fa
Feedback
مریمِ نامقدس

مریمِ نامقدس

رفتن به کانال در Telegram

'سال دوی طبابت، کمی امیدوار. t.me/HidenChat_Bot?start=7246790181 پلی‌لیست: t.me/MariellasSongs تبادل و حمایت داریم؛ ترجیحاً چنل دیلی.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
497
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
+8130 روز
آرشیو پست ها
درس‌های جالبی داریم اما متاسفانه همش شب امتحان به این موضوع پی می‌برم انشالله امتحانای ترم بعد.(یک ماه دیگه)

سلام ☹️
سلام ☹️

جوری که ژوئن باید بگذره و جوری که واقعا داره می‌گذره:
+1
جوری که ژوئن باید بگذره و جوری که واقعا داره می‌گذره:

کتاب امتحان فردا ۲۵۰ صفحه‌ست ۱۵۰ صفحه خلاصه دارم می‌خونم براش :))

=)))
=)))

برای این امتحان آرایش عروس کردم چون از ترم اول یه قاعده‌ی کلی داشتیم که اگر قراره امتحانو بد بدی حداقل خوشگل برو . =))) -ولی خوب بود-

اینجایی که دارم درس می‌خونم یه نفر دیگه هست، از بعد از ظهر داشت می‌خوند، روی گوشیش خوابش برده هر نیم ساعتم گوشیش زنگ می‌خوره بیدار می‌شه قطع می‌کنه باز می‌خوابه. هیچی دیگه هر نیم ساعت با موسیقی متنِ"ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم" درس رو ادامه می‌دم.

Taylor Swift - champagne problems.mp39.45 MB

توی این رشته که قرار نیست روز آسون تری بیاد پس اینارو ثبت می‌کنم فردا روز که رفتیم بالین به این مریمِ کوچک که دعا می‌کرد بیوشیمی پاس کنه بخندم. =))

تاحالا به این مرحله که از کم خوابی سرگیجه بگیرم نرسیده بودم که امشب آنلاک شد. توی آسانسور یکی از اینترنامونو دیدم، گفت امتحان دارین؟ گفتم آره تازه شروع شده؛ بعد من پرسیدم شماهم امتحان خاصی دارید؟ آخه هرشب اینموقع ها می‌بینمتون. گفت از ما هرروز درس می‌پرسن. عالیه محشره خدایاشکرت.

هوا دقیقا طوریه که باید تا لنگ ظهر زیر باد کولر بخوابی و پتو بپیچی دورت، بعدش بیدار بشی ناهار و صبحونه ات رو یکی کنی و بعدم بشینی سریال ببینی تا هوا یکم خنک تر شه. آماده شی بری بیرون و بچرخی و خوش بگذره، شبم برگردی و بشینی غیبت و بازی با دوستات؛ نه اینکه کل روز حبس بشی توی سالن مطالعه گوشیت رو هم بذاری بالا که حواست پرت نشه هر یه ساعتم از درد کمر یکم پاشی راه بری بلکه خشک نشی. :)))

فردا شنبه بیوشیمی دارم، یکشنبه اندیشه، دوشنبه دانش و چهارشنبه بلوک تنفس :)) وقت نمی‌شه نفس بکشم، دلمونم خوش بود برگشتیم دانشگاه.

اینقد می‌نویسم چون درس دارم و همش ذهنم دنبال چیزای دیگه‌ست مثلا امروز دقت کردم به اینکه خوابگاه دقیقا مثل یک زندانه. پشت همه پنجره هاش یچیزی مثل کارتن چسبوندن، بالکن هاش پوشیده‌ست، راه پله‌اش هم همینطور. نمی‌تونی بری لب پنجره و همه جا نرده داره و اگر یه آدمی باشی که به اینا دقت می‌کنه کاملا حس خفگی می‌کنی.. پی‌نوشت: با تمام بدی هایی که خوابگاه دخترونه در یک کشور اسلامی می‌تونه داشته باشه، خیلی تجربه مهمیه و مهارت های جالبی کسب می‌کنی =))

