uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

اتاق شماره ۶

اتاق شماره ۶

Відкрити в Telegram

Books are my best friends. 📚 اینستاگرام 👇 https://www.instagram.com/bookish.girl.mahsa?igsh=MmZsc3ptMHRmYmcz در صورت لزوم با من در ارتباط باشید: t.me/M_AA777

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
201
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
چند قاب از عصرِ امروز و کتابفروشی رویایی پنجره که انگار راستی راستی از دل قصه ها بیرون اومده🫠
+4
چند قاب از عصرِ امروز و کتابفروشی رویایی پنجره که انگار راستی راستی از دل قصه ها بیرون اومده🫠

فصل ۴۰: حلقه ی روزهای خالی، ناخوشایند است و شبها دور گردن می افتد، مثل کمند. #روزیکه_رهایم_کردی #النا_فرانته
فصل ۴۰: حلقه ی روزهای خالی، ناخوشایند است و شبها دور گردن می افتد، مثل کمند. #روزیکه_رهایم_کردی #النا_فرانته

"یک زوج عجب مخلوط کف آلود پیچیده ایست. حتی اگر رابطه ای از هم بپاشد و بعد پایان بگیرد، از راه های مخفیانه ادامه می‌دهد، نمی میرد، نمی‌خواهد بمیرد."

روزی که رهایم کردی #النا_فرانته الگا خطاب به کارانو: "مثل همه ایرادهایی داشت. یکی مثل بقیه. گاهی خوبیم، گاهی نفرت انگیز. وقتی آمدم پیش تو کارهای شرم آوری نکردم که هیچ وقت حتی خوابش را هم نمی دیدم؟ با این حال من زن صد در صد بدی نیستم."

امروز 🌱
امروز 🌱

ما حتی ادای زندگی عادی رو هم نمی تونیم دربیاریم، چه برسه به اینکه واقعا عادی زندگی کنیم.

عکس مناسبی برای این متن نداشتم همینو قبول کنین ازم 🤪😇

گاهی پیش می‌آید که در کسری از ثانیه، لایه‌های مختلفی از خودم را می‌بینم؛ لایه‌های گوناگون وجودم را... مثلاً در یک عصر گرم خرد
گاهی پیش می‌آید که در کسری از ثانیه، لایه‌های مختلفی از خودم را می‌بینم؛ لایه‌های گوناگون وجودم را... مثلاً در یک عصر گرم خرداد، وقتی روی تخت دراز کشیده‌ام، دست‌هایم را در هم گره کرده و روی شکمم گذاشته‌ام، گردنم به سمت چپ چرخیده، نگاهم روی دیوار ثابت مانده و در فکر فرو رفته‌ام، ناگهان لایهٔ اسکلتی خودم را می‌بینم؛ اسکلتی که به همان حالت روی تخت افتاده است. استخوان‌های دستش روی محفظهٔ خالی شکم، زیر دنده‌ها، در هم گره خورده‌اند و جمجمه‌اش به سمت چپ چرخیده است. جای چشم‌ها دو حفرهٔ بزرگ و خالی رو به دیوارند و از بینی چیزی جز دو سوراخ باقی نمانده... انگار رادیوگرافیِ همان لحظه ثبت شده و پیش چشمانم به نمایش درآمده باشد. گاهی نیز توده‌ای از ماهیچه و چربی را می‌بینم که با شبکه‌ای از رگ‌ها و پی‌ها به هم متصل شده‌اند، و گاهی حضوری لطیف و کم‌تراکم از جنس نور را؛ حضوری که گمان می‌کنم روح من باشد. همهٔ این تصاویر در کسری از ثانیه پیش چشمانم ظاهر می‌شوند و سپس با همان سرعت در فضا محو می‌شوند.

من نمی تونم هیچ وقت فنِ آیس کافی باشم😖 تا ابد زنده باد قهوه ی گرم ✌️
من نمی تونم هیچ وقت فنِ آیس کافی باشم😖 تا ابد زنده باد قهوه ی گرم ✌️

چقدر رمانتیک نوشتم :) این انگار خاصیت جنگه، بعد هر جنگی آدمها متوسل میشن به رمانتیسم، احتمالا برای آروم کردن روحشون بعد از ناملایماتی که دیدن. اما جنگ به هیچ وجه رمانتیک نیست. نه رمانتیکه نه مقدس. هیییچ جنگی در هیچ جبهه ای مقدس نیست. فقط با دوز بالایی تراژیکه، آره، درررردناک و تراژیک.

شروع کردم به عکس گرفتن، از کتاب‌ها نوشتن، جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اگه از اون چیزهایی که اینجا share شده بخوای قضاوت کنی انگار آب از آب تکون نخورده. یکی یه روز یه پستی گذاشته، رفته حدودا ۳ ماه بعد برگشته و خب دوباره همه چیز مثل قبله. اما هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست. برای هیچ کدوم ما... تجربه ی جنگ، تجربه ی عجیبیه. هرگز بعد از جنگ آدمی که قبلا بودی نخواهی بود، هرگز.

چه خوشبختی ای بزرگتر از غرق شدن بین سطرهای کتابیه که میتونه روح تو رو با خودش به عمق قصه ببره،طوری که هیچ اثری از تو در واقعیت نمونه؟!

۴ گانه ی ناپل؛ ترکیب زندگی و دوستی و عشق و سیاست. از همین الان دلتنگ لی لا و لنو هستم. #elenaFerrante #Italy #Naple
+5
۴ گانه ی ناپل؛ ترکیب زندگی و دوستی و عشق و سیاست. از همین الان دلتنگ لی لا و لنو هستم. #elenaFerrante #Italy #Naple

چی باید بگم بعد از بیش از ۲ ماه آفلاین بودن؟ اصلا من بگم، مگه همه آنلاینن که بخونن؟!

این مدت کتاب های فرانته تنها پناهم بودن، تنها ملجایی که پناه بردن بهش از دیوانه شدن در امان نگهم می‌داشت.

کتاب سوم از چهارگانه ی ناپل #Elenaferrante
کتاب سوم از چهارگانه ی ناپل #Elenaferrante

Opening book is like unlocking a door to a world where imagination knows no bounds. Each page turns to reveal new adventures,
Opening book is like unlocking a door to a world where imagination knows no bounds. Each page turns to reveal new adventures, emotions, and wisdom, leaving footprints of inspiration on the canvas of our minds.

کافکا در نامه به فلیسه نوشته بود: خوب نیستم با تلاشی که اکنون برای ادامه‌ دادن زندگی می‌کنم می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.

یه دنیا حرف دارم، ولی مغزم یاری نمی کنه...

photo content
+3