uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

راٰن

راٰن

Відкрити в Telegram

هرچه‌ لطیف‌تر، پنهان‌تر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
471
Підписники
+124 години
+387 днів
+4430 днів
Архів дописів
نابلدم؛ در انتخاب، در عشق‌ورزی، و حتی در پند گرفتن از زخم‌هایی که ردِ کبودی‌شان هنوز رویِ تنم باقی‌ست. هر صبح، خودم را میانِ انبوهی از قرص‌هایِ نیم‌خورده و کارهایِ تلنبار شده‌ای پیدا می‌کنم که هیچ کدامشان شبیه به «رؤیا» نیستند. ده سالِ بعد برای من، نه یک چشم‌انداز، که اتاقِ تاریک وُ در بسته‌ای‌ست که حتی کلیدش را هم گُم کرده‌ام.

​من هنوز در میانه‌یِ سال‌هایم ایستاده‌ام و گیجم. طوری که جهان از من می‌خواست، بالغ نشده‌ام؛ فقط یاد گرفته‌ام چطور اضطرابم را زیرِ یقه‌یِ اتوکشیده‌یِ پیراهنم پنهان کنم. هنوز هم تفاوتِ میانِ ماندن و رفتن را نمی‌فهمم و آدم‌ها، به سادگیِ تکاندنِ خاکسترِ سیگار، می‌توانند تمامِ باورهایم را فرو بریزند.

photo content

۲۱ سالگی، دو هفته قبل در یک روز برفی شروع شد.
۲۱ سالگی، دو هفته قبل در یک روز برفی شروع شد.

چه شیرین است، چه شیرین می‌تواند باشد. افسوس که ما تلخی آن‌را می‌چشیم. - چشمهایش‌ ' بزرگ علوی

این آهنگ منو به روز‌ها و پیش‌ آدم‌هایی می‌بره که قلبم از شدت دلتنگی فشرده می‌شه.

Myles Kennedy - Love Can Only Heal.mp312.87 MB

جایِ خالی‌ات مثل یک تومور خوش‌خیم، تمام فضای سینه‌ام را اشغال کرده و من، با هر دم و بازدم، بوی تو را در ریه‌هایم جابه‌جا می‌کنم.

Can we hold it all together in pain? or when it hurts to love is it better to break?

واقعا متأسفم ولی یکی از اصلی‌ترین دلایل من برای تنفر از وسایل حمل و نقل عمومی شلوغی و آلودگی نیست؛ بلکه مردهاست.

sticker.webp0.00 KB

هر صبح، بیدار می‌شوم و خودم را زیر آواری از پوشه‌های ناتمام و «باید»های سنگین پیدا می‌کنم. فردا برایم شبیه پنجره‌ای است که بخار گرفته و هیچ‌چیز از پشت آن پیدا نیست. با این حال، - متأسفانه یا خوشبختانه - دست از پا نمی‌کشم.

جامعه از من می‌خواهد دستانم بویِ تدبیر بدهد و قدم‌هایم روی آسفالتِ خیابان، محکم و با اراده طنین بیندازد؛ اما من هنوز وقتِ تصمیم گرفتن، انگشتانم را در هم گره می‌زنم و مثل کسی که روی یخ راه می‌رود، از سُر خوردن می‌ترسم. من هنوز بلد نیستم چطور مثل آدم‌های بالغ، قلبم را پشتِ ویترین عقلم قایم کنم یا از تکرار یک اشتباه کشنده، پندهای بزرگ‌منشانه بگیرم. من هنوز همان‌قدر ساده‌دل و همان‌قدر زودرنجم که با یک اخمِ ناگهانی، تمام کاخ‌های خیالی‌ام فرو می‌ریزد.

هنوز همان دخترک مو کوتاهی هستم که لنگه‌ی جوراب توری‌اش گم شده و پشت چادرِ «مامان‌جان» پنهان می‌شود تا دنیا او را نبیند. شناسنامه‌ام عددها را ردیف کرده‌اند تا به بقیه ثابت کنند من بزرگ شده‌ام، اما راستش را بخواهی، من هنوز در دهلیز هفت‌سالگی‌ام جا مانده‌ام.

من بلد نیستم این حجم از آشوب رو کلمه کنم.

sticker.webp0.30 KB

عموما بعدش اتفاقات‌ خوبی نمی‌افته.

بچه‌ها یه چندوقته دوباره زیاد اینجا می‌نویسم.

​بهترین کلماتم را همیشه از میانِ آوارهایی که روی سرم ریخته بود، بیرون کشیدم. از میانِ هق‌هق‌های زیر دوش و تماشایِ زنی که از فشارِ اضطراب، پوستِ کنار ناخن‌هایش را با دندان می‌کند. پس خبرِ خوب این است که: «عزیزم! از این پس از من، نامه‌هایی می‌خوانی که نظیر ندارند؛ کلماتی چنان عریان که بندِ دلت را پاره می‌کنند.» اما خبرِ بد... خبرِ بد این است که وقتی این نامه‌ها به دستت می‌رسد، تو در هیچ‌کدام از خانه‌های این شهر نیستی. خبر بد این است که سهمِ من از تو، تنها خیره ماندن به صفحه‌ی بی‌روحِ گوشی و مرورِ پیام‌هایی است که بویِ کهنگی گرفته‌اند. من قرار است برای همیشه با شاد بودن غریبه شوم، چون حقیقتِ تو دیگر جایی بیرون از خیالِ من نفس نمی‌کشد. ​مانده‌ام میانِ این جنونِ نوشتن و آن غمی که مثلِ خزه به دیواره‌ی قلبم چسبیده و نمی‌میرد. نمی‌دانم باید برای این شاهکارهایِ غمگینی که قرار است متولد شوند خوشحال باشم، یا از تصورِ عُمری که شاید دیگر هرگز در مرکزِ مردمک‌هایت، تصویرِ خودم را نبینم، به گریه بیفتم. پذیرفته‌ام که سهمِ من از تو، نه آغوش، که همین مرثیه‌هایی است که قرار است از نبودنت بنویسم و در پوشه‌ی خاطراتم ته‌نشین شوند...

+1
Gracie-Abrams-I-Love-You-I-m-Sorry-320.mp36.05 MB