قصهگویِ ویندریا.
Open in Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
314
Subscribers
-124 hours
-57 days
+2830 days
Posts Archive
Repost from N/a
خیابان فرهنگ
اینجا باریک و یکطرفه است. اگر از سر و صدای اطراف دبیرستانها بگذری به بازار گندمفروشان میرسی.
مشهدی یدالله گندمفروش پیری است که هر روز صبح زود، درِ قرمزِ مغازهاش را باز میکند.
به رسم همیشگی نزدیکیهای ظهر مغازه را میبندد یا به نوهی جواناش میسپارد.
خورشید عمود میتابد و دانههای شنِ پراکنده در هوا به جان هم غر میزنند و به دنبال هم میدوند. دکانها کموپیش بستهاند و نوهی جوان زیر بادِ بیسر و صدای کولر نشسته است. از همان روزهای گرمی است که همه یکصدا میگویند:((هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و اینجا یک خیابانِ حوصلهسربر است.))
ماشینِ پژوِ مشکی جلوتر از مغازه پارک میکند. اول با دقت مغازهها را چک میکند، عینک آفتابیاش را میزند سپس از ماشین پیاده میشود و به داخل مغازه میرود.
دهانم از حیرت باز میماند؛ انگار همین حالا تمامم میخواهد فرونشست پیدا کند. چشمانِ آسفالتشدهام را چند بار میبندم؛ شاید اشتباه میبینم. دانههای شن جیغ میزنند و همراه باد از زمین فاصله میگیرند. هیچ یادم نمیآید چنین آدمهایی پا به چنین بازاری گذاشته باشند!
آدمِ بیسایه! محال است که خیابانِ بازارِ گندمفروشان باشی و این روایت کهن را نشنیده باشی: آدمی که خرمنِ گندمی را بسوزاند تا چهل روز سایهای ندارد!
در گذشته چنین آدمهایی خودشان را از زمین و زمان پنهان میکردند تا شمشیرِ آتشینِ خورشید و نورِ ملایمِ مهتاب، آنان را به کسی نشان ندهد. حالا صاف و راست وارد این محل شده و گندم میخواهد...
چند لحظه بعد از مغازه بیرون میرود، سوار ماشین شده و از آنجا دور میشود. جوانک پشت سرش از مغازه بیرون آمده، در حالی که رنگاش پریده و گیج و منگ به نظر میرسد.
عصری مشهدی یدالله به مغازه باز میگردد. آرام سعی میکنم مکالمه را گوش دهم. جوانک، تپهپتهکنان، واقعهی عظیم را شرح میداد. پیرمرد با تأسف سری تکان میدهد و به چایاش خیره میشود.
دوباره خاطرهی به آتش کشیده شدنِ خرمنِ گندمهای پدرش توسط همسایهشان را به یاد آورده. هر زمان که آن واقعه را تلاوت میکند، جگرش بار دیگری میسوزد. دلم برایش آب میشود و نمیتوانم کاری کنم.
هر دکانداری روزِ واقعهی خود را دارد که زندگیاش چه خوش، چه ناخوش به قبل و بعد آن تبدیل شده. برای مشهدی، همان روز بود. وقتی حاصلِ آن همه کار و زحمت، یکآن جلوی چشمانشان خاکستر شد و کاری نمیتوانست انجام دهد. هر آن که چهرهی پدر را، که روی درآمدِ خرمنهای طلایی برای درمانِ همسرش حساب کرده بود، و مادرِ پیرش را، که برای خریدِ جهیزیهی دخترِ جواناش دلشوره داشت، به خاطر میآورد، صورتِ پرچیناش را رو به آسمان میکرد و با خدای خود نجوا میزد. ذکری میگفت و آهی میکشید.
مانند این ماشینها که هر روز گذرگاهشان هستم، سالها هم میگذرند اما بعضی روزها تا ابد یک جا مینشینند و از چشمانِ آدمها به من خیره میشوند. من تمام داستانهای غریبانه را با شکیبایی گوش میدهم تمام کاری که این تنِ سنگی میتواند انجام دهد، شنوا بودن است.
Repost from کورالین جونز🪡
⭐️꒰⋆این پیام + پست مورد علاقتون از اینجا رو فور کنید تا یه پست ازتون فور کنم و باتوجه به وایب چنلتون بگم اگه یه کتاب بودید، ژانرتون چی بود⋆꒱🪡
جوین باشید.
یه چیزی در ارتباط با میراث سایهها تو ذهنمه که اگه بتونم عملیش کنم خیلی خوب میشهههه:)
اسم این تمرین هست"تعریف خاطره از زبان شهر"
اینطوریه که، فرض کن خیابونها حافظه دارن:)
حالا، یک شهر رو انتخاب کن و بزار خودش دربارهی یکی از آدمهایی که سالها اونجا زندگی کرده حرف بزنه✨
سلام قشنگم، حالت چطوره؟ 🤍✨
اومدم با یه خواهش کوچولوی دوستانه.🥹
من آنلاینشاپم رو تازه شروع کردم و راستش این روزا بیشتر از هر چیزی به حمایت دوستای مهربونم نیاز دارم. اگه برات امکانش هست، خیلی خوشحال میشم یکی از پست هام رو توی چنلت بذاری یا چنلم رو معرفی کنی.
باور کن همین حمایت کوچیکت میتونه کلی دلگرمم کنه و باعث بشه آدمای بیشتری با چنلم آشنا بشن. 🤍
از الانم یه دنیا ممنونت هستم. امیدوارم همیشه لبت بخنده و چند برابر محبتت به خودت برگرده. 🌸🫶
https://t.me/arghavanshop041
مثل همیشه، اگر خواستم تمرینی انجام بدم اینجا میزارم تا رفقایی که دوست داشتن هم ازش استفاده کنن🫠✨🤝
خب حالا که بلاخره چالش تموم شد، زمان خوبی برای نوشته پارت بعدی و ادامه تمریناته:)
Repost from Marlboro.
یه چیز کوچولو بگم:)
خیلی خیلی عذر میخام، اما اگر پیام چالشو پاک کردید یا بعد از اینکه پیام چالش خط خورد فور کردید، من داستانی براتون نمینویسم🫠🤝
دوست داشتم اینکارو کنم، اما واقعا خیلی خستم..
امیدوارم که درکم کنید رفقا🍓
