uk
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
236
Підписники
Немає даних24 години
-87 днів
-2530 днів
Архів дописів
photo content
+2

زندگی من همان دنیایی است که من به آن فکر می‌کنم و زندگی تو همان دنیایی است که تو به آن فکر می‌کنی. هر کس از من و تو حرف می‌زند فقط درکش از من و تو است نه حقیقت. اگر این طور است، پس شک دارم شاید حقیقتی وجود ندارد. #طوبی-انصار

شب دارد می‌لرزد. زمین باز در سکوت است. تنها در این وقتِ شب است که می‌شود آوازِ هیاهوی کوکچه را شنید. لحظه‌ها مرا با خود می‌برند. صفحه‌ای را ورق می‌زنم، داستان به پایان می‌رسد. کتاب را می‌بندم. بادی می‌وزد. بوی کاغذ، بوی گل‌های خشک، اتاق را پُر می‌کند. شب سنگین‌تر می‌شود. از هیاهو پُر می‌شوم. به داستان‌ها و افسانه‌ها فکر می‌کنم؛ به قصه‌ی فراموش‌شدگان، به صدای آن‌هایی که هرگز شنیده نشد. به اتفاقات این روز فکر می‌کنم: به کودکی که امروز پدرش را به خاک سپرد، به زنی که امروز بیوه شد، تن که به خاک سپرده.به شورش‌ها فکر می‌کنم،به نعش‌هایی که بر زمین افتاده‌اند، به بدبختیِ مهاجران. خیالات و افسانه‌ها را فراموش می‌کنم، حقیقت را به یاد می‌آورم: تراژدیِ روزگار من همین است. خواب از چشمانم ربوده می‌شود. بادی سرد می‌وزد، تنم می‌لرزد. سرم را زیر لحاف می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم تا خوابم ببرد. اما پیش چشمانم، پیکر تکه‌تکه‌شده‌ی کبرا را می‌بینم. صداهای وحشتناک در گوشم می‌پیچند. بلند می‌شوم، آب می‌نوشم. نفس تازه می‌کنم. اما بوی خون، بوی گوشت گندیده‌شده در فضا پیچیده. یاد حرف مادرم می‌افتم: «آخر این دختر، دیوانه می‌شود…» یک لحظه می‌ترسم، نکند دیوانه شده باشم؟ تنم داغ است و تب دارم. باز یاد آن مرد می‌افتم فکر می‌کرد به من ترحم می‌کند. می‌گفت: «خورجان، کتاب‌هایت را زیر چادرت پنهان کن. قلمت را جایی بگذار که کسی نبیند. آهسته راه برو، صدای پایت شنیده نشود…» دلم می‌گیرد؛ همان‌قدر دلتنگ که هر روز در جاده‌هایی قدم می‌زنم. که در آن گرفتنِ کتاب و قلم، جرم است. سرم تیر می‌کشد. همه در ذهنم حرف می‌زنند. می‌خواهم فریاد بکشم، اما همه خوابند. اگر کسی بیدار شود، قطعاً فکر می‌کند دیوانه‌ام. این فکرها رهایم نمی‌کنند. می‌خواهم بی‌خیال شوم. بی‌سؤال، بی‌جواب، بخوابم. بی‌خیال مثل همان دخترک ساده‌ی صنف‌مان. اما این فکرها دست از سرم برنمی‌دارند. دارم می‌روم، هی می‌روم…تا در چیزی تهی شوم. خواب مرا با خود می‌برد. طوبی- انصار # شب‌های-بی‌-خوابی # روایت خاموش

