uk
Feedback
حرة

حرة

Відкрити в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
204
Підписники
-724 години
-87 днів
+330 день
Архів дописів
#

كمک هاى هفتگى و ماهانه‌ى نمازگزاران نماز جمعه ملک‌شهر به همت امام جمعه‌ى محترم جناب آقای حجت‌الاسلام و المسلمین روح‌الله فیاض
كمک هاى هفتگى و ماهانه‌ى نمازگزاران نماز جمعه ملک‌شهر به همت امام جمعه‌ى محترم جناب آقای حجت‌الاسلام و المسلمین روح‌الله فیاض (تیر ماه ۱۴۰۴) 🔸اطعام (غذای گرم)، توزیع آب سالم، بسته سبزیجات و نان توسط بنیاد خیریه ام‌الیتامی خدیجة الکبری علیها‌السلام در غزه در حال انجام است. 💠لینک پرداخت آسان: http://khadijakubra.com/pay 💳🇵🇸 شماره کارت‌های خیریه (کمک به مردم غزه): بانک پاسارگاد: 5022291329674046 بانک ملت: 6104338926896834 بانک ملی: 6037997599838944 🔻بنیاد خیریه ام‌الیتامی خدیجة الکبری (س) واسطه کمک‌های شما به مظلومان غزه 🆔 @bonyadkhadijah جهت مشاهده گزارش‌ها روی لینک‌های زیر ضربه بزنید سایت | اینستاگرام | بله | ایتا | روبیکا | توئیتر | تلگرام

photo content

سلام. احتمالا از اوضاع غزه خبر دارید، می‌خواستم یک‌چیزی رو کوتاه بگم؛ اگر نزدیک گرفتن جشن عقد و عروسی هستید، این هزینه رو به مقاومت بدید و با یک مشهد یا نجف رفتن برید سر خونه زندگیتون، اگر قراره تولد بگیرید، این هزینه رو به مقاومت بدید و... از طریق خیریه‌های مختلفی هم می‌تونید کمک کنید، مثلا از طریق خیریه به رنگ زیتون و خیریه خدیجه‌کبری.س، فعلا این تنها کاریه که می‌شه کرد.

Repost from صفحه ۵۸۲
واژه: استیصال. منظورم آن‌هایی که توی این عکس گرسنگی‌شان لنز دوربین را هم بیچاره کرده نیست، بلکه ما هستیم. هرچقدر با خودم فکر
واژه: استیصال. منظورم آن‌هایی که توی این عکس گرسنگی‌شان لنز دوربین را هم بیچاره کرده نیست، بلکه ما هستیم. هرچقدر با خودم فکر می‌کنم چه می‌شود کرد برای این ماجرا؟ هیچ جوابی پیدا نمی‌کنم. جواب ندارد؟ دارد. بعد می‌گویم زیر کولر، وقتی غذای مورد علاقه‌ات را چند ساعت قبل خوردی، اصلا چطور می‌شود راه‌حلی به ذهنت برسد؟ یا حتی اگر رسید و سخت بود، مگر راحت‌طلبی می‌گذارد پی آن را بگیری؟ هزار جور توجیه می‌آید توی سرت که الان فلان کارها را باید برسانم! الان گیرم من راه افتادم، فایده‌ای دارد؟ یا اینکه اصلا اگر می‌شد که خیلی‌های دیگر کاری می‌کردند و الخ. اما همه‌اش توجیه است. واقعیت این است که ماجرای غزه، بین این همه شلوغی زندگی من، فقط یک تصویر دردناک است و بس. مرگ آدم‌های غزه در مقابل تحقیق درباره کیفیت آن جنسی که می‌خواهم بخرم و بین دو تا آپشنش تردید دارم اصلا چیزی به حساب نمی‌آید. با هزار توجیه، غزه گرسنه‌تر می‌شود، کشته‌هایش بیشتر و لایک و کامنت‌ ما که درباره آن‌ها می‌نویسیم هم. این‌ها همه استیصال است. اگر نباشد هم، ادای استیصال است برای آرام کردن خود!

