uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

راٰن

راٰن

Відкрити в Telegram

هرچه‌ لطیف‌تر، پنهان‌تر اما قوت و نفوذش بیشتر - @reyhanehinjastbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
471
Підписники
+124 години
+387 днів
+4430 днів
Архів дописів
+1
Gracie-Abrams-I-Love-You-I-m-Sorry-320.mp36.05 MB

من تمامِ راه را آمدم و آخرین فرصتِ ممکن را رویِ میز گذاشتم تا چیزی بگویی که این ویرانی را جمع کند؛ کلماتی که بویِ ترمیم بدهند، حقیقتی که بشود به آن تکیه کرد. اما تو سکوت کردی یا همان حرف‌های همیشگی را زدی تا ثابت کنی ترجیح می‌دهی در همان تاریکیِ خودت بمانی، تا اینکه برایِ نجاتِ ما تغییری کنی.

مُهری از مهر علی کنده به یاقوت دلم کز ازل تا به ابد شکر کنم بر حکاک

sticker.webp0.00 KB

بارها تلاش کرده‌ام که از تو دور شوم، اما باز که به خود می‌آیم، می‌بینم میانِ زندگی و روزهایم، چند روزی‌ست که باز دارم به تو فکر می‌کنم. به تویی که باید خیلی پیش از این‌ها بیخیالت می‌شدم. می‌بینم که دارم با فکرِ تو زندگی می‌کنم. ​فکری که هیچ تلاطمی در دلم ایجاد نمی‌کند و حتی ضربانِ قلبم را بالا نمی‌برد؛ فقط غمی سیال و چسبناک است. از دستم در رفته‌ای و تمامِ زندگی‌ام را گرفته‌ای. نشت کرده‌ای به کارم، درسم، لباسی که می‌پوشم و حتی سر و صورتم. و من دیگر خیلی وقت است پذیرفته‌ام که تقلا گره‌ای باز نمی‌کند. باید بنشینم بلکه پودر شوی، یا جذبِ تنم شوی، یا تصمیم بگیری بر اثرِ جاذبه ذره‌ذره بروی سمتِ کفِ اتاق. و من چشمانم را بدوزم به تو و تمامِ این مدت، بی‌حرکت نگاهت کنم. به تو که باید مدت‌ها پیش می‌رفتی و نرفتی. ​تو درونِ من، میانِ قلب و سرم زندگی می‌کنی. تویی که حتی فکر کردن به تو، مرا آرام‌تر، لطیف‌تر، مهربان‌تر و حتی مؤمن‌تر می‌کند. از تو حرف می‌زدم و گفتم: امان از این گزافه دوست‌داشتن‌ها. امان از این مهرهایِ سرسختِ ریشه دوانده. از این زخم‌ها. ​امان از تو. امان از این نخ که مرا به تو وصل کرده و سال‌هاست هرچه کلنجار می‌روم، با هیچ تیغه‌ای بریده نمی‌شود. امان از شب‌هایی که می‌دانم نخوابیدن و در رختخواب غلت‌زدن و حتی گریه‌هایم، به خاطرِ کلافگی و ناراحتیِ توست. ​امان از فکرت... امان از منی که نمی‌تواند بیخیالِ تو شود. امان از دلی که حتی مجال نمی‌دهد دوست‌نداشتنت را شروع کنم. امان از من که دوست دارم کلافه و آواره‌ی تو باشم. امان از تو.

I'm getting tired of Feeling delicate

- امیرالمؤمنین فرمودن؛ به آدم زودرنج و افسرده، امیدی نداشته باش!

از آداب قرض گرفتن کتاب :)
از آداب قرض گرفتن کتاب :)

نامِ من در فهرستِ برندگانِ هیچ رقابتی نیست. سال‌هاست که دویدن را رها کرده‌ام و تماشای عبورِ ابرها از پشتِ پنجره را به فتحِ قله‌های دور ترجیح می‌دهم. شاید از نگاهِ عابران، عمرم در تکراری بیهوده سپری شده باشد، اما من با تنهایی‌ام به تفاهم رسیده‌ام. گلدان‌های لب‌پنجره را بیشتر از آدم‌های پرهیاهو می‌فهمم و یاد گرفته‌ام که چطور با عطرِ نانِ تازه، تلخیِ خبرهای صبحگاهی را بشویم و دور بریزم. ابایی ندارم که بگویم گاهی ساعت‌ها خیره به یک نقطه می‌مانم و به هیچ‌چیزِ مهمی فکر نمی‌کنم. شب‌ها پای صحبت‌های تکراریِ پدرم می‌نشینم و با هم به رویاهایی می‌خندیم که هیچ‌وقت تعبیر نشدند؛ در همان لحظات است که می‌فهمم خوشبختی، شاید چیزی جز تماشای دست‌های او نباشد. پولی که برایم باقی می‌ماند را صرفِ خریدنِ هدیه‌ای کوچک برای دوستی قدیمی می‌کنم تا یادم نرود که هنوز نبضِ مهربانی در رگ‌هایم می‌زند. راستش را بخواهید، 'معمولی بودن' پناهگاهِ امنِ من است. وقتی تلاشی برای درخشش نمی‌کنی، چشمانت برای دیدنِ سایه‌ها و ظرافت‌های پنهانِ زندگی بیناتر می‌شود. من یاد گرفته‌ام که لزومی ندارد همیشه قهرمانِ داستان باشم؛ می‌توانم همان شخصیتِ فرعی و آرامی باشم که در گوشه‌ی تاریکِ صحنه، از وزشِ ملایمِ باد لذت می‌برد و با زخمی کهنه بر دل، باز هم به آمدنِ بهار ایمان دارد. حداقل اینجا و امروز، درباره خودم این‌طور فکر می‌کنم. - ۹ دی‌ماه ۱۴۰۴

Repost from N/a
من در زندگی به هزاران هزار تن برخورد مى كنم؛ از اين هزاران هزار، شايد مشتاق صدها تن شوم؛ اما از اين صدها تن، تنها به يكى عشق مى ورزم. آن ديگری كه من عاشق اوى ام ويژگی اشتياق مرا مشخص مى سازد.

