خونهی روشن.
قناة بسيطة
من بندهی خانههای روشنم. آخرین نامهی غزاله علیزاده. . به یاد غزالهی عزیزم؛ من چراغ این خونه رو روشن نگه داشتم. @Lithousesbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 077
المشتركون
+5124 ساعات
+747 أيام
+23930 أيام
أرشيف المشاركات
2 066
چی میشد اگه درختی بودم تو جنگلهای شمال، که هرروز بارون میبارید و سیراب میشدم، چی میشد اگه ابری بودم که هرشب نمنم میباریدم و جایی رو آباد میکردم، چی میشد اگر انسان نبودم؟ چی میشد اگر اصلا نبودم؟ هیچ، هیچِ هیچ.
ولی من هستم. این جا، همین حالا، با همین شکل و همین قالب. شاید درخت نباشم که بارون سیرابم کنه، شاید ابر نباشم که جایی رو آباد کنم. اما می تونم ریشه بشم تو دل خاک، می تونم قطره بشم تو دل بارون. شاید شکل من محدود باشه، ولی من همون بارونم، همون آفتابم، همون آواز پرنده هام. فقط یادم رفته بود. ولی حالا یادم اومده.
2 066
آدمیزاد از اول که شکل نداشت. بارون بود، آفتاب بود، آواز پرنده ها بود. میخندید، میشد یه دشت پر از گل بنفش. اشک میریخت، میشد صدای بارون و پنجره. رویا میبافت، میشد خواب فرشتهها. نفس میکشید، زمین رو تازه میکرد. یهو یه روزی به خودش غره شد. خیال برش داشت! نشست و یه قالب برای خودش ساخت؛ قالبی که زیبا بود ولی اصلا زیبا نبود. قالب چسبید به تنش و شد جزئی از وجودش. و آدمیزاد گیر کرد تو زندونی که خودش با دست خودش ساخته بود. از اون روز به بعد، بارون و آفتاب و آواز پرنده ها دیگه هیچ ربطی به آدمیزاد نداشتن. با این حال آدمی دل تنگ بود. دل تنگِ اون شکلی که نداشت، دل تنگِ زیبایی خودش. و سال هاست که آدمیزاد دل تنگِ خودشه.
2 066
چی میشد اگر درختی بودم تو جنگلهای شمال، که هرروز بارون میبارید و سیراب میشدم، چی میشد اگه ابری بودم که هرشب نمنم میباریدم و جایی رو آباد میکردم، چی میشد اگر انسان نبودم؟چی میشد اگر اصلا نبودم؟ هیچ، هیچِ هیچ.
2 066
من يک زنم و آدم وقتى زن باشد جز آنچه در قلبش دارد... همه چيز را فراموش مىکند.
2 066
فروید میگه؛ گذر زمان به خودی خود هیچ چیز رو درمان نمیکنه. حتی اگه ما گذشته رو فراموش کنیم، گذشته ما رو فراموش نمیکنه. گذشته اساسا نمیگذره. بلکه فقط تلنبار و بالاخره یه جایی روی سرمون آوار میشه و گذر زمان به خودی خود، نه تنها درمانگر نیست، بلکه اتفاقا زخمها رو عمیقتر و گرهها رو کورتر میکنه. اونچه ذهن از یاد میبره، تن به یاد میاره. هیستری، به معنای نالهکردنِ گذشته در بدنه! روی گذر زمان حساب نکنید! گذر زمان به خودی خود، هیچ چیز رو درمان نمیکنه و در واقع هرگز نکرده.
2 066
فروید میگه؛ گذر زمان به خودی خود هیچ چیز رو درمان نمیکنه. حتی اگه ما گذشته رو فراموش کنیم، گذشته ما رو فراموش نمیکنه. گذشته اساسا نمیگذره. بلکه فقط تلنبار و بالاخره یه جایی روی سرمون آوار میشه و گذر زمان به خودی خود، نه تنها درمانگر نیست، بلکه اتفاقا زخمها رو عمیقتر و گرهها رو کورتر میکنه. اونچه ذهن از یاد میبره، تن به یاد میاره. هیستری، به معنای نالهکردنِ گذشته در بدنه! روی گذر زمان حساب نکنید! گذر زمان به خودی خود، هیچچیز رو درمان نمیکنه و در واقع هرگز نکرده.
