Art🚢Ship
Відкрити в Telegram
ما واقعا دوست داریم هنرمون دیده بشه ولی احتمالا روشش رو نمیدونیم 👽
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
230
Підписники
-124 години
Немає даних7 днів
-430 днів
Архів дописів
230
نکنه ما بریم دنیا قشنگ شه....
مث وقتایی که ما از مدرسه میرفتیم کلشو رنگ میکردن یادشون میافتاد باید باز سازی کنن معلم پرورشی بیارن.....
خداروشکر یه ترس به ترسام اضافه شد
230
من احساس میکنم که ما ویو باگ شدیم اگه واقعا دارید این پست رو میبینید بزنید روی گزینه زیر
230
اگه دوست داشتید به اشتراک بذارید زیاد بشیم (:
اگه شما هم میخواید در چنل محتوا دست نویس نقاشی یا موسیقی که کار خودتونه به اشتراک بگذارید به من پیام بدید ( @ITZserendipity )
https://t.me/The_Art_Ship
230
باید اینو به پلی لیست چنلم اضافه میکردم.
شما هم اگه اهنگ های مسموم سراغ دارید در این لول پیوی در خدمتم :@ITZserendipity
230
شجاع بودن توی این دنیا سخته. چونکه همیشه آدمهایی هستن که دوست دارن بدی ها، نقص ها، نقطه ضعف ها و کاستی های دیگری رو متهم، محکوم و قضاوت کنن تا از رویارویی با تاریکی های خودشون خلاصی پیدا کنن و احساس کنن مال خودشون در امان از نقد و برملا شدن پیش دیگریه. در واقع، به ما آموخته شده که از تاریکی های خودمون بترسیم و با خجالت زدگی بهشون نگاه کنیم. برای همین بیشتر وقت ها از داشتن افکار شیطانی و شوم شرم زده میشیم و ابراز کردنشون رو گناه و ناپسند میدونیم. اما وقتی نمیتونیم این تاریکی رو نشون بدیم، با پررنگ کردن تاریکی بقیه، به عنوان ابزاری برای بیان و ابراز کردن تاریکی خودمون که از نشون دادنش شرم میکنیم استفاده میکنیم.
وقتی شجاعتت رو نشون میدی، مردم میفهمن تو کسی نیستی که از صداقت خودت با خودت بترسی. این چیزیه که اونا نامتعارف و غیر قابل قبول میدونن. و از شدت شرمساری در مورد خودشون، نمیتونن تحمل کنن کس دیگری آزادانه با تاریکی هاش برقصه. برای همین به شرم دعوتت میکنن، و ازت میخوان کناره گیری کنی و خجالت بکشی. شجاعت، بر خلاف اون مقصریابی ای هست که مردم در پی اش هستن.
مردم فراری و دروغگو در مورد تاریکی های درونشون، نیاز به دشمن دارن. نیاز دارن باور کنن دشمنی برای اونا وجود داره تا باهاش کلنجار برن و نسبت بهش نفرت پراکنی کنن.
با شجاعت، ما نشون میدیم تاثیر پذیر از خود درگیری های اونا نیستیم، و معنای خودمون، وجدان خودمون، و ملاک خودمون رو داریم. و قربانی تقلاهای خودشون برای مخفی کردن تاریکی هاشون نیستیم.
یکجور هایی شجاعت، خالی کردن زیر پای اون آدمهاییه که میخوان بقیه رو هم به بیچاره پنداشتن خودشون بابت تاریکی هاشون سرزنش کنن.
آدمهای ناشجاع، معمولا شروع میکنن به نظر دادن در مورد دیگری، برای اینکه حواس بقیه رو از کثافت درون خودشون پرت کنن.
اینها همون هایی هستن که در مورد بسیاری از موضوعات حرف میزنن.
جسارت ورزی به بقیه نشون میده ما اجازه نمیدیم چیزی که واقعا مال ماست (هم روشنایی هامون هم تاریکی هامون) تحت اختیار بقیه باشه.
و به طور قطع، توی فرهنگ ما گاهی با زبان درازی، بی حیایی، جهنمی بودن، گناهکاری، تقصیرکار بودن، گستاخی، غرور ناسالم و خودشیفتگی اشتباه گرفته میشه.
