Art🚢Ship
Kanalga Telegram’da o‘tish
ما واقعا دوست داریم هنرمون دیده بشه ولی احتمالا روشش رو نمیدونیم 👽
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
231
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-430 kun
Postlar arxiv
231
"گاهی انسان در برابر درد تا سرحد مرگ هم مقاومت میکند؛ اما هر انسانی چیزهایی در زندگی دارد که بههیچوجه نمیتواند تحمل کند و هرگز هم به آنها فکر نمیکند. ربطی هم به شجاعت یا ترسو بودن فرد ندارد."
● از: ۱۹۸۴ .
■ جورج اورول.
#کتاب_سپید
#RL
231
• *حرف هایی از اعماق قلبم* •
« *محبوبم*
عمیقا از کصکلک بازی هایت به تنگ آمدم.
سیک لطفا. »
● حرف هایی از اعماق قلبم.
■ من.
#از_اعماق_قلب
#من_نویس
#RL
231
"او نیز در نهایت خواهد مرد.
حتی اگر مرگ هم عاشقش شده باشد، ولی باز هم روزی جانش را خواهد گرفت. پس در تلاش بیهوده برای زمان دادن به خودت، برای موقعیتی بهتر نباش!
چرا که تو هرگز نمیفهمی کِی مرگ عشقش میکشد بیاید و جانی را باخود ببرد....شبی میخوابی و صبحش میبنی که او رفته."
● تو از زبان من بشنو.
■ آرمین. ( کیهان )
#کتاب_سپید
#RL
231
چند لحظه مانده بود تا به اجرا برویم. در ژست خود خشک شده بودیم و در انتظار تا پرده کنار رود و شروع کنیم. پرده کنار رفت، نفس عمیقی کشیدم، به خودم گفتم:
دیگه باید تا تهش بری!
نفسم رو بیرون دادم و شروع کردم به خوندن
به خودم اومدم دیدم یک ساعته در حال اجرا هستم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم. اصلا به نگاه اهمیت نمیدادم و حتی جایی، به چشم تماشاچیان خیره شدم تا به خودم یادآور شم اگر من اینجا حضور دارم برای خودم است.
اجرا تمام شد، سراسر تجربه های لذت بخش. لذت از آنجا که چه سر بلند و چه سر افکنده، ایستادم و تا تهش را ادامه دادم.
بعد از تشویق ها رفتم تا از دوستانم بپرسم، چطور بود؟ دوست داشتید؟ کجایش چشمانتان را گرفت یا موهایتان را سیخ کرد؟
و روایت ها آغاز شد:
اونجا آره اون صحنه وای موهای تنم سیخ شد!
یکی میگفت: یکم که گذشت نفهمیدم چجوری ولی دیدم خیلی درگیر شدم.
یکی دیگر گفت: ما تو تمام اجرا از خودمون میپرسیدیم ینی تهش چی میشه؟
ازشون پرسیدم: اون اکت آخرم، اون چطوربود؟
و خوششان آمده بود.
اولین اجرایم بود، اولین اجرای شخصی. داستانی از خودم را کارگردانی کردم، بازیگر پیدا کردم و باهاشون هماهنگ شدم، بهشون گفتم فلان جمله رو چطوری بگید، چطوری وارد صحنه شید، چطوری خارج شد و ... .
هنوز هم تکه های اجرا را برای خودم مرور میکنم و میگم: پسر! یکه و تنها پاشدی رفتی تو دلش،
اره بدون حمایت عزیزانی که کنارم بودن نمیشد، واقعا واقعا غیر ممکن بود ولی... اون لحظه های اجرا، نگاه های مردم، نگاه های جدیِ مردم... موزیک صدا اکت فریاد گریه اشک بغض جیغ قتل!
و حال سرم درد میکند اما، خیلی آرامم. انگار باری از دوشم برداشته شد، انگار من دیگه میتونم بنویسم، میتونم... میتونم...
#ح
231
"شنیدم که دو شخص با یکدیگر حرف میزدنند.
شخص اول به دیگری گفت: 'پس زخم هایمان چه؟' و دیگری پاسخ داد: 'نور از محل آنها وارد میشود.'
اما هیچ یک نمیدانستند که نور، سال هاست ما را ترک کرده، و سال هاست که دیگر بر مردمان این زمین نمیتابد."
● کودک را رها مَکن.
■ زحل. ( دیگه کیهان )
#کتاب_سپید
وقتی بهش فکر میکنم، میبینم چقدر بد شانسم جدی! با چهار نفر ( دقیقا با هر کدوم ) شروع به نوشتن و تصویرگری یه داستان کردیم، هر چهار نفر وسط های داستان رفتن!
