ای آن را می‌خورد و تباه می‌کند. شادی مادام نیست و دم‌به‌دم رو به کاهش و نیستی است. شادی تمام می‌شود و غم جایش را خواهد گرفت.» زن: «پس بیا با هم بمیریم!» مرد: «بمیریم؟ من موافقم. من از شادی می‌ترسم. در انتهای هر شادی، غمی پنهان است.» - نمایش یک رؤیا؛ اُگوست استریندبرگ.

چه‌کار؟ هرچه‌ ‹تو› می‌خواهی‌ است.

به خونه برمی‌گردم و به تو فکر می‌کنم.

دل من با پرنده‌ها بود؛ آن‌ها از دریا به سمت خانه برمی‌گشتند. خموش... سر در جیبِ غم. در غروبِ سرخ‌رنگِ جمعه، ما هم به خانه برمی‌گشتیم.

دل من با پرنده‌ها بود؛ آن‌ها از دریا به سمت خانه برمی‌گشتند. خموش...  سر در جیبِ غم. در غروبِ سرخ‌رنگِ جمعه، ما هم به خانه برمی‌گشتیم.

از دیگری دور شدن (emotional distance)، هزار شکل دارد، اما دو شکلِ آن بسیار آشناست. شکلِ قابلِ مشاهده‌ی آن «درِ خانه را باز کردن و‌ رفتن» است: تن به فاصله‌ی جغرافیایی دادن. اما شکلِ نامحسوسِ آن، «درِ خویش را بستن و‌ جایی نرفتن» است؛ تن به جانِ خویش دادن. آدم اول به جانِ خودش پناه می‌برد، بعد در را باز می‌کند، از سرِ سرگردانی، به جهانِ دیگران پناه می‌برد و زیر لب می‌خواند: «شدم فسانه به سرگشتگی.» - ابراهیم سلطانی.

- رو به بیرون زدن از خویش، دری می‌خواهم!
+1
- رو به بیرون زدن از خویش، دری می‌خواهم!

برای تحملِ روزهای سیاه، به تو فکر می‌کنم. برای تصاحبِ رویایِ ماه، به تو می‌اندیشم. ای کاش ماه می‌بودم…

آلبرکامو میگه؛ اعماق نفرت درونم، عشقی بی‌پایان وجود داره. انتهای گریه درونم، لبخندی بی‌مانند وجود داره. تو پیچیده‌ترین آشوب‌های درونم، آرامشی عمیق وجود داره. تو اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود داره. و این‌ها به من شادی می‌دن. و به همین دلیل برام مهم نیست دنیا با بیرحمی به من فشار بیاره‌، چون درونم چیزی قوی‌تره که با اون مقابله می‌کنه.

امیدی داشت که نمی‌دانست به چیست...
+1
امیدی داشت که نمی‌دانست به چیست...