#Mhr_S
230
دیگر صبح شده. صدای آوازِ گنجشک هارا میشنوم که آرام آرام مثل دقیقه های فهمِ حقیقت در باد که چقدر آزاد است و به طمع شدت میابد و در میانِ پهناوریِ دشتی بی درخت تمام میشود، بیدار تر میشود. هنوز نمیتوانم بخوابم. چیزی، رویایِ نصفه نیمهای مدام مرا از خوابم میزند. نمیفهمم چه خبر است. اوهامی مبهم از چشمی که نگاهم میکند، سری که به سمت بالاست، نمیدانم کیست. گاه انگار بی وزن میشوم و در لحظهی همان گاه، بدنم نگاهی را برخود حس میکند و باز به حال که بر میگردم، بر بیدار بودنم تاکید میورزم تا این روزنههای شبانگاهی بر آشوبِ تنم وهم نکارند. و میانِ این تلاتم ها اما… نمیدانم… هیچ به هیچ نمیرسد. انقدر بیدارم که نه گویی بدنم گاه به امواجی ناکجا گرم میشود، تپش های قلبم از سر میگیرند و اندکی بعد، باز همه چیز آرام است. به گمانم تشویش است آن لغتی که میانِ رقصِ تارِ این ازدحامِ سیلآسا از صداهای آشنا، گاه به رنگ قرمز میبینمش. انگار مغروقِ چیزی ناآشنا، فضایی بسته برای دست هایم، سنگینیِ زنجیری بستهی پایم این چهارچوبِ حصاری اما رمق از تنم بردهست. به گمانم آشوب است، آن لمسِ تیره بنفشی که مهآلود میانِ هیایوی این خیال های غریبه مرا میگزد. تنم از نقطهای سرد، به کناری میخزد. صدای خیابان ها بلند تر شده است این گنجشک های بیگناه از حضورِ من چه میخواهند؟…
چرا انگارهی این آبیِ تیرهی غمناک انقدر مضطربم میکند ای خورشید چرا به طلوع نمیشویی از این دلِ مردهام افساری تا از خونآبه های بی صدایم دور اُفتم غلتی زنم و آرام، آرام گیرم…
من…
نمیدانم… .
#ح
230
اعلامیه عمومی مجازی زدن که مترو اتوبوس رایگان شده،
اما جلوی ورودی زده کرایه نرخ فلان روز در هفته چقدره
اما دستگاه پوز ها و NFC ها رو برداشته که کسی پرداخت نکنه
اما یه متصدی وایساده تو افتاب کنار دستگاه پوز ها بنده خدا درحالی که هیچ کاری لازم نیست بکنه چون دستگاه پوز وجود نداره
اما طی ۱۸ ، ۱۷ حدود پنج شیش ملیارد به مترو اتوبوس خسارت خورده و اصلا عجیبه خسارت چجوری داره جبران میکنه
بد این میله اتوبوس که باید سوار بشیم از جا کنده شده یکی باید درستش کنه
انقد همه چیز عجیبه احساس میکنم دارم خواب میبینم.
#شیطونک
...
#نمیدونم_کی
230
+1
استاد گفت سورئال بکشید، خواستم بکشم دیدم هرچی بکشم طرح ها مریض در میان، به زور و بدبختی این دوتا رو کشیدم که نرمال باشه.
گفته بود سه تا! قشنگ اینجوریم که: استاد شرمنده، من با خون و جیگر این دوتا رو تونستم در بیارم که بچه ها شب کابوس نبینن! اگر طرح آزاد بود میگفتم چشم...😭😭
#RL
230
واقعا به آدما نباید توی زندگیشون گفت چیکار کنن چیکار نکنن
گوه میزنه به تجربشون
فقط باید کمکشون کرد توی قالب و مدل و شکل خودشون راه خودشونو پیدا کنن و خودشون بفهمن باید چیکار کنن
اصلا موافق مشاوره دادن و به جای کسی فکر کردن نیستم
فقط باید دهنتو ببندی تا طرف حرفشو بزنه
و خودش توی سکوت تو میتونه فکر کنه
هرچی گنده کاریه از دخالت آدمها توی زندگی بقیه ست
وقتی دخالت میشه توی زندگیمون، یاد میگیریم آدمهای دیگه ای همیشه حاضر در صحنه هستند که باید به نجات و هدایت ما بیان و یاد میگیریم بی کفایت و تنبل و خنگ بمونیم و بار خودمونو روی دوش دیگران بندازیم
بهمون این جمله داده میشه که همیشه یکی باید نظر بده تا ما بتونیم حرکت کنیم
درصورتیکه ما همیشه میدونیم داریم چیکار میکنیم و همیشه میدونیم چی میخوایم فقط کمی صبر و سکوت و مکث درونی لازمه...