خودم از نفس اوفتادم ولی زنی در درونم نفس می‌کشد زنی که تمام وجودش گل‌است لب جوی خونم نفس می‌کشد زنی که پرم کرده از زندگی زنی که تمام امیدم شده که من با جنونش نفس می‌کشم که او با جنونم نفس می‌کشد زنی آمده از اساطیر بلخ که صفحه به صفحه تنش فارسی ست همیشه نشسته ست در حاشیه ولی در متونم نفس می‌کشد نگاهش به زنجیر می‌افکند شیوخ و شیاطین و خاخام را دمیده ست چون روح من در تنم ستون در ستونم نفس می‌کشد زنی بی زمان و زنی در زمان زنی بی مکان و زنی در مکان که هم در زمینم علف می دمد که هم در قرونم نفس می‌کشد مرا تکه در تکه‌ام می‌کند که هرتکه‌ام آدمی می‌شود که من لشکری می‌شوم بی‌عدد که او در قشونم نفس می‌کشد زنی که صدایش پر از فاخته‌ست وجودش پر از کان نشناخته‌ست که باارغوانم بهار آور است که با ارغنونم نفس می‌کشد احسان بدخشانى https://t.me/ehbadakhshani

شاید تنها راه همین باشد…
شاید تنها راه همین باشد…

مرا آنقدر در زیر زیر خاک‌های، پایین دفن کنید که دیگر صدای مرمی و جنگ را نشنوم. و بر سر خاک من چراغ بگذارید و از خاموش نشدنش مدام پرسان کنید. - مطیع الله تراب

شب‌ها شعله افروختیم روزها خاموش کردیم هر شب و هرروز یکی بود! یا هیچ نبود و دنبال هیچ گشتیم؟ چقدر شب و روز‌ها را هیچ کردیم؟ در
شب‌ها شعله افروختیم روزها خاموش کردیم هر شب و هرروز یکی بود! یا هیچ نبود و دنبال هیچ گشتیم؟ چقدر شب و روز‌ها را هیچ کردیم؟ در این هیچ، دنبال همه چیز گشتیم! میان این هیچ‌ها همه چیز بود ما بی‌همه چیز گشتیم طوبی- انصار

همه چیز در این دنیا باهم ربط دارد. این جهان به روی یک نظام از قبل تعین شده استوار است، همه چیز در زمان و مکان خود اتفاق می‌اف
همه چیز در این دنیا باهم ربط دارد. این جهان به روی یک نظام از قبل تعین شده استوار است، همه چیز در زمان و مکان خود اتفاق می‌افتد.

باید که کوچ کرد به جاهای دیگری شعری نوشت طبق هجاهای دیگری آن‌قدر می‌رویم که روزی بلاخره محتاج می‌شویم به پاهای دیگری جایی رسیده‌ایم که هرگز نمی‌رسد حتا صدایمان به صداهای دیگری هی می‌روم مکاشفه پشت مکاشفه دنبالِ کشفِ چون و چراهای دیگری هر لحظه توبه می‌شکند قامت مرا تا فکر می‌کنم به گناه‌های دیگری روز هزار نسل به درویزگی گذشت اما می‌آوریم گداهای دیگری در شکل‌های تازه عوض می‌کنیم باز هر چار فصل رختِ عزاهای دیگری در عصر شیخ و شعبده تو شعر نیستی موسای دیگری و عصاهای دیگری گفتند راهِ خلق و خدا راهِ یک‌سره است دستم نمی‌رود به دعاهای دیگری هر شام، پیشِ ایزدِ نو گریه می‌کنم هر صبح می‌رسم به خداهای دیگری - احسان بدخشی

فارسی بود گریه‌ی پدرم فارسی هست خنده‌ی پسرم مادرم سال‌هاست می‌گوید: فارسی درد می‌کند کمرم دخترم را به فارسی کشتند فارسی آتشی‌ست در جگرم گریه‌ام، خنده‌ام، سکوتم نیز کلماتی که رُسته دور و برم کوه و دشتم، درخت و مزرعه‌ام ساقه و شاخه، برگم و ثمرم شک ندارم به فارسی بوده اینکه من سال‌هاست در به درم لحظه‌ی فارسی سخن گفتن من گمان میکنم پرنده ترم فارسی راه می‌روم وقتی دوست دارم به آسمان بپرم فارسی می‌روم به دکّان ها تا که دیوان تازه‌ای بخرم فارسی دوست دارمت بسیار با خودم، آمدم تو را ببرم! احسان_بدخشانی