قصهگویِ ویندریا.
Відкрити в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
316
Підписники
-524 години
-77 днів
+7430 день
Архів дописів
در دورترین نقطهی جهان، آسیابی وجود داشت که نه با آب، بلکه با باد میچرخید.
هر بادی که از کنار آدمها میگذشت، چیزی را با خود میبرد؛ گاهی لبخندی فراموششده، گاهی آرزویی ناتمام، و گاهی آخرین خاطرهی کسی که دیگر هرگز بازنمیگشت.
نگهبان آسیاب، همه را در شیشههایی کوچک نگه میداشت تا هیچچیز برای همیشه گم نشود.
او، روی هر شیشه تنها یک چیز
مینوشت؛ Vom Winde verweht.
میان هزاران افسانه، یکی از همه عجیبتر بود.
افسانهای که میگفت خورشید، هر صبح، از پشت کوهها طلوع نمیکند.
پیش از آنکه نخستین پرتوهایش آسمان را روشن کنند، به خانهای دورافتاده در دل جنگلی خاموش بازمیگردد؛ خانهای که دیوارهایش از نور و پنجرههایش از سپیده ساخته شدهاند.
قدیمیها آن خانه را House of the Rising Sun مینامیدند و باور داشتند تا زمانی که چراغش روشن باشد، تاریکی هرگز برای همیشه بر جهان پیروز نخواهد شد.
در دورترین نقطهی شب، جایی وجود داشت که هیچکس در بیداری راهش را پیدا نمیکرد.
کتابخانهای که قفسههایش نه از کتاب، بلکه از رؤیاها پر شده بود.
هر رؤیایی که فراموش میشد، هر خاطرهای که ارزش ماندن داشت، آرام آرام راهش را به آنجا پیدا میکرد.
نگهبانان آن کتابخانه را Oneiroi مینامیدند؛ زیرا باور داشتند بعضی چیزها، حتی اگر از ذهن آدمها پاک شوند، باز هم ارزش نگهداشتن دارند.
این داستان، سالها پیش را روایت میکند.
زمانی که او در بلندترین برج ساعت شهر زندگی میکرد؛ هر روز عقربهها را تنظیم میکرد و میان چرخدندههای عظیم ساعت، روغن میریخت.
اما در میان تمام روزهای سال، تنها یک روز با بقیه فرق داشت.
روزی که آرزوهایی که آدمها از ترس رهایشان کرده بودند، دوباره در دلشان جوانه میزد.
حتی صدای زنگ ساعت هم در آن روز، رنگ دیگری داشت.
مردم شهر آن روز را بِه وَقتِ چهارمُرداد مینامیدند.
این داستان، سالها پیش را روایت میکند.
زمانی که او، در بلند ترین برج ساعت شهر زندگی میکرد، هر روز عقربه های ساعت را تنظیم میکرد و در میان چرخ دنده هایش روغن میریخت.
اما در میان تمان روزهای سال، یک روز با بقیه فرق داشت.
روزی که تمام آرزوهایی که آدم ها بخاطر ترس، رها کرده بودند در دلشان جوانه میزد.
حتی صدای زنگ ساعت در آن روز متفاوت بود، نام آن روز را بِه وَقت چهارمُرداد گذاشته بودند.
قدیمیها باور داشتند هر انسانی، جایی در دلش دارد که هیچ اندوهی راهش را به آن پیدا نمیکند.
جایی که بوی باران همیشه تازه است، نور خورشید همیشه گرم است، و باد، آرامتر از همیشه میوزد.
آدمها نام آن را حوالیِ هستی گذاشته بودند؛ جایی که روح، برای چند لحظه، خانهی خودش را پیدا میکند.
روزی روزگاری، در جنگلی کهن، سه پری زندگی میکردند.
یکی هر شب ستارهها را میشمرد تا مبادا راهشان را گم کنند؛ دیگری ابرهای پارهپاره را دوباره به هم میدوخت؛ و سومی... پریای بود که رؤیاها را جمع میکرد.
هرگاه کسی رؤیایش را فراموش میکرد، آن رؤیا آرام آرام راهش را به دل جنگل پیدا میکرد و در دستان پری سوم آرام میگرفت. او هیچ رؤیایی را دور نمیریخت؛ همه را در صندوقچهای شیشهای نگه میداشت تا روزی صاحبشان دوباره برای یافتنشان بازگردد.