هیچ چیز به اندازه ی تجربه ی مستقیم ما از زندگی، به ما یادگیری های ناب و فراموش نشدنی نمیده
یعنی اینکه لطفا مانع اون دستی از بقیه که دراز شده به سمت زندگی و درحال لمسش هستن نباشیم
به جای بقیه زندگی نکنیم و به بقیه هم اجازه ندیم جای ما زندگی کنن
#Mhr_S
230
"گاهی انسان در برابر درد تا سرحد مرگ هم مقاومت میکند؛ اما هر انسانی چیزهایی در زندگی دارد که بههیچوجه نمیتواند تحمل کند و هرگز هم به آنها فکر نمیکند. ربطی هم به شجاعت یا ترسو بودن فرد ندارد."
● از: ۱۹۸۴ .
■ جورج اورول.
#کتاب_سپید
#RL
230
• *حرف هایی از اعماق قلبم* •
« *محبوبم*
عمیقا از کصکلک بازی هایت به تنگ آمدم.
سیک لطفا. »
● حرف هایی از اعماق قلبم.
■ من.
#از_اعماق_قلب
#من_نویس
#RL
230
"او نیز در نهایت خواهد مرد.
حتی اگر مرگ هم عاشقش شده باشد، ولی باز هم روزی جانش را خواهد گرفت. پس در تلاش بیهوده برای زمان دادن به خودت، برای موقعیتی بهتر نباش!
چرا که تو هرگز نمیفهمی کِی مرگ عشقش میکشد بیاید و جانی را باخود ببرد....شبی میخوابی و صبحش میبنی که او رفته."
● تو از زبان من بشنو.
■ آرمین. ( کیهان )
#کتاب_سپید
#RL
230
چند لحظه مانده بود تا به اجرا برویم. در ژست خود خشک شده بودیم و در انتظار تا پرده کنار رود و شروع کنیم. پرده کنار رفت، نفس عمیقی کشیدم، به خودم گفتم:
دیگه باید تا تهش بری!
نفسم رو بیرون دادم و شروع کردم به خوندن
به خودم اومدم دیدم یک ساعته در حال اجرا هستم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم. اصلا به نگاه اهمیت نمیدادم و حتی جایی، به چشم تماشاچیان خیره شدم تا به خودم یادآور شم اگر من اینجا حضور دارم برای خودم است.
اجرا تمام شد، سراسر تجربه های لذت بخش. لذت از آنجا که چه سر بلند و چه سر افکنده، ایستادم و تا تهش را ادامه دادم.
بعد از تشویق ها رفتم تا از دوستانم بپرسم، چطور بود؟ دوست داشتید؟ کجایش چشمانتان را گرفت یا موهایتان را سیخ کرد؟
و روایت ها آغاز شد:
اونجا آره اون صحنه وای موهای تنم سیخ شد!
یکی میگفت: یکم که گذشت نفهمیدم چجوری ولی دیدم خیلی درگیر شدم.
یکی دیگر گفت: ما تو تمام اجرا از خودمون میپرسیدیم ینی تهش چی میشه؟
ازشون پرسیدم: اون اکت آخرم، اون چطوربود؟
و خوششان آمده بود.
اولین اجرایم بود، اولین اجرای شخصی. داستانی از خودم را کارگردانی کردم، بازیگر پیدا کردم و باهاشون هماهنگ شدم، بهشون گفتم فلان جمله رو چطوری بگید، چطوری وارد صحنه شید، چطوری خارج شد و ... .
هنوز هم تکه های اجرا را برای خودم مرور میکنم و میگم: پسر! یکه و تنها پاشدی رفتی تو دلش،
اره بدون حمایت عزیزانی که کنارم بودن نمیشد، واقعا واقعا غیر ممکن بود ولی... اون لحظه های اجرا، نگاه های مردم، نگاه های جدیِ مردم... موزیک صدا اکت فریاد گریه اشک بغض جیغ قتل!
و حال سرم درد میکند اما، خیلی آرامم. انگار باری از دوشم برداشته شد، انگار من دیگه میتونم بنویسم، میتونم... میتونم...
#ح
230
"شنیدم که دو شخص با یکدیگر حرف میزدنند.
شخص اول به دیگری گفت: 'پس زخم هایمان چه؟' و دیگری پاسخ داد: 'نور از محل آنها وارد میشود.'
اما هیچ یک نمیدانستند که نور، سال هاست ما را ترک کرده، و سال هاست که دیگر بر مردمان این زمین نمیتابد."
● کودک را رها مَکن.
■ زحل. ( دیگه کیهان )
#کتاب_سپید
وقتی بهش فکر میکنم، میبینم چقدر بد شانسم جدی! با چهار نفر ( دقیقا با هر کدوم ) شروع به نوشتن و تصویرگری یه داستان کردیم، هر چهار نفر وسط های داستان رفتن!
هعی....
#RL
