روح هزاران زن در یک بدن
Відкрити в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
234
Підписники
-124 години
+27 днів
-230 днів
Архів дописів
مگر میشود
بهاری که از پلک هایت آغاز شد
چنین بی رحم، به گورستانی از برگ های زرد ختم شود؟!
حا
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
✨فروغ
با همهی بیسروسامانیام
باز به دنبال پریشانیام
پریشانی؟
بله.
این بی کلام با تمام غم نرم و آروم و خزنده اش، به جونم میشینه اما پریشونم میکنه. بهرحال جنس پریشونی من متفاوته، من هیچ هیاهویی ندارم. فقط میدونم این غم باعث میشه فرو بریزم، اما میذارم باشه
بذار باشه،
باش، کنارم بمون
آرومم کن و بعد خوابم کن.
اما بیا کنارم، نه روی سینه ام،
یا حداقل به اندازه یک پتوی نازک روی سینه ام باش.
امشب رو باهام مهربون تر باش…
بیشتر از این صحبت نمیکنم، برای ادامه مسیر شب بیا بهم نگاه کنیم:)
شب بخیر
Repost from نگاران | ادبیات
باری اگرچه ما رنج بردهایم
ما زخم خوردهایم
ما تا رسیدن بیمرگیِ امید
هر روز مردهایم
ما با چراغ کینه شب را شناختیم
با اسب سرخ حادثه تا قلب بیتپش مرگ تاختیم
ما تا شکفتن انسان
ما تا دمیدن فریاد
ما تا رسیدن خورشید زندهایم
ایرج جنتی عطایی
@kalamat_k
اوندره زیر پاهات نیست که بیوفتی داخلش، از تو رد شده و خودش رو توی استخون های تو جا داده.
تو میشی دیواره هاش، فاصله هایی که میندازه
سرد، ترک خورده، اما خالی…
تا حالا شده خيره بشی به يک نقطه يا يک گوشه و جاى خالى يک چيزى رو توى دلت حس كنی و هيچ توضيحى بابتش براى خودت نداشته باشی؟!
فقط احساس کنی با هر پلک زدنت چیزی فرو میریزه..
هر دقيقه فكرت به جاى شصت ثانيه، شصت ساعت بگذره، دلت جوری مسدود بشه، قلبت آه بكشه و از زمان بخواى تا پناهت باشه، زمانى كه هميشه به سرعت مى گذشت اما جاهايى كه نبايد، هر ثانيه اش سالها و سالها و سالها حس شد...
و بعدش تو بمونى بايه سكوتى كه وزنش از هر فريادى بيشتره...
تاحالا شده به يه نقطه خيره بشی و حس كنی يه دره بى پايان ازت عبور مى كنه؟
اونم نه از زير پاهات و از روبروت بلكه از درونت، انگار واقعا به يه خلاء دچار ميشی كه ديگه مفهوم فلسفى نيست، بلكه يه احساس زندست.
يه موجود با نفس هاى سنگينش انگار نشسته روى شونه ات و نمى ذاره نفس بكشى و بعد سعى كنی با تمام بیچارگی که احساسش میکنی آرومش كنی و بهش بگی
You know there’s still a place for people like us…
حا
به قول جورجو آگامبن در «باقیماندههای آشویتس»:
«رسالتِ بازمانده به یاد آوردن است؛ او نمیتواند به یاد نیاورد.»