هعی....
#RL
231
خواستم یه جستار درمورد استرس های قبل اجرا و راهکار های اماده شدنشو بنویسم
بعد اینطوری بودم که چه کاریه، چرا این هیجانو برای خودم اسپویل کنم؟ میرم تو دلش و تصمیم میگیرم
بعد یکی اون تو پرسید: نمیترسی بری گند بزنی؟
گفتم: چرا، ولی وقتی به هر حال همه چیز غیر قابل پیش بینیه، من چیو برنامه ریزی کنم؟
گفت: بلاخره حداقل برای یه چیزاییش اماده میشی!
گفتم: آره، ولی اینطوری ذهنم اگر یه چیزی از کنترل خارج شد، دست پاچه میشه و به جای تصمیم گیری برای راه حل های جایگزین، صرفا به این فکر میکنه که وای همه چیز خراب شد!
گفت: پر بی راه هم نمیگی، ولی ینی نمیتونی یه تعادل بینشون رعایت کنی؟ هم اماده باشی هم منعطف؟
گفتم: رازش همینه دیگه، به جای برنامه ریزی کاغذی، فقط توی ذهنم به یه سری سناریو های ممکن فکر میکنم، اینطوری هم میرم توی دلش، هم آماده میرم توی دلش!
گفت: ینی میشه؟ این کار شدنیه؟
گفتم: نمیدونم، ولی نمیخوام برای خودم اسپویلش کنم!
----------------------
به عنوان یه پ.ن خدمتتون بگم که، هم استرس دارم، همنگرانم، هم دلم میخواد همه چیز یهو خاموش شه، هم گاهی ذوق میاد توی سرم که هرچند سریعا کشته میشه، اخه میگم توی این شرایط...
ولی باز اون میگه: تو هنرمندی، از جنس همین مردمی، برای همین مردم هم داری کارمیکنی، نه یه بلیط پنج میلیونی و جایگاه های ویژه و مخصوص و ...
که یهو گفتم: واقعا؟ ینی... واقعا اینطوریه؟
و دیگه ساکت شدم. ساکت شد. نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم...
وحید ح زرقانی؟
#ح
(:هه
#شیطونک
آره :)✌🏻
#ح
231
خاک پاتم داداش
#شیطونک
کوچیک شمام من! 🛐✨
#RL
نه داداش من تف شما ابشار، چ حرفیه
#شیطونک
اه بسه حالت تهوع گرفتم😂😭
#Sky_Blue
🫴دسشویی از اون طرف
#شیطونک
نفرماین! شما گُل من گِل✨🌷🤲🏻✨
#RL
من بخوابم از روم رد شید سرورم اصلا اینجوریا نیست
#شیطونک
وا خاک بسرمم! رد شدن چیهههه؟؟؟!! شما رو باید روی سر گذاشت!! 🤲🏻🛐✨
#RL
نمیشه جانم من اضافه وزن دارم باید روی زمین بمونم، من فرش شم پهن شم شما رد شی بانو
#شیطونک
231
دارم پخت و پز میکنم! ( قراره پخت و پز کنم )
جاشمعی ها از خود کاراکتر جزئیات بیشتری داره 🤣
هنوز خییلییییی مونده!
از طراحی کاغذ دیواری ها و طرح چوب تا بکگراند توی آینه. هنوز خییلی خامه.
#RL
واو چقدر خوب عهههه😭😭😭✨✨✨
#Sky_Blue
بوس بهتتت 😭😭✨❤️✨
#RL
231
یه داستان کوتاه و قدیمی ولی بسیار واسم ارزشمنده. اون موقع که نوشتمش خیلی دوسش داشتم. و الان که خوندمش دیدم هنوزم دوسش دارم :)
گفتم اینجاهم به اشتراکش بذارم.
وحید ح زرقانی
#ح
231
کمی پایین تر بنشینم؟ روی زمین، چهار زانو، به پشتیِ سادهام تکیه دهم، یا به دیوار. سینهام از این بلوا درد میکند. انگار هر دم، اشک را لبِ چشمم میگذارد و به بازدمی، سر بر میگرداند. دلم میخواهد گریه کنم. مدتیست اینگونه شده ام، دردم نه امانی میابد، نه حتی حرفی میزند. انگار حالم بد است و بد. انگار هر بار فراموش میکنم، انگار هر بار فراموش میشود. چشم هایم را میبندم و حرف ها جاری میشود.
گفتم پایین بنشینم، چون ترسیدم احتمالِ نگاه هایی که به من یادآوری کنند که ضعیفم.