میگه اینجا بامبی‌ شبیه خودته وقتی بدنیا اومدی

|دردِ خداحافظی|

photo content

واقعیت اینه که این 'نفس' فقط اون معنایِ قدیمی و همیشگی رو نداره؛ هر حس و هیجانی که توازنِ روحیِ آدم رو به هم می‌ریزه، یه جورایی همون نَفسیه که باید مهار بشه. ​وقتی آدم تویِ روزمرگیِ پوچ گیر می‌کنه و هیچ فعالیتی نداره، ناخودآگاه ذهنش می‌ره سمتِ افکارِ سمی و احساسات آلوده. انگار این وقت‌هایِ خالی و ساعت‌هایِ بی‌مصرف، بهترین فرصت رو به تاریکی می‌دن تا توی وجودِ آدم ریشه کنه. اما همین که دستت به کاری گرم بشه، انگار حواست از اون حال و روز پرت می‌شه. در واقع، مشغولیت، سر و دلِ آدم رو گرم می‌کنه و اجازه نمی‌ده ذهن، تویِ خلاء، واسه خودش قصه‌هایِ تلخ ببافه!✨

​یه نصیحت از امیرالمومنین هست که می‌گه: 'وقتی نفس بر تو سخت گرفت، تو هم بر اون سخت بگیر تا رام بشه.' خودت رو مشغول کن چون مشغول شدن، خستگی میاره و همین خستگی، راهِ نجاته.

تنبلی، بیکارگی، بطالت، از گناهان کبیره محسوب می‌گردد.

photo content

دقیقا لحظه‌ گرفتن این عکس رو یادمه!

photo content

چهل روز است که جهان، صورتِ استخوانی‌ام را میانِ دو دستِ زبرش گرفته و چنان سیلیِ محکمی به من زده که هنوز صدایِ سوت کشیدنِ رویاهایم را می‌شنوم. همه‌چیز از صبحِ ۲۳ آبان شروع شد؛ با تماسی که خبر از رفتنِ عمه می‌داد و بعد، عصر همان روز که امیدم پشتِ درهایِ سفیدِ آن اتاق، بویِ تندِ کافور گرفت و خشک شد. مامان‌جان! چهل روز است که من آوارِ این دو «ناگهان» را به دوش می‌کشم. حالا شاید دیگر کسی نیست که با تماشایِ من، شیشه‌ی نازکِ دلش ترک بردارد و ذوق و بغض را در قنوتِ دست‌هایِ لرزانش به هم گره بزند. یادِ بارِ آخر که می‌افتم، انگار کسی با ناخن‌های بلند، جگرم را چنگ می‌زند. به آن پیراهنی فکر می‌کنم که برایت آورده بودم؛ همان که به تن کرده بودی تا به منِ بی‌قرار ثابت کنی دوستش داری. خودم را از پناهِ بازوهایت بیرون کشیدم که لرزشِ اشک را در چشم‌هایم نبینی. از کجا باید می‌دانستم که مرگ، همان نزدیکی لایِ چین‌های دامنت کمین کرده است؟ که آخرین بار است که می‌توانم با یک نفس عمیق بویِ تنت را در ریه‌هایم حبس کنم؟ تمامِ این چهل روز، نیمی از روحِ من در آن راهروهایِ سردِ بیمارستان، میانِ بوی گزنده‌ی الکل و صدای دستگاه‌ها جا مانده. همان‌جا که ساعت‌ها به پلک‌هایِ بسته‌ات زل می‌زدم و در دلم با خدایی که انگار سرش گرمِ جایِ دیگری بود، معامله می‌کردم. التماس می‌کردم که فقط یک‌بار، فقط برایِ یک دم، چشم‌های سبزت باز شوند و مرا نگاه کنی. حالا عمه و تو، دست در دستِ هم کوچ کرده‌اید. پذیرفته‌ام که ناتوانم و از پسِ باز کردنِ این گرهِ کور بر نمی‌آیم، اما تا ابد دلتنگِ تمامِ چیزهایی می‌مانم که با رفتنتان تمام شد؛ دلتنگِ نشستن زیرِ سایه‌ی نگاهت، دلتنگِ شنیدنِ اسمم از دهانِ تو، و دلتنگِ آن بوسه‌ای که رویِ گونه سردت جا ماند. من این غصه را لایِ دیگر زخم‌هایم پنهان می‌کنم. یادتان را مثلِ بذری کمیاب در تاریک‌ترین گوشه‌ی سینه‌ام می‌کارم تا از خونِ دلم آب بخورد و سبز بماند؛ که هر جا بروم، ریشه‌ی من با من باشد. پذیرفته‌ام که سهمِ من از شما، حالا همین دلتنگی‌ست که از پیراهن به تنم نزدیک‌تر است. دلتنگِ صدایی که دیگر در گوشم نمی‌پیچد و آغوشی که وطنم بود. یادتان مانند نبضی زیرِ پوستم، تا ابد بندِ دلِ من و نوری خاموش نشدنی در قلبم خواهد بود. - ۴ دی‌ماه ۱۴۰۴