قصهگویِ ویندریا.
Відкрити в Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
321
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-1430 днів
Архів дописів
https://t.me/In_the_neverday
او ستارهشناسِ سلطنتی بود؛
کسی که هر شب آسمان را از بلندترین برج قصر تماشا میکرد.
اما هیچکس نمیدانست چرا هر بار که ستارهای در آسمان ناپدید میشد،
او نام یک نفر را در دفترش مینوشت.
https://t.me/darighoafsoos
او کتابدارِ شهر بود؛
کسی که سالها از کتابخانهای قدیمی نگهبانی میکرد.
مردم میگفتند گاهی شبها صدای حرف زدنش از میان قفسهها شنیده میشود؛
اما عجیبتر از آن، این بود که هیچکس نمیتوانست کلماتشان را بفهمد؛
گویی میان او و کتابها، زبان تازهای شکل گرفته بود.
https://t.me/picashinn
او تصویرگرِ خاطرات بود؛
کسی که میتوانست خاطرات آدمها را از میان ذهنشان بیرون بکشد و روی بوم جاودانه کند.
اما هیچکس نمیدانست چرا در تمام نقاشیهایش،
چهرهی کسی دیده میشد که هیچکدام از صاحب خاطرات او را به یاد نمیآوردند.
https://t.me/LiingXi
او نقاشِ دربار بود؛
نقاشی که وفاداریاش آوازهی قصر بود.
اما هیچکس نمیدانست چرا، وقتی به نقاشیهایش خیره میشدی،
گویی آنها هم به تو خیره میشدند.
فردا میزارمش، پس تا اون موقع لطفا پیام چالش رو پاک نکنید که چنل قشنگتونو گم نکنم:)🤝✨
یه چالش کوچولو🌟
این پیامو فور کن تا من، برات یک رازِ داستانی بنویسم؛
رازی که سالهاست در گوشهای از یک داستان خاک میخوره و منتظر کسیه که پیداش کنه.🕯✨
دوست داشتی با این قصهگو همراه شو꩜
درواقع به غیراز ویندریا هر سه سرزمین میشه گفت اون چیزی که میخواستم هستن تقریبا:)
ولی ویندریا نه، باید بیشتر روش کار بشه قطعا.
این نقشهی داستانه:))
البتههه؛ این طرح اولیه هست و قراره تغییر بکنه رفقا، فعلا اینو نشون دادم تا بدونید چه شکلیه🫠🤝