عکس‌‌های قحطی غزه را می‌بینم، ابوصالح دندان پزشک اهل غزه گفته بود «اگر طی ۴۸ساعت آینده غذا، آرد، نوشیدنی، شیرخشک و... به غزه نرسد اخبار بزرگ‌‌ترین قتل عام تاریخ را روی صفحه‌ی نمایش خود خواهید دید.» قلبم یخ می‌کند؛ دردی خفیف می‌پیچد توی شریان‌های خون‌رسانی به مغزم کاش از این درد می‌مردم و این صحنه‌ها را هرگز نمی‌دیدم...

کانال بغلیه برا یه آقاهه است، بعد عکس یک گوشه از اتاقشون رو گذاشتن و خیلی‌ خیلی مرتبه و کتاب‌ها ردیف چیده شدن، یک گلدون هم دارن، به عنوان یک دختر که همیشه کوهی از کتاب روی میزم پخش شده خجالت‌زده‌ شدم، تازه دو سری هم گل نگه داشتم خشکش کردم، اونم چی؟ کاکتوس.

صل الله علیك یا اباعبدالله؛ هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند بوستانی که چو تو سرو روانش باشی همه عالم نگران تا نظر بخت بلند بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند تشنه‌تر آن که تو نزدیک دهانش باشی گر توان بود که دور فلک از سر گیرند تو دگر نادره دور زمانش باشی وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی چون تحمل نکند بار فراق تو کسی با همه درد دل آسایش جانش باشی -سعدی.

نشسته بودم سعدی می‌خواندم رسیدم به این بیت؛ سخن بیرون مگوی از عشق سعدی سخن عشق است و دیگر قال و قیل است دیوان رو بستم و گفتم؛ مامان جدی آدم باید عاشق بشه! خندید. گفتم جدی می‌گم؛ جهان به اندازه‌ی کافی سخت و پیچده است و عشق تنها گریزگاه فرزند انسانه؛ و البته‌ مراتبی هم داره. هر مرتبه‌‌‌ی عشق جلوه‌ای از جمال الهی است حتی عشق به نوع انسان هم زمانی عشق به ماهو عشق است که مبدأ الهی داشته باشه و بالاترین مرتبه، عشق به خود اوست. نوجوان که بودم با حافظ زیاد مأنوس بودم، یک‌سالی است این انس کمتر شده، آن زمان‌ها به پدرم می‌گفتم انسان وقتی عاشق بشه، تنها اون امر رو می‌بینه و در تمام موجودهای جهان یکی رو جست‌وجو می‌کنه؛ همه یکی است و فقط آن چیز است، می‌خندید و می‌گفت؛ بت‌پرستی است که! بعد آن زمان‌ها یک بیت از حافظ را که زیاد دوست داشتم برایش می‌‌خواندم؛ گفتم صَنم‌پَرست مشو با صَمَد نشین گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند

یک روز، یک‌جایی، انسان باید خودش را باز یابد؛ بارها، در این روزها، مرا در مناسبات خالقیت، مالکیت و ربوبیتت حساب کرده‌ای، گویی که هیچ بنده‌ای جز من نداری و با زبانِ درخت‌ها، کوه‌ها، آدم‌ها و البته کلمات با من سخن گفته‌ای، به یادم آورده‌ای آنچه از یاد برده بودم را، سخت بود، در این سال‌ها همه‌چیز خیلی سخت بود اما تو، مرا در مناسباتِ تدبیر جهان طوری حساب کرده‌ای که انگار سراسر تنها من بودم و تو! و هرگاه به این فکر کرده‌ام، احساسِ دوست داشته شدن تا مغز استخوانم رسیده است.