پریهای دیگر او را با نام Raya Dream صدا میزدند؛ زیرا باور داشتند هیچکس به اندازهی او از رؤیاهای گمشده محافظت نمیکند.
اگر روزی گذرت به Hygge افتاد؛ نگران نباش،
آنجا آدم ها فارغ از دنیای پرهیاهو و صداهای بلند، باهم به نجوای قلب یکدیگر گوش میدهند.
دیگر قرار نیست با عجله حرکت کنی، در آنجا، ساعتها عقربهای ندارند، یا اگر داشته باشند، همهشان با ریتمِ آرامِ یک نفسِ عمیق حرکت میکنند.
آنجا جایی است که نورِ خورشید، از لابه لای پردههای توری، با احترام به داخل میآید تا روی کتابهای بازت بنشیند.
جایی که کلمهها با مهربانی نوشته میشوند و لحظهها با آرامش چیده میشوند.
پس آرام بیا، در را پشت سرت ببند و اجازه بده زمان، برای مدتی، فراموشت کند.
در نیمهشب، زمانی که آخرین ستارهها در آغوش تاریکی پنهان میشدند، چیزی در گوشهای از جهان بیدار میشد.
چیزی که نه یک ستاره بود، نه یک سیاره...
آن، سیاهچالهای بود که نامش را سیاهچاله نیمهشب گذاشته بودند.
برخلاف تمام سیاهچالهها که هرچه به آنها نزدیک میشد، ناپدید میشد، این یکی رازها را نگه میداشت؛ رازهایی از جهانهایی که دیگر وجود نداشتند یا فراموش شده بودند.
جایی که پایان هر داستان، آغاز داستان دیگری بود.
میدونم چالش طولانی شده و خسته شدید، من واقعا عذرخواهم🫠🤝
این طول کشیدنه فقط بخاطر اینه چنلا تعدادشون بیشتر از چیزی شد که من فکر میکردم..🥲
اما بااینحال همچنان دارم مینویسم:)
به پیشرفته ترین آزمایشگاه جهان خوش آمدید؛ دنیایی که تا به حال تجربه نکردید و چیزهایی که پیش از این هرگز ندیدید.
جایی که قوانین معمولی طبیعت، همیشه پاسخ درستی ندارد و هر در بسته، رازی تازه را پنهان کرده است.
در اینجا دانشمندانی چون، شیرکروکودیل و مارگربه کار میکنند.
اما درمیان همه آنها، پروفسوری با تجره وجود داشت که نامش برای همه آشنا بود
او به خود میگفت، منه چغدپنگوئن.
او معتقد بود غیرممکن فقط چیزی است که هنوز آزمایش نشده.
هر قصهای از جایی آغاز میشود؛ این یکی از دشتی پهناور آغاز شد.
دشتی که خانهی هزاران آفتابگردان بود. با این حال، میان تمام آن گلهای زرد، آفتابگردانی به دور از دیگران زندگی میکرد.
در بالاترین نقطه دشت، جایی که خورشید گرمای خود را چون نوازش، بر گلبرگ های او رها میکرد.
دیگر گلها باور داشتند هیچ گلی نباید از جمع جدا شود؛ اما او نمیخواست شبیه دیگران باشد.
او عاشق سکوت میان بادها، صدای آرام باران و لحظههایی بود که دشت برای چند دقیقه تنها میشد.
برای همین، آن قسمت از دشت که فقط او در آن میرویید، کمکم نامی پیدا کرد
گوشهی منِ حَزون؛
گوشهای کوچک میان دشتی بزرگ؛ جایی که یک آفتابگردان تنها، داستانی را در دل خود پنهان کرده بود.
Repost from N/a
در میان غبارِ فراموشی و سکوتِ سنگینِ شبها، جایی که ستارهها از خستگی، چشم بر زمین میبندند، تنها صدایی هست که میتواند تاریکی را به رقص درآورد. او نه با شمشیر، که با تارهای کلمات میجنگد؛ نه با آتش، که با گرمای روایتهایش دلها را ذوب میکند. قصه گوی ویندریا؛ تو فقط قصهگو نیستی، تو نگهبانِ رویاهای ما هستی. ممنونم که با کلماتت، میانِ خاکسترِ من، نه پایان؛ که قدرتِ دوباره شکل گرفتن را دیدی.(اینهمه تو نوشتی، یبارم ما🌚🫶🏻✨.)
