خونهی روشن.
الذهاب إلى القناة على Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 564
المشتركون
+4124 ساعات
+657 أيام
+6530 أيام
أرشيف المشاركات
1 559
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموش شدهها بیاب. رهاشده به آنکه جویای حضور من است. مرا در جمع غیب بیاب.
1 559
من عاشق حرف زدن با توام، حتی وقتی حرفی برای گفتن ندارم.
ای کمحرفِ من - اگر بگویم کلامت آرامِ من است، آیا بیشتر سخن میگویی؟
1 559
چه دوست باشد، که میتواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد؟
- شمس تبریزی.
1 559
باید راهِ نجات رو پیدا کنم؛ مثل موسیقی، هنر، فیلم، طبیعت، گفتوگو و کلمات.
احساس میکنم بین چیزی که میخواستم باشم و جایی که الان هستم فرسنگها فاصلهست و تنها راه گذر از اون حرف زدن و نوشتن دربارهٔ اتفاقاتیه که درونم جریان دارن.
کلمات توصیفگر نیستن؛ کلمات رهاکنندهان. همزمان هم نجاتدهندهان، هم رنجاننده، هم التیامبخش، هم آرامشدهنده. بله کلمات اهمیت دارن.
مایا آنجلو تو کتاب "چرا مرغان قفسی آواز میخوانند" مینویسه: هیچ اندوهی بالاتر از تحمل قصهای ناگفته در درونتان نیست.
سکوت یعنی درد؛ ولی دردی که راه خروج داره. وقتی نمیتونیم حرف بزنیم، میتونیم بنویسیم، و وقتی نمیتونیم بنویسیم، میتونیم بخونیم، و وقتی نمیتونیم بخونیم، میتونیم گوش بدیم. کلمات مثل بذرن؛ راهی برای برگشتن دوباره به زندگی.
شاید این که میخواستم با کلمات حرف بزنم به این معنا بود که میخواستم زندگی کنم.
و به گمونم راه نجاتم، پناه گرفتن تو زندانِ کلمات بود.
حبسی که در اون، برای اولین بار آزاد بودم.
1 559
میخواستم به زندگیام پایان دهم؛ فقط هنر بود که مانع من شد. انگار امکان نداشت از این دنیا بروم، مگر آنکه قبلش همهٔ قطعاتی را که احساس میکردم باید بسازم، ساخته باشم. بتهوون- سونات مهتاب
1 559
تلاش کن اندوهت را دوست بداری؛ شاید برود. بهرسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند.
1 559
«ای دوست، یا خودپرست توانی بودن یا عاشق __ لاغیر. این نشنیدهای؟»
- عینالقضات همدانی.
1 559
همیشه با عشق زیستهام امّا حالا کسی را دوست ندارم، افسوسِ کسی را نمیخورم، در انتظار کسی نیستم.
-نامهی تسوتایوا؛ به پاسترناک ۴ مارس ۱۹۲۸
1 559
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور عشق در سینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.
1 559
خانهیی و آغوشی، هر دو گرم شاید..
و من اینقدر سرد، سرد، سرد.
من از سرما میلرزم..
-عباس نعلبندیان.
1 559
دستهای روشنات را، از روزهای تاریکام دور نکن؛ این روزها تنها تویی که زیبا ماندهای.