•| روزهای پیش از واقعه؛ روز اول تا اینجا جدی جدی قرار است اربعین را عراق باشم، باورم می‌شود؟ هرگز! نمی‌دانم دقیقا چه احساسی دارم، انگار می‌فهمم دارم به کجا می‌روم اما حقیقت آن را نه. از عظمتِ او، همچو پری در گردبادم، حیران و سرگردان. تمام روایت‌هایی که از زوار خوانده‌ام، تمام عکس‌هایی که در این سال‌ها دیده‌ام را شبیه فریم‌های یک فیلم کنار هم چسبانده‌ام و خودم را در تمام جزئیاتی که از هر کدام یادم مانده، تجسم می‌کنم. باورم می‌شود؟ هرگز! تا به‌حال، کربلا، نرفته‌ام، این، اولین، بار است. درخواستِ گذرنامه‌‌ام ثبت شده؛ بارها استعلام گرفتم، نگران بودم که نرسد، که چاپ نشود، امشب برایم پیام آمد؛ هموطن گرامی درخواست گذرنامه زیارتی شما چاپ شد. باورم می‌شود؟ هرگز! اولین بار است که می‌روم و نمی‌خواستم اولین‌بار را تنها زائر باشم و در مشاية قدم بزنم، اولین‌بار هرچیزی در سلول‌های خاکستری مغز حک می‌شود؛ اولین‌بار، همان چیزی شد که از او خواسته بودم، یعنی چیزی که او خواسته بود! باورم می‌شود؟ هرگز! هنوز، احساس می‌کنم ممکن است در لحظات آخر بگوید؛ نه، می‌خواهی بیایی در حریمی که با بال فرشتگان مفروش شده است؟ هنوز فکر می‌کنم، این خیالی شیرین است، مثل همان خواب‌هایی که می‌کشاندم تا نجف، مثل همان رویاهایی که نام حضرت ام‌البنین.س. را فریاد می‌زنم و اشک می‌ریزم. مثل همان خواب‌هایی که به وقت گرفتاری می‌بینم و از عباس.ع. عاجزانه مدد می‌خواهم. تماما خیال است. یعنی این‌که قرار است همچو منی، در پیشگاه شما قرار بگیرد، آن‌ هم نه صرف زائر بودن، خیال است؛ باور پذیر نیست. سيزده، چهارده‌ روز دیگر حرکت می‌کنیم و من؟ شبیه‌ آونگی معلق از سقف آسمان، تاب می‌خورم... سلام علی آل‌یس.

ظرفیت حافظه گوشیم طوری پر شده که نه می‌تونم وارد توئیتر بشم، نه عکس بگیرم، نه فایل باز کنم و نه حتی پیام از پیام‌رسان دریافت کنم. دقیقا چیزی شبیه ظرفیت مغزم در شناخت انسان‌های جدید.