و در سکوت صبر میکنم. همه میروند، من میمانم و من. پس دراز میکشم، دستم را زیر سرم میگذارم و با نگاهی خیره به دیوار، به این فکر میکنم که چقدر دوست دارم چشمانم را ببندم. گرمم است و هیچ چیز آرامم نمیکند. برایم تلخ این است که هر بار به همین نمیدانم میرسم. هر بار تا شوقی زنده میشود انگار که شوم باشد، زخمی و لُخت باشد فقط میپوسد و ... .
کاش کاری از دستم بر میامد.
از این وضع خسته شدهام. از اینکه هنرم پاسخی برای تشویشم ندارد خسته میشوم از اینکه هر بار از تشویشم به هنرم پاسخ ببرم خسته میشوم از اینکه...
از این هربار، خسته میشوم.
گاه نفرین میخوانمش. و گاه... .
وحید ح زرقانی
#ح
231
-تو خیلی دیوونه ای سایمون
+چطور( خنده )
-چون چشم بسته بهم اعتماد داری( ور رفتن با لبه یقه سایمون)
+عو... خب تو دلیلی نداری که بهم صدمه بزنی.... داری؟
-(خیلی خانومانه میخنده) معلومه که نه
#شیطونک
#comic
#Simon
#Viola
231
از تاریخ منزجرم ولی حقیقتی انکار ناپذیر درمورد آن وجود دارد:
شخصی که از تاریخ درس نگیرد، محکوم به تکرارِ آن است.
و کمی شخصی تر بگویم، انگار، جهان تا متوجه نشود که درس گرفته ای، آنقدر موضوعی را در جامه های متفاوت تکرار میکند تا درس بگیری.
و البته بگذارید از دید علم روان شناسی هم بگویم که، خواه ناخواه تا وقتی به موضوعی آگاه نشوید، ناخودآگاه تلاش برای تکرار آن میکند و تصمیماتی اتخاذ میکند که به تکرار آن منجر شود.
این همراستاییِ علم روان شناسی و فلسفه جایی دست به پیدایش میزند که دانش، به خرد تبدیل میشود.
تا نسوزد عود، کِی گردد بلند
بوی او بر آسمانِ هفت بند
(( شیخ بهایی ))
وحید ح زرقانی
#ح
231
بعضی وقت ها خودم هم متوجه نیستم از موسیقی چی میخوام ولی…، نمیخوام که نباشه
#ح
کیفیتش خیلی خیلی حسش رو خاص تر و مرج تر با وایب اهنگ کردهههههههههههههه😭😭😭😭😭😭
#شیطونک
پ.ن ۱ :
عجیبه ولی کیفیت صدا از کیفیت جنس صدای پیانو بهتره😂💔
پ.ن ۲ :
استفاده از هندزفری یا هتفون یا هدست پیشنهاد میشه😮💨
#ح
231
چشمانم مدام سیاه میشوند
موهایم را میکشانی
در میان گندمزاری قدم میگذاری
عصر است
چشمانم مدام سیاه میشوند
دیگر نرمی دستانت را حس نمیکنم
باد که میوزد
نگاه اندکم پرت نمایش ساقههای بلند میشود
فکر کردم خون است اما
میان حلقه های اتفاقیه موهایم مانده اند
چه دستانت زیباست
چشمانم مدام سیاه میشوند
غرق چیزی بودم
ناگاه قدم هایت از رفتن بازایستادند
- رسیدیم؟!
جم نخوردی!
آفتاب در حال غروب بود
عجیب است
انگشتان ظریفت آرام آرام باز میشدند
سنگینیِ سرم برگشت
آرام لَخت شد
افتاد
موی خشکم اما اندکی ماند
ممهورِ خونم
قدم زدی
درد تنم را گرفت
گلویم غرق خون
نفسم بند امد
از این ساقه های زنده حیفم آمد
دستانم به چیزی بند نشد
چشمانم سیاه شد
جاییَم ناکجا
ولی
عصر است
صدای غروب را میشنوم
چقدر زیباست
رسیدیم؟…
وحید ح زرقانی
#ح
231
رامی و آمهلی رابین تو جشن پرام مدرسهشون.
هیچکس باهاشون نرقصیده بود، آمهلی هم گفت دوود بیا باهم برقصیم.
#Amèlie
231
+1
این طراحی هایی که نظاره میکنید، واکنش های صادقانه بنده از اتفاقاتی بود که دورم اتفاق می افتاد ولی من نمیتونستم بروزش بدم. پس کشیدمش! ☝️🏻✨ ( مال ۲ ماه پیشه )
#RL
چقدر منتظر لحظه ای بودم من تو اینو بفرستی😭😭😭😭
#شیطونک
