حرة
الذهاب إلى القناة على Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
204
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
204
سلام.
احتمالا از اوضاع غزه خبر دارید، میخواستم یکچیزی رو کوتاه بگم؛
اگر نزدیک گرفتن جشن عقد و عروسی هستید، این هزینه رو به مقاومت بدید و با یک مشهد یا نجف رفتن برید سر خونه زندگیتون، اگر قراره تولد بگیرید، این هزینه رو به مقاومت بدید و... از طریق خیریههای مختلفی هم میتونید کمک کنید، مثلا از طریق خیریه به رنگ زیتون و خیریه خدیجهکبری.س، فعلا این تنها کاریه که میشه کرد.
204
Repost from صفحه ۵۸۲
واژه: استیصال.
منظورم آنهایی که توی این عکس گرسنگیشان لنز دوربین را هم بیچاره کرده نیست، بلکه ما هستیم.
هرچقدر با خودم فکر میکنم چه میشود کرد برای این ماجرا؟ هیچ جوابی پیدا نمیکنم. جواب ندارد؟ دارد.
بعد میگویم زیر کولر، وقتی غذای مورد علاقهات را چند ساعت قبل خوردی، اصلا چطور میشود راهحلی به ذهنت برسد؟ یا حتی اگر رسید و سخت بود، مگر راحتطلبی میگذارد پی آن را بگیری؟
هزار جور توجیه میآید توی سرت که الان فلان کارها را باید برسانم! الان گیرم من راه افتادم، فایدهای دارد؟ یا اینکه اصلا اگر میشد که خیلیهای دیگر کاری میکردند و الخ.
اما همهاش توجیه است. واقعیت این است که ماجرای غزه، بین این همه شلوغی زندگی من، فقط یک تصویر دردناک است و بس. مرگ آدمهای غزه در مقابل تحقیق درباره کیفیت آن جنسی که میخواهم بخرم و بین دو تا آپشنش تردید دارم اصلا چیزی به حساب نمیآید. با هزار توجیه، غزه گرسنهتر میشود، کشتههایش بیشتر و لایک و کامنت ما که درباره آنها مینویسیم هم.
اینها همه استیصال است. اگر نباشد هم، ادای استیصال است برای آرام کردن خود!
204
عکسهای قحطی غزه را میبینم، ابوصالح دندان پزشک اهل غزه گفته بود «اگر طی ۴۸ساعت آینده غذا، آرد، نوشیدنی، شیرخشک و... به غزه نرسد اخبار بزرگترین قتل عام تاریخ را روی صفحهی نمایش خود خواهید دید.»
قلبم یخ میکند؛ دردی خفیف میپیچد توی شریانهای خونرسانی به مغزم کاش از این درد میمردم و این صحنهها را هرگز نمیدیدم...
204
کانال بغلیه برا یه آقاهه است، بعد عکس یک گوشه از اتاقشون رو گذاشتن و خیلی خیلی مرتبه و کتابها ردیف چیده شدن، یک گلدون هم دارن، به عنوان یک دختر که همیشه کوهی از کتاب روی میزم پخش شده خجالتزده شدم، تازه دو سری هم گل نگه داشتم خشکش کردم، اونم چی؟ کاکتوس.
204
صل الله علیك یا اباعبدالله؛
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی
نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی
غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود
به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی
هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند
بوستانی که چو تو سرو روانش باشی
همه عالم نگران تا نظر بخت بلند
بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی
تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند
تشنهتر آن که تو نزدیک دهانش باشی
گر توان بود که دور فلک از سر گیرند
تو دگر نادره دور زمانش باشی
وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد
ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی
چون تحمل نکند بار فراق تو کسی
با همه درد دل آسایش جانش باشی
-سعدی.