2 066
این هم از خصوصيات توضیحناپذیر انسان است: حتی ترک کردن یک خانهی بد، دلتنگی میآورد.
انگار چیزی در رها کردن «یعنی در خودِ فعلِ رها کردن و رفتن» هست که غصهدارت میکند. مثل ترک کردن رابطهای بد، شهری بد. رفتن از جایی. هر جا. خود این کنش، ما را دلتنگ میکند. شاید بخاطر همین گاهی در یک رنج میمانیم. گیرم که برویم، با حافظهی تن چه کنیم؟ این دلتنگی بیشتر از اینکه عقلانی باشد، تجربهای وجودی است. وضعیتی که «بد» است بخشی از ما را در خود میگیرد و حل میکند. معنای فرسودن همین است. وقتی رهایش میکنیم، مثل اینکه باید با بخشهایی از خود خداحافظی کنیم. تلاش میکنم چیزی را که توضیحناپذیر است، توضیح دهم. بیهوده. - معیندهاز.
2 066
حسهایی هستند که نام ندارند. نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی. نه دلت میخواهد بمانی، نه آرزوی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.
2 066
مردها ذاتاً غمگیناند؛ مگر اینکه به خاطر چیزهایی که به دست میآورند شاد شوند.
و زنها ذاتاً شادند؛ مگر اینکه به خاطر چیزهایی که از دست میدهند غمگین شوند.
2 066
مرد: «آنقدر شادم که دلم میخواهد در این شادی بمیرم.»
زن: «چرا بمیری؟»
مرد: «چون حس میکنم در میان شادیام دانهٔ غم رشد میکند و مثل شعلهای آن را میخورد و تباه میکند. شادی مادام نیست و دمبهدم رو به کاهش و نیستی است. شادی تمام میشود و غم جایش را خواهد گرفت.»
زن: «پس بیا با هم بمیریم!»
مرد: «بمیریم؟ من موافقم. من از شادی میترسم. در انتهای هر شادی، غمی پنهان است.»
- نمایش یک رؤیا؛ اُگوست استریندبرگ.
2 066
دل من با پرندهها بود؛ آنها از دریا به سمت خانه برمیگشتند. خموش... سر در جیبِ غم.
در غروبِ سرخرنگِ جمعه، ما هم به خانه برمیگشتیم.
2 066
دل من با پرندهها بود؛ آنها از دریا به سمت خانه برمیگشتند. خموش... سر در جیبِ غم. در غروبِ سرخرنگِ جمعه، ما هم به خانه برمیگشتیم.
2 066
از دیگری دور شدن (emotional distance)، هزار شکل دارد، اما دو شکلِ آن بسیار آشناست. شکلِ قابلِ مشاهدهی آن «درِ خانه را باز کردن و رفتن» است: تن به فاصلهی جغرافیایی دادن. اما شکلِ نامحسوسِ آن، «درِ خویش را بستن و جایی نرفتن» است؛ تن به جانِ خویش دادن. آدم اول به جانِ خودش پناه میبرد، بعد در را باز میکند، از سرِ سرگردانی، به جهانِ دیگران پناه میبرد و زیر لب میخواند: «شدم فسانه به سرگشتگی.»
- ابراهیم سلطانی.
2 066
برای تحملِ روزهای سیاه، به تو فکر میکنم.
برای تصاحبِ رویایِ ماه، به تو میاندیشم.
ای کاش ماه میبودم…
2 066
آلبرکامو میگه؛ اعماق نفرت درونم، عشقی بیپایان وجود داره. انتهای گریه درونم، لبخندی بیمانند وجود داره. تو پیچیدهترین آشوبهای درونم، آرامشی عمیق وجود داره. تو اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود داره. و اینها به من شادی میدن. و به همین دلیل برام مهم نیست دنیا با بیرحمی به من فشار بیاره، چون درونم چیزی قویتره که با اون مقابله میکنه.
