uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Відкрити в Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
402
Підписники
-324 години
-187 днів
-430 днів
Архів дописів
-ویرانه وجود مرمت پذیر نیست....
-ویرانه وجود مرمت پذیر نیست....

در تمامِ این آسمانِ تاریک، تنها یک ستاره می‌درخشد؛ اما فاصله‌اش چنان عظیم است که نورش به من می‌رسد و خودش هرگز. انگار سرنوشتِ بعضی آرزوها همین است؛ دیده شوند، دوست داشته شوند و هرگز به دست نیایند.

3bf7e419_8344_4e2e_a9c5_80f3c55529e6Giso_Parsihan_140_audio_on.m4a2.36 MB

Repost from N/a
...
...

ای کسانی که گریه را به ما آموختید، بگویید؛ خنده‌هایتان پس از آن همه زخمی که بر جانِ دیگران گذاشتید، هنوز همان طعمِ سابق را دارد؟

؛
؛

sticker.webp0.10 KB

بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، می‌دانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
‏ هوشنگ‌ گلشیری، آینه‌های‌ دردار

-از ظهرای خونه ی مامان بزرگ
-از ظهرای خونه ی مامان بزرگ

من به وعده‌ی زندگی کردن آمده بودم، نه به این‌گونه زیستن؛ نه به دوام آوردنی که رنگِ زندگی را باخته و به عادتِ مردگان می‌ماند. ادامه دادن در اضطرابِ بی‌پایان و نوسانِ همیشگی، شایسته‌ی این نفس کشیدن نیست. زندگی باید چیزی فراتر از زنده ماندن باشد؛ وگرنه چه تفاوتی‌ست میان تپشِ قلب و سکوتِ آرامِ مرگ؟

قدمت به دیده اما به خدا اگر بیای...
قدمت به دیده اما به خدا اگر بیای...

4_5967697190519311478.mp38.33 MB

آنچه در این سکوتِ کش‌دار، آرام‌آرام رنگ می‌بازد و از یادِ جهان می‌رود، جوانیِ من است؛ بهاری که بی‌آن‌که شکوفا شود، رو به خزان
آنچه در این سکوتِ کش‌دار، آرام‌آرام رنگ می‌بازد و از یادِ جهان می‌رود، جوانیِ من است؛ بهاری که بی‌آن‌که شکوفا شود، رو به خزان نهاده است.

Asire Shab Farhad.mp34.28 MB

Repost from RegaPlus

از خاورمیانه بیزارم

-بعد از یه روز سخت
-بعد از یه روز سخت

نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان وای از این بی هم رازی خدایا
جواد آذر