قصهگویِ ویندریا.
Відкрити в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
316
Підписники
-524 години
-77 днів
+7430 день
Архів дописів
پیش از آنکه نخستین شهرها ساخته شوند، جهان گوشهای داشت که حتی زمان هم آن را پیدا نکرده بود.
یه جایی، که باران بوی خاطره میداد، ابرها روی شانهی کوهها استراحت میکردند و پرندهها، به جای آواز، داستانهای فراموششده جهان را میخواندند.
میگفتند اگر روزی از زندگی خسته شوی و بیهیچ مقصدی راه بیفتی، شاید پاهایت تو را به همانجا برسانند.
در سرزمینهای دوردست، شبی وجود داشت که جادو، آرام از میان ستارهها به زمین قدم میگذاشت.
شبی که آن را May Fifteenth مینامیدند.
شبی که در آن، درختان سخن میگفتند، ستارگان آنقدر پایین میآمدند که میشد نورشان را میان انگشتان لمس کرد،و گلهایی میشکفتند که تنها تا سپیدهدم زنده میماندند.
میگفتند هرکس در آن شب، با قلبی پاک آرزویی بر زبان بیاورد، خودِ جادو صدایش را میشنود و تکهای از معجزه را برای همیشه در سرنوشتش پنهان میکند.
عاااااا خدای منننننن..
خانوم شما باعث شدی گنده ترین لبخندمو بزنمممممم😭✨
چقدر مهربونی:))
https://t.me/ba_ghalam/2018
اگر تو لذت بردی، ما چه بگوییم؟
زمانی که مارا با نامهای کوتاه و مختصر دور آتشی کوچک به صرف چای دعوت کردی و بعد با نامه های قشنگت درباره نام های مکان امنمان، مارا غافل گیر کردی، ما چه بگوییم؟
چه میتوانیم بگوییم جز تشکر؟ جز ذوق کردن و اشک شوق ریختن؟
چه میتوان گفت در مقابل زیبایی، ای که به ما یادآوری کردی... 🌱✨
یکی از مزیت هایی که این چالش برام داست این بود که با کلی چنل باحال آشنا شدممم✨✨✨
زیادی خوشم اومد
یادم رفت بگم..
خیلی خیلی از نوشتن داستان اسم چنل هاتون لذت بردم:))
با اینکه خسته شدم اما واقعا خوش گذشت✨🍓
میگویند در دورترین نقطهی جهان، جایی پنهان میان ابرها و جنگلهای کهن، سرزمینی وجود دارد که هیچ قطبنمایی راهش را نشان نمیدهد.
نام آنجا Love Zone است.
آنجا، جایی است که عشق شکل میگیرد.
درختانی در آن میرویند که برگهایشان از خاطرات ساخته شدهاند، رودخانههایش از امید میگذرند و گلهایش تنها زمانی شکوفه میدهند که کسی از ته دل، آرزوی خوشبختیِ دیگری را بکند.
در کتابی که بوی امیدو گلهای یاس همیشه مهمان صفحاتش بود، زندگی در ساده ترین حالت به زیباترین شکل روایت شده بود.
این کتاب نامی داشت که به اندازهی خنکایِ شبنم روی گلبرگهای یاسِ سپید دلنشین بود؛ زندگی به روایت ژاله.
ژاله، در این صفحات، نه از روزهای بزرگ و پرهیاهو، که از رقصِ نور روی دیوارِ کاهگلی، از صدایِ دمکردنِ چای، و از لبخندهایی که بیدلیل بر لب مینشستند، قصه میساخت.
او بلد بود چگونه اندوه را با کمی گلاب و نباتِ کلماتش، به آرامشی ماندگار تبدیل کند.
این قصه، داستان سیاهچالهای را روایت میکند. او در وصف سیاهچاله اینگونه میگوید:
همه گمان میکنند سیاهچالهها فقط میبلعند؛ ستارهها، نورها، کهکشانها و هرآنچه در مسیرشان قرار بگیرد.
اما هیچکس از رازهایی که در سکوتِ بیپایانشان نگه میدارند، چیزی نمیداند. هیچکس نمیپرسد پس از آنکه نور ناپدید شد، چه بر سر خاطراتش آمد. شاید هیچ نوری واقعاً از میان نرفته باشد؛ شاید همهی آنها، جایی در دل تاریکترین نقطهی جهان، آرام گرفته باشند.
زیرا سیاهچالهها، بیش از آنکه پایان باشند، صندوقچههایی هستند برای چیزهایی که جهان دیگر توان نگهداشتنشان را نداشت.»
افسانهای قدیمی میگفت در بلندترین نقطهی کوهی فراموششده، جایی که ابرها فاصلهای با آن نداشتند، درختی روییده بود که سالهای دراز، هیچ شکوفهای بر شاخههایش ننشسته بود.
اما روزی از روزها، دخترکی پا به آنجا گذاشت؛ اشکهایش را مهمان آن درخت کرد و سفرهی دلش را برایش گشود.
صبح روز بعد، صدها شکوفه بر شاخههای درخت جوانه زده بود.
مردم میگفتند؛ درخت منتظر بهار نبود؛ منتظر دلی بود که جرئت کند حقیقتش را بگوید.
و از آن روز، آن درخت را Éclosion نامیدند.
در سرزمینی که روی هیچ نقشهای نبود، درست زیر درخت پیری، کلبه چوبی وجود داشت که به روی تابلواش نوشته شده بود؛ به کآژِه خوش آمدید.
حتی از فرسنگها فاصله میتوانستی بوی چوب سوخته و عطر گیاهان ناشناختهای را که از دودکش آن بیرون میآمد، احساس کنی.
هیچکس نمیدانست چه کسی آن را ساخته است.
مردم سرزمینهای اطراف، داستانهای زیادی دربارهی کاژه تعریف میکردند. بعضیها میگفتند این کلبه تنها زمانی ظاهر میشود که کسی به کمک نیاز داشته باشد.
داشتم به این فکر میکردم اگر "میراث سایهها"رو با این استمرار مینوشتم الان احتمالا تا پارت 8 نوشته بودم:))
روزی روزگاری، شاید آنجا که رؤیاها عبور میکردند، ملکهای در آسمان ها زندگی میکرد.
هیچکس نمیدانست آن سوی آسمانی که هرشب بالای سرشان میدرخشید، دنیایی دیگر وجود داشت.
دنیایی که ملکه آسمان آن را درست کرده بود، جایی که ستارهها فقط نقطههایی نورانی نبودند؛ آنها شهرهایی کوچک بودند که در دل تاریکی میرقصیدند.
و رودخانههایی از نور میانشان جریان داشت و هر ستاره، داستان کسی را در قلب خود نگه میداشت.
ملکه آنجا را دنیایِ پرسِتاره مَن صدا میزد.
در انتهای راهروی عمارتی قدیمی، دری به رنگ سرخ وجود داشت.
سالها بود که هیچکس از آن عبور نکرده بود، دری که هرگز قفل نمیشد اما هیچکس جرعت باز کردنش را نداشت.
میگفتند پشت آن در، اتاقی قرار دارد که تصویر آدمها را ثبت نمیکند...
بلکه خاطرههایی را که زمان از ذهنشان ربوده بود، دوباره ظاهر میکند.
مردم عمارت به آن The Red Room میگفتند.
