راٰن
Open in Telegram
هرچه لطیفتر، پنهانتر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
471
Subscribers
+124 hours
+387 days
+4430 days
Posts Archive
471
نابلدم؛ در انتخاب، در عشقورزی، و حتی در پند گرفتن از زخمهایی که ردِ کبودیشان هنوز رویِ تنم باقیست. هر صبح، خودم را میانِ انبوهی از قرصهایِ نیمخورده و کارهایِ تلنبار شدهای پیدا میکنم که هیچ کدامشان شبیه به «رؤیا» نیستند. ده سالِ بعد برای من، نه یک چشمانداز، که اتاقِ تاریک وُ در بستهایست که حتی کلیدش را هم گُم کردهام.
471
من هنوز در میانهیِ سالهایم ایستادهام و گیجم. طوری که جهان از من میخواست، بالغ نشدهام؛ فقط یاد گرفتهام چطور اضطرابم را زیرِ یقهیِ اتوکشیدهیِ پیراهنم پنهان کنم. هنوز هم تفاوتِ میانِ ماندن و رفتن را نمیفهمم و آدمها، به سادگیِ تکاندنِ خاکسترِ سیگار، میتوانند تمامِ باورهایم را فرو بریزند.
471
جایِ خالیات مثل یک تومور خوشخیم، تمام فضای سینهام را اشغال کرده و من، با هر دم و بازدم، بوی تو را در ریههایم جابهجا میکنم.
471
واقعا متأسفم ولی یکی از اصلیترین دلایل من برای تنفر از وسایل حمل و نقل عمومی شلوغی و آلودگی نیست؛ بلکه مردهاست.
471
هر صبح، بیدار میشوم و خودم را زیر آواری از پوشههای ناتمام و «باید»های سنگین پیدا میکنم. فردا برایم شبیه پنجرهای است که بخار گرفته و هیچچیز از پشت آن پیدا نیست. با این حال، - متأسفانه یا خوشبختانه - دست از پا نمیکشم.
471
جامعه از من میخواهد دستانم بویِ تدبیر بدهد و قدمهایم روی آسفالتِ خیابان، محکم و با اراده طنین بیندازد؛ اما من هنوز وقتِ تصمیم گرفتن، انگشتانم را در هم گره میزنم و مثل کسی که روی یخ راه میرود، از سُر خوردن میترسم. من هنوز بلد نیستم چطور مثل آدمهای بالغ، قلبم را پشتِ ویترین عقلم قایم کنم یا از تکرار یک اشتباه کشنده، پندهای بزرگمنشانه بگیرم. من هنوز همانقدر سادهدل و همانقدر زودرنجم که با یک اخمِ ناگهانی، تمام کاخهای خیالیام فرو میریزد.
471
هنوز همان دخترک مو کوتاهی هستم که لنگهی جوراب توریاش گم شده و پشت چادرِ «مامانجان» پنهان میشود تا دنیا او را نبیند. شناسنامهام عددها را ردیف کردهاند تا به بقیه ثابت کنند من بزرگ شدهام، اما راستش را بخواهی، من هنوز در دهلیز هفتسالگیام جا ماندهام.
471
بهترین کلماتم را همیشه از میانِ آوارهایی که روی سرم ریخته بود، بیرون کشیدم. از میانِ هقهقهای زیر دوش و تماشایِ زنی که از فشارِ اضطراب، پوستِ کنار ناخنهایش را با دندان میکند. پس خبرِ خوب این است که: «عزیزم! از این پس از من، نامههایی میخوانی که نظیر ندارند؛ کلماتی چنان عریان که بندِ دلت را پاره میکنند.»
اما خبرِ بد...
خبرِ بد این است که وقتی این نامهها به دستت میرسد، تو در هیچکدام از خانههای این شهر نیستی. خبر بد این است که سهمِ من از تو، تنها خیره ماندن به صفحهی بیروحِ گوشی و مرورِ پیامهایی است که بویِ کهنگی گرفتهاند. من قرار است برای همیشه با شاد بودن غریبه شوم، چون حقیقتِ تو دیگر جایی بیرون از خیالِ من نفس نمیکشد.
ماندهام میانِ این جنونِ نوشتن و آن غمی که مثلِ خزه به دیوارهی قلبم چسبیده و نمیمیرد. نمیدانم باید برای این شاهکارهایِ غمگینی که قرار است متولد شوند خوشحال باشم، یا از تصورِ عُمری که شاید دیگر هرگز در مرکزِ مردمکهایت، تصویرِ خودم را نبینم، به گریه بیفتم. پذیرفتهام که سهمِ من از تو، نه آغوش، که همین مرثیههایی است که قرار است از نبودنت بنویسم و در پوشهی خاطراتم تهنشین شوند...
