`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Ir al canal en Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
402
Suscriptores
-324 horas
-187 días
-430 días
Archivo de publicaciones
402
در تمامِ این آسمانِ تاریک، تنها یک ستاره میدرخشد؛ اما فاصلهاش چنان عظیم است که نورش به من میرسد و خودش هرگز. انگار سرنوشتِ بعضی آرزوها همین است؛ دیده شوند، دوست داشته شوند و هرگز به دست نیایند.
402
ای کسانی که گریه را به ما آموختید، بگویید؛ خندههایتان پس از آن همه زخمی که بر جانِ دیگران گذاشتید، هنوز همان طعمِ سابق را دارد؟
402
بله، ما غمگینیم یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند.
هوشنگ گلشیری، آینههای دردار
402
من به وعدهی زندگی کردن آمده بودم، نه به اینگونه زیستن؛
نه به دوام آوردنی که رنگِ زندگی را باخته و به عادتِ مردگان میماند.
ادامه دادن در اضطرابِ بیپایان و نوسانِ همیشگی، شایستهی این نفس کشیدن نیست.
زندگی باید چیزی فراتر از زنده ماندن باشد؛
وگرنه چه تفاوتیست میان تپشِ قلب و سکوتِ آرامِ مرگ؟
402
آنچه در این سکوتِ کشدار، آرامآرام رنگ میبازد و از یادِ جهان میرود، جوانیِ من است؛ بهاری که بیآنکه شکوفا شود، رو به خزان نهاده است.
402
Repost from شـَــهنامـــه🎻
نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی هم رازی خدایا
جواد آذر
