مریمِ نامقدس
Відкрити в Telegram
'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلیلیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
496
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+8530 днів
Архів дописів
499
Repost from Le Bleu🌊
هزار کشور هم بروی
هزار خانه هم عوض کنی
هزار آدم را هم ببوسی
یکی؛ فقط یکی است
که هم کشور، هم خانه و هم آدم توست.
499
یه معلم داشتم همیشه میگفت رشته پزشکی بخوای بری باید نزدیک خانواده باشی وگرنه نمیکشی، هربار به حرفش میرسم.
499
درسهای جالبی داریم اما متاسفانه همش شب امتحان به این موضوع پی میبرم
انشالله امتحانای ترم بعد.(یک ماه دیگه)
499
برای این امتحان آرایش عروس کردم چون از ترم اول یه قاعدهی کلی داشتیم که اگر قراره امتحانو بد بدی حداقل خوشگل برو . =)))
-ولی خوب بود-
499
اینجایی که دارم درس میخونم یه نفر دیگه هست، از بعد از ظهر داشت میخوند، روی گوشیش خوابش برده هر نیم ساعتم گوشیش زنگ میخوره بیدار میشه قطع میکنه باز میخوابه. هیچی دیگه هر نیم ساعت با موسیقی متنِ"ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم" درس رو ادامه میدم.
499
توی این رشته که قرار نیست روز آسون تری بیاد پس اینارو ثبت میکنم فردا روز که رفتیم بالین به این مریمِ کوچک که دعا میکرد بیوشیمی پاس کنه بخندم. =))
499
تاحالا به این مرحله که از کم خوابی سرگیجه بگیرم نرسیده بودم که امشب آنلاک شد. توی آسانسور یکی از اینترنامونو دیدم، گفت امتحان دارین؟ گفتم آره تازه شروع شده؛ بعد من پرسیدم شماهم امتحان خاصی دارید؟ آخه هرشب اینموقع ها میبینمتون. گفت از ما هرروز درس میپرسن.
عالیه محشره خدایاشکرت.
499
هوا دقیقا طوریه که باید تا لنگ ظهر زیر باد کولر بخوابی و پتو بپیچی دورت، بعدش بیدار بشی ناهار و صبحونه ات رو یکی کنی و بعدم بشینی سریال ببینی تا هوا یکم خنک تر شه. آماده شی بری بیرون و بچرخی و خوش بگذره، شبم برگردی و بشینی غیبت و بازی با دوستات؛ نه اینکه کل روز حبس بشی توی سالن مطالعه گوشیت رو هم بذاری بالا که حواست پرت نشه هر یه ساعتم از درد کمر یکم پاشی راه بری بلکه خشک نشی. :)))
499
فردا شنبه بیوشیمی دارم، یکشنبه اندیشه، دوشنبه دانش و چهارشنبه بلوک تنفس :)) وقت نمیشه نفس بکشم، دلمونم خوش بود برگشتیم دانشگاه.
499
اینقد مینویسم چون درس دارم و همش ذهنم دنبال چیزای دیگهست
مثلا امروز دقت کردم به اینکه خوابگاه دقیقا مثل یک زندانه. پشت همه پنجره هاش یچیزی مثل کارتن چسبوندن، بالکن هاش پوشیدهست، راه پلهاش هم همینطور. نمیتونی بری لب پنجره و همه جا نرده داره و اگر یه آدمی باشی که به اینا دقت میکنه کاملا حس خفگی میکنی..
پینوشت: با تمام بدی هایی که خوابگاه دخترونه در یک کشور اسلامی میتونه داشته باشه، خیلی تجربه مهمیه و مهارت های جالبی کسب میکنی =))
499
نمیفهمم از چه زمانی این باب شد که آدمها به خودشون اجازه بدن همینجوری بیان و باهات صحبت کنن کاملاً بی ربط. مثل این می مونه که در واقعیت یهو جلوی یه نفر رو بگیری و شروع کنی صحبت کردن باهاش! میبینید؟ خیلی غیرعادیه. اگر با شخصی کاری دارید همونو بهش میگید و تموم، صحبت الکی چیه واقعاً؟ اولش نباید پرسیده بشه که اصلا طرف مقابل علاقه ای به گفت و گو با شما داره یا اگر همون صحبت رو در واقعیت بکنید یه نگاه عجیب بهتون میکنه و توی دلش میگه این چه دیوونه ایه؟ =))
499
Repost from Crepsley
"It's only after we've lost everything that we're free to do anything." — Fight Club (1999)
@maryamherrself