نمی‌فهمم از چه زمانی این باب شد که آدم‌ها به خودشون اجازه بدن همینجوری بیان و باهات صحبت کنن کاملاً بی ربط. مثل این می مونه که در واقعیت یهو جلوی یه نفر رو بگیری و شروع کنی صحبت کردن باهاش! می‌بینید؟ خیلی غیرعادیه. اگر با شخصی کاری دارید همونو بهش می‌گید و تموم، صحبت الکی چیه واقعاً؟ اولش نباید پرسیده بشه که اصلا طرف مقابل علاقه ای به گفت و گو با شما داره یا اگر همون صحبت رو در واقعیت بکنید یه نگاه عجیب بهتون می‌کنه و توی دلش می‌گه این چه دیوونه ایه؟ =))

Repost from Crepsley
"It's only after we've lost everything that we're free to do anything." — Fight Club (1999) @maryamherrself
"It's only after we've lost everything that we're free to do anything." — Fight Club (1999) @maryamherrself

photo content

خوابگاه واقعا جای جالبیه- اپیزود اول از بیوشیمی خسته و ترسیده، رفتم نمازخونه بشینم درس بخونم. از سالن مطالعه‌امون خوشم نمیاد بهم حس خفگی می‌ده. نمازخونه بزرگه و کلا دوتا میز داره همیشه هم خلوته. رفتم دیدم دوتا دختر روی میز ها نشستن و یک نفر هم پایین. یکی از دوتا دختری که روزی میز نشسته بود یه کلمه گفت که اندازه‌ی یه جمله بود و کاملا نامفهوم. سرمو آوردم بالا بهم خندید، گفتم ترم چندی؟ گفت یازده. گفتم لازم نیست بگی چه رشته ای پس :)) گفت پایان بخش اورولوژی دارن ترم آخر استاجری ان و دهنشون داره سرویس می‌شه. گفت آیندتو می‌بینی؟ بعد خیلی هم وضعیت منتال عجیبی داشت. می خندید و می خوند. بعد یه دختره اومد داشت با تلفن صحبت می‌کرد و بلند بلند نوار قلب مرور می‌کرد با دوستش- از نمازخونه فرار کردم رفتم بشینم توی سایت که کسی نبود. بعد یکی از دخترهای نازی که همیشه می‌بینمش توی دلم قربون صدقه‌اش می‌رم اومد اونجا، نشست و شروع کرد صحبت کردن درمورد امتحانا. فهمیدم ترم هشته و به زودی می‌خواد فارغ التحصیل شه و می‌ترسه و در تمام مدتی که صحبت می کرد داشتم فکر می‌کردم چقدر فر موهاش خوشگله‌ :)) خوشگل خانم رفت بعدش یه دختر دیگه اومد، ساعتای ۱۱، دوتا قهوه فوری ریخت توی لیوان آب‌جوش پر کرد همونجا هم خورد و رفت به درس بپردازه‌. من برگشتم نمازخونه، نیم ساعتی نشستم بعد دوست خودم اومد و خیلی نالان نشست پیشم و باز برای بیوشیمی غصه خوردیم. فهمیدیم درمورد بیوشیمی کار از گریه گذشته، چون بعدش نیم ساعت پیوسته به اوضاع درسیمون خندیدیم. خلاصه که دعا کنید من بیوشیمی رو پاس بشم و بجای اینکه اینقد به دخترای خوابگاه دقت کنم درس بخونم؛ درکل اما خیلی جالبه. تا اپیزود بعدی داستان های خوابگاه بدرود.

چقد جدیدا تحمل مصنوعی بودن آدما سخت شده برام قبلا انگار متوجه نمی‌شدم چقدر لبخند ها و شعار ها مصنوعی ان. ترجیحم آدمیه که هرگز بهم لبخند نزنه تا کسی که هیچ حسی در چشم‌هاش نمی‌بینم.

-

وای سلاممممم