مریمِ نامقدس
前往频道在 Telegram
'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلیلیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.
显示更多未指定国家未指定类别
496
订阅者
无数据24 小时
-27 天
+8530 天
帖子存档
496
درسهای جالبی داریم اما متاسفانه همش شب امتحان به این موضوع پی میبرم
انشالله امتحانای ترم بعد.(یک ماه دیگه)
496
برای این امتحان آرایش عروس کردم چون از ترم اول یه قاعدهی کلی داشتیم که اگر قراره امتحانو بد بدی حداقل خوشگل برو . =)))
-ولی خوب بود-
496
اینجایی که دارم درس میخونم یه نفر دیگه هست، از بعد از ظهر داشت میخوند، روی گوشیش خوابش برده هر نیم ساعتم گوشیش زنگ میخوره بیدار میشه قطع میکنه باز میخوابه. هیچی دیگه هر نیم ساعت با موسیقی متنِ"ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم" درس رو ادامه میدم.
496
توی این رشته که قرار نیست روز آسون تری بیاد پس اینارو ثبت میکنم فردا روز که رفتیم بالین به این مریمِ کوچک که دعا میکرد بیوشیمی پاس کنه بخندم. =))
496
تاحالا به این مرحله که از کم خوابی سرگیجه بگیرم نرسیده بودم که امشب آنلاک شد. توی آسانسور یکی از اینترنامونو دیدم، گفت امتحان دارین؟ گفتم آره تازه شروع شده؛ بعد من پرسیدم شماهم امتحان خاصی دارید؟ آخه هرشب اینموقع ها میبینمتون. گفت از ما هرروز درس میپرسن.
عالیه محشره خدایاشکرت.
496
هوا دقیقا طوریه که باید تا لنگ ظهر زیر باد کولر بخوابی و پتو بپیچی دورت، بعدش بیدار بشی ناهار و صبحونه ات رو یکی کنی و بعدم بشینی سریال ببینی تا هوا یکم خنک تر شه. آماده شی بری بیرون و بچرخی و خوش بگذره، شبم برگردی و بشینی غیبت و بازی با دوستات؛ نه اینکه کل روز حبس بشی توی سالن مطالعه گوشیت رو هم بذاری بالا که حواست پرت نشه هر یه ساعتم از درد کمر یکم پاشی راه بری بلکه خشک نشی. :)))
496
فردا شنبه بیوشیمی دارم، یکشنبه اندیشه، دوشنبه دانش و چهارشنبه بلوک تنفس :)) وقت نمیشه نفس بکشم، دلمونم خوش بود برگشتیم دانشگاه.
496
اینقد مینویسم چون درس دارم و همش ذهنم دنبال چیزای دیگهست
مثلا امروز دقت کردم به اینکه خوابگاه دقیقا مثل یک زندانه. پشت همه پنجره هاش یچیزی مثل کارتن چسبوندن، بالکن هاش پوشیدهست، راه پلهاش هم همینطور. نمیتونی بری لب پنجره و همه جا نرده داره و اگر یه آدمی باشی که به اینا دقت میکنه کاملا حس خفگی میکنی..
پینوشت: با تمام بدی هایی که خوابگاه دخترونه در یک کشور اسلامی میتونه داشته باشه، خیلی تجربه مهمیه و مهارت های جالبی کسب میکنی =))
496
نمیفهمم از چه زمانی این باب شد که آدمها به خودشون اجازه بدن همینجوری بیان و باهات صحبت کنن کاملاً بی ربط. مثل این می مونه که در واقعیت یهو جلوی یه نفر رو بگیری و شروع کنی صحبت کردن باهاش! میبینید؟ خیلی غیرعادیه. اگر با شخصی کاری دارید همونو بهش میگید و تموم، صحبت الکی چیه واقعاً؟ اولش نباید پرسیده بشه که اصلا طرف مقابل علاقه ای به گفت و گو با شما داره یا اگر همون صحبت رو در واقعیت بکنید یه نگاه عجیب بهتون میکنه و توی دلش میگه این چه دیوونه ایه؟ =))
496
Repost from Crepsley
"It's only after we've lost everything that we're free to do anything." — Fight Club (1999)
@maryamherrself
496
خوابگاه واقعا جای جالبیه- اپیزود اول
از بیوشیمی خسته و ترسیده، رفتم نمازخونه بشینم درس بخونم. از سالن مطالعهامون خوشم نمیاد بهم حس خفگی میده. نمازخونه بزرگه و کلا دوتا میز داره همیشه هم خلوته. رفتم دیدم دوتا دختر روی میز ها نشستن و یک نفر هم پایین. یکی از دوتا دختری که روزی میز نشسته بود یه کلمه گفت که اندازهی یه جمله بود و کاملا نامفهوم. سرمو آوردم بالا بهم خندید، گفتم ترم چندی؟ گفت یازده. گفتم لازم نیست بگی چه رشته ای پس :)) گفت پایان بخش اورولوژی دارن ترم آخر استاجری ان و دهنشون داره سرویس میشه. گفت آیندتو میبینی؟ بعد خیلی هم وضعیت منتال عجیبی داشت. می خندید و می خوند.
بعد یه دختره اومد داشت با تلفن صحبت میکرد و بلند بلند نوار قلب مرور میکرد با دوستش- از نمازخونه فرار کردم رفتم بشینم توی سایت که کسی نبود.
بعد یکی از دخترهای نازی که همیشه میبینمش توی دلم قربون صدقهاش میرم اومد اونجا، نشست و شروع کرد صحبت کردن درمورد امتحانا. فهمیدم ترم هشته و به زودی میخواد فارغ التحصیل شه و میترسه و در تمام مدتی که صحبت می کرد داشتم فکر میکردم چقدر فر موهاش خوشگله :))
خوشگل خانم رفت بعدش یه دختر دیگه اومد، ساعتای ۱۱، دوتا قهوه فوری ریخت توی لیوان آبجوش پر کرد همونجا هم خورد و رفت به درس بپردازه.
من برگشتم نمازخونه، نیم ساعتی نشستم بعد دوست خودم اومد و خیلی نالان نشست پیشم و باز برای بیوشیمی غصه خوردیم.
فهمیدیم درمورد بیوشیمی کار از گریه گذشته، چون بعدش نیم ساعت پیوسته به اوضاع درسیمون خندیدیم.
خلاصه که دعا کنید من بیوشیمی رو پاس بشم و بجای اینکه اینقد به دخترای خوابگاه دقت کنم درس بخونم؛ درکل اما خیلی جالبه.
تا اپیزود بعدی داستان های خوابگاه بدرود.
496
چقد جدیدا تحمل مصنوعی بودن آدما سخت شده برام
قبلا انگار متوجه نمیشدم چقدر لبخند ها و شعار ها مصنوعی ان. ترجیحم آدمیه که هرگز بهم لبخند نزنه تا کسی که هیچ حسی در چشمهاش نمیبینم.
