خطِ نگار🍁
Відкрити в Telegram
خطهای من، قصههای منند… اینجا با خطِ نگار، روزها و لحظههایم را مینویسم، جایی برای رنگها، صداها و سکوتهای کوچک:)
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
317
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-930 днів
Архів дописів
316
و سوگند به غمِ نجیبی که در چشمهایت اقامت کرده،
به اندوهی که نه میشکند، نه میگریزد، فقط آرام میسوزد،
به آن برقِ کمجانی که میان اشک و امید معلق مانده است،
قسم به نفسِ عمیقی که پشت سکوتت پنهان میکنی،
که جهان اگر هزار بار هم پشتت را خالی کند،
من کنار همان غمِ مقدس میایستم،
و از دل تاریکیِ نگاهت
سپیدهای تازه بیرون میکشم….
316
تمام دلگرمیهام انگار تهِ یک فنجان سرد جا موندهن؛
مثل بخاری که بالا رفت و بیصدا توی هوا حل شد…
دلداریهام رو گذاشته بودم لای کتابی که هیچوقت تمومش نکردم،
بین صفحههایی که بوی صبر میداد
و حالا فقط خاک میخورن…
دیگه واژهای ندارم که دستتو بگیره از لبهی این سقوطِ بیاسم،
نه معجزهای توی آستینم قایم کردم،
نه لبخندی که بتونه دروغِ قشنگی برای فردا بسازه...
انگار یه شبِ بیماه
یواش اومد و چراغهای درونمو یکییکی خاموش کرد،
و من موندم
با جیبهای خالی از امید
و قلبی که حتی بلد نیست خودش رو دلداری بده…
316
کاش میشد از ایرانی بودن مرخصی گرفت.
نه قهر، نه مهاجرت، نه خداحافظی همیشگی؛
فقط یه مرخصی کوتاه،
همین دو روزِ ساده.
یه فرم پر میکردی،
مینوشتی:
«اینجانب خسته از حجم خبرهای غیرمنتظره،
از دلشورههایی که بیهوا میریزن توی سینه،
درخواست دارم ۴۸ ساعت ایرانی نباشم.»
بعد تأیید میشد.
غمهاتو میذاشتی توی یه کمد امانت،
کنار اضطرابِ فردا،
کنار فکرِ قیمتا،
کنار سؤالِ همیشگیِ “آخرش چی میشه؟”
دو روز
هیچ تصمیمی نصفهشب عوض نمیشد،
هیچ پیام ناشناسی بوی فاجعه نمیداد،
هیچ صبحی با ترس شروع نمیشد.
دو روز
میتونستی خبر نخونی و عذاب وجدان نگیری،
بتونی بخندی بدون اینکه ته دلت بلرزه،
برنامه بریزی بدون اینکه از فرداش بترسی.
دو روز
فقط زندگی کنی.
بیتحلیل، بیپیشبینی، بیاسترسِ جمعی.
بعد از چهلوهشت ساعت
برمیگشتی.
دوباره ایرانی میشدی.
دوباره سهمت میشد نگرانی و امیدِ نصفهنیمه.
اما یه چیزی فرق کرده بود؛
یه نفسِ عمیق توی سینهات ذخیره داشتی،
یه مکث کوتاه وسط این ماراتنِ بیپایان.
و شاید همین
برای ادامه دادن
کافی بود.
316
زهراااای قشنگم 🩵🫂
تولدت مبارک دختری از دل پینترستِ خودم🥲🥺
تهتغاریِ زمستونیِ خوشقلب من،
همونی که هم با معرفته، هم باحال🫂
نمیدونم از کدوم ویژگیت بگم انقد که تو خوبی…
از سلیقهات؟
از دلِ مهربونت؟
از اون انرژی آرومی که داری و آدم کنارت حس امنیت میکنه؟
یا از اون معرفتی که این روزا کمیابه و تو سخاوتمندانه پخشش میکنی؟
امیدوارم امسال برات پر باشه از حالِ خوب، از لبخندای یواشکی،
از موفقیتای بزرگِ خانمدکتری،
از عشق عمیق،
از اتفاقای قشنگی که وقتی شب سرتو میذاری رو بالش بگی: «خدایا شکرت…»و اصلی ترینش همونی که خودمون میدونیم😌😂
خیلی دوستت دارم، دختری از دل پینترستِ من 🩵✨
316
یعنی آخرین باری که به همچین شکل مزخرفی مریض شدم
سال ۴۰۲ بود🤕
نمیفهمم چرا خوب نمیشم اه
بد مریض تر از خودم، خودمم واقعا
اخه الان وقت مریض شدن بود 🤒