#
#

[اصرار و اجبار مخرب است] برادرم هیچ کتاب‌خواندن را دوست نداشت. همیشه آرزو داشتم کتاب بخواند تا تمام اتاقش را پر از کتاب کنم. کتاب‌های مختلفی می‌دادم دستش و حوصله نداشت بخواند. بعد از مدتی اصرار، رها کردم. گاهی بین دیالوگ‌هایمان می‌گفتم کتاب بخوان و زندگی‌های زیادی را تجربه کن. می‌گفتم کتاب بخوان برای این‌که بتوانی حرف بزنی، بتوانی فکر کنی، بتوانی برای یک مسئله حداقل ده راه‌حل داشته باشی و... اما اصلا علاقه نداشت. تقریبا از یازده‌سالگی‌اش می‌گفتم کتاب بخوان ولی وقتی دیدم علاقه‌ای ندارد رها کردم. نمی‌شد و نمی‌شود آدم‌ها را مجبور کرد کاری را که نمی‌خواهند انجام بدهند. اصلا ذات انسان با اجبار نسبتی ندارد. با زور سرنیزه نمی‌‌توان دانه‌‌‌ها را رویاند. تا امسال، وقتی دانشگاه بودم و زنگ می‌زدم یا چت می‌کردیم دائم راجع‌ به کتاب‌ها حرف می‌زد؛ فلان کتاب را خوانده‌ای؟ این نویسنده را می‌شناسی؟ این کتاب را ببین و... بعد دیدم جدی جدی به کتاب خواندن علاقه‌مند شده. بعد از جنگ که برگشتم خانه نشست تک‌تک کتاب‌هایم را دید، ورق زد، کتاب‌ها را بو کرد. بعد در یکی از شب‌ها، کتاب بر جاده‌های آبی سرخ نادر ابراهیمی را برداشت و شروع کرد به خواندن، امشب دیدم هفتادصفحه از کتاب را خوانده، فرهنگ لغت را هم کنار دستش گذاشته و هر کلمه‌ای را که نمی‌داند یا از ما می‌پرسد یا از روی فرهنگ معین نگاه می‌کند. امشب داشتم به پدیده «رها کردن در تربیت» فکر می‌کردم؛ این روش در تربیت فرزند معنای مثبتی ندارد، خلاصه‌اش می‌شود این‌که والدین یا مربی به کودک و نوجوان توجه کافی نشان ندهند که منجر به رخ دادن مشکلاتی در رشد و پرورش آن‌ها می‌شود. اما چیزی که به آن فکر کرده بودم این معنا را نمی‌داد، رها کردن عامدانه شاید بیشتر نزدیک بود به چیزی که داشتم راجع به آن می‌اندیشیدم. در تربیت گاهی ما می‌خواهیم یک ارزش را به کودک یا نوجوان منتقل کنیم، ممکن است نپذیرد و سر باز بزند و درصورت تکرار و اصرار حتی دست به لجاجت بزند، در این‌جا بعد از ارزیابی دقیق شرایط(همه‌جا ممکن است جواب ندهد) یکی از راه‌حل‌ها وقفه انداختن است. بعد از آن باید بدون این‌که از او بخواهیم کاری را انجام بدهد، خودمان آن را انجام بدهیم. در آن کار جذابیت ایجاد کنیم. بعدا یک سری سناریوهای از پیش تعیین شده ایجاد کنیم که کودک غیر مستقیم در آن زمینه‌ها قرار بگیرد. ارزش‌هایی که والدین مایل هستند به فرزندان خود منتقل کنند ممکن است برای آن‌ها ارزش نباشد،( ممکن است اصلا چیزی راجع به آن ندانند) فلذا این رها کردن و وقفه انداختن و ایجاد زمینه‌های مناسب می‌تواند کمک کننده باشد اما رها کردن هم به این معنا نیست که بی‌توجه باشیم، بل‌که به این معناست که اگر در گذشته در روشنایی کنار فرزند خود راه می‌رفتیم و به او مستقیم می‌گفتیم چه کاری را الان باید انجام بدهد، الان در سایه حرکت می‌کنیم و زمینه‌سازی می‌کنیم. پ‌ن: چند روز پیش چهار جلد کتاب خریدم که دو جلدش را محمد انتخاب کرد امروز می‌پرسید کتاب‌ها را برای خودم خریدی؟ وقتی گفتم بله، چرا فکر کردی برای من بوده؟ گفت فکر کردم گرفتی تا من بخونم اما برای خودت باشه، بعد که مطمئن شد کتاب‌ها برای خودشه، کلی خوش‌حال شد. #ت_مثل_تربیت.

تقصیر خودم بود؛ تمام مسیر را از شوق پابرهنه دویدن، تقصیر و تصمیم خودم بود. باید برگردم، باید از این راه سنگلاخ و صعب‌العبور بازگردم؛ و کنار دریا، ایستاده، نمانم. و گلبرگِ آفتاب‌گردان‌ها را یکی، یکی جدا نکنم. مقصر خودم بودم؛ هیچ‌کس هرگز آن‌گونه که من، تیرها را به سمتِ خودم پرتاب کردم جرأت آن را نداشت به سمتم به ستم بتازد؛ تنها مقصر خودم بودم... «لا اله إلا انت سبحانك اني کنت من الظالمین.»

شب‌های روشن کوتاه است؛ کتاب را می‌گویم. کتاب متن روانی دارد. اولین جلدی که خریدم را امانت دادم؛ من معمولا کتاب امانت نمی‌دهم. یعنی اصلا امانت نمی‌دهم مگر به آدم‌های محدودی. کتاب را تا صفحه‌ی بیست‌وچهار بیشتر نخوانده بودم‌. یک‌شنبه بود، روی یکی از نیمکت‌های علومج، زیر یکی از درخت‌ها نشسته بودیم. صدای فوتبال بازی کردن بچه‌ها دیگر نمی‌آمد. تاریکی داشت روی شهر خیمه می‌انداخت. دانشگاه از تپش افتاده بود. دقیقا نمی‌دانم برای چه کوله‌ام را باز کردم اما کتاب را بیرون آوردم و کسی که کنارم نشسته بود گفت کتاب را می‌دهی بخوانم؟ من معمولا کتاب‌هایم را امانت نمی‌دهم. هنوز کتاب را نخوانده بودم اما کتاب را دادم و قرار شد هفته بعد بگیرم. طوری شد که نتوانستم پس بگیرم. این‌که آدم کاری ناتمام داشته باشد اصلا خوب نیست. از ناتمام بودن، هیچ خوشم نمی‌آید. ناتمام بودن مثل یک سیب گاز زده و روی زمین افتاده است، منظره نازیبایی دارد. کتاب، مسلما تا مهر به دستم نمی‌رسید. شب‌هایم بعد از مدت‌های مدیدی روشن شده بود. دیگر چیزی نبود که بتواند آزارم بدهد. می‌خواستم کتاب را بخوانم یعنی باید می‌خواندم. دوباره کتاب را سفارش دادم. باقی داستان را از روی جلد دوم خواندم. دیشب کتاب را تمام کردم. داستان روانی دارد اما تلخ است؛ خیلی خیلی تلخ است. از دیشب تا حالا احساس می‌کنم یک ابر سیاه آمده بالای سرم و دهانم تلخ شده؛ ابر سیاهی که بوی اضطراب می‌دهد. داستان هیچ آدم را سبک نمی‌کرد. از دیشب یک‌ وزنه‌ی هزار کیلویی به قلبم سنجاق شده. کتاب باید باری را از دوش آدم بردارد... شاید هم نه! شاید هم نه... آخرین جمله‌ی کتاب، روای، کارکتر مرد داستان می‌گوید؛ «خدای من یک دقیقه‌ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟» آه، روای، پسرکِ بیچاره‌ی مفلوک، معلوم است کافی نیست! معلوم است یک دقیقه هرگز بر نکبت طويل جهان غالب نمی‌شود. معلوم است برای گرم شدن قلب‌هایمان یک‌دقیقه تابیدن خورشید هرگز کافی نیست. معلوم است با یک دقیقه نمی‌توان بار زندگی را برداشت. یک‌دقیقه تنها یک‌دقیقه است و بعد از آن شبیه ماهی کوچی از دست آدم لیز می‌خورد و گم می‌شود. انسان نمی‌تواند بعد از سپری کردن یک دقیقه، تنها به آن لحظات فکر کند و برای تمامِ تمامِ عمر، در خیال بماند. حداقل، حداقل من هرگز نمی‌توانم در چیزی که متعلق به گذشته است، زندگی ‌کنم. کتاب را می‌بندم. دلم می‌خواهد آن را به غیرقابل دسترس‌‌ترین قسمتِ کتابخانه ببرم. حتی با دیدن جلد کتاب، استخوان دنده‌ام می‌شکند و توی شش‌هایم فرو می‌رود‌.

تکیه داده‌ام به گوشه‌ی کابینت، شب‌های روشن را با صدای بلند می‌خوانم، نزدیک است گریه‌ام بگیرد، محمد می‌آید کنارم می‌نشیند و راجع به برادران کارامازوف حرف می‌زنند... «همیشه بعد از این شب‌های رویا هشیار می‌شوم و این هشیاری نمی‌دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می‌شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می‌شنود که در گردباد زندگی حرکت می‌کنند، می‌بیند و می‌شنود که مردم زنده‌اند و بیدارند، می‌بیند که درِ زندگی بر آن‌ها بسته نیست. می‌بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی‌رود و نابود نمی‌شود، زندگی‌شان پیوسته تازه می‌شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه‌ای از آن به لحظه‌ی دیگر نمی‌ماند.» و رشته‌ی افکارم مثل الیاف‌های طناب از هم جدا می‌شوند و کتاب را می‌بندم و به حرف‌هایش گوش می‌دهم. گاهی یک چیزی آدم را نجات می‌دهد، مثلا گاهی کتاب برادران کارامازوف!

جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت می‌آید. عروس امپراتور چین هم می‌شوم... بعضی وقت‌ها رویاپردازی خیلی چیز خوبی است! بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصا وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.» -شب‌های روشن؛ داستایوفسکی.

مه‌آلود است و کوهستانی، درخت‌ها روییده‌اند؛ نه به انبوه جنگل و نه خالی همچو کویر، باران نرم‌‌نرم صخره‌ها را می‌بوسد و به بوته‌های اسفند جان می‌دهد؛ -خیالات.

به امید روزی که هیچ کودکی، در هیچ کجای جهان از حقوق اولیه خود باز نماند و به امید روزی که کودکان فقط بازی کنند و درس بخوانند.