204
نشسته بودم سعدی میخواندم رسیدم به این بیت؛
سخن بیرون مگوی از عشق سعدی
سخن عشق است و دیگر قال و قیل است
دیوان رو بستم و گفتم؛ مامان جدی آدم باید عاشق بشه! خندید. گفتم جدی میگم؛ جهان به اندازهی کافی سخت و پیچده است و عشق تنها گریزگاه فرزند انسانه؛ و البته مراتبی هم داره. هر مرتبهی عشق جلوهای از جمال الهی است حتی عشق به نوع انسان هم زمانی عشق به ماهو عشق است که مبدأ الهی داشته باشه و بالاترین مرتبه، عشق به خود اوست.
نوجوان که بودم با حافظ زیاد مأنوس بودم، یکسالی است این انس کمتر شده، آن زمانها به پدرم میگفتم انسان وقتی عاشق بشه، تنها اون امر رو میبینه و در تمام موجودهای جهان یکی رو جستوجو میکنه؛ همه یکی است و فقط آن چیز است، میخندید و میگفت؛ بتپرستی است که! بعد آن زمانها یک بیت از حافظ را که زیاد دوست داشتم برایش میخواندم؛
گفتم صَنمپَرست مشو با صَمَد نشین
گفتا به کویِ عشق هم این و هم آن کنند
204
یک روز، یکجایی، انسان باید خودش را باز یابد؛ بارها، در این روزها، مرا در مناسبات خالقیت، مالکیت و ربوبیتت حساب کردهای، گویی که هیچ بندهای جز من نداری و با زبانِ درختها، کوهها، آدمها و البته کلمات با من سخن گفتهای، به یادم آوردهای آنچه از یاد برده بودم را، سخت بود، در این سالها همهچیز خیلی سخت بود اما تو، مرا در مناسباتِ تدبیر جهان طوری حساب کردهای که انگار سراسر تنها من بودم و تو! و هرگاه به این فکر کردهام، احساسِ دوست داشته شدن تا مغز استخوانم رسیده است.
204
•| روزهای پیش از واقعه؛ روز اول
تا اینجا جدی جدی قرار است اربعین را عراق باشم، باورم میشود؟ هرگز!
نمیدانم دقیقا چه احساسی دارم، انگار میفهمم دارم به کجا میروم اما حقیقت آن را نه. از عظمتِ او، همچو پری در گردبادم، حیران و سرگردان. تمام روایتهایی که از زوار خواندهام، تمام عکسهایی که در این سالها دیدهام را شبیه فریمهای یک فیلم کنار هم چسباندهام و خودم را در تمام جزئیاتی که از هر کدام یادم مانده، تجسم میکنم. باورم میشود؟ هرگز!
تا بهحال، کربلا، نرفتهام، این، اولین، بار است. درخواستِ گذرنامهام ثبت شده؛ بارها استعلام گرفتم، نگران بودم که نرسد، که چاپ نشود، امشب برایم پیام آمد؛ هموطن گرامی درخواست گذرنامه زیارتی شما چاپ شد. باورم میشود؟ هرگز! اولین بار است که میروم و نمیخواستم اولینبار را تنها زائر باشم و در مشاية قدم بزنم، اولینبار هرچیزی در سلولهای خاکستری مغز حک میشود؛ اولینبار، همان چیزی شد که از او خواسته بودم، یعنی چیزی که او خواسته بود! باورم میشود؟ هرگز! هنوز، احساس میکنم ممکن است در لحظات آخر بگوید؛ نه، میخواهی بیایی در حریمی که با بال فرشتگان مفروش شده است؟ هنوز فکر میکنم، این خیالی شیرین است، مثل همان خوابهایی که میکشاندم تا نجف، مثل همان رویاهایی که نام حضرت امالبنین.س. را فریاد میزنم و اشک میریزم. مثل همان خوابهایی که به وقت گرفتاری میبینم و از عباس.ع. عاجزانه مدد میخواهم. تماما خیال است. یعنی اینکه قرار است همچو منی، در پیشگاه شما قرار بگیرد، آن هم نه صرف زائر بودن، خیال است؛ باور پذیر نیست.
سيزده، چهارده روز دیگر حرکت میکنیم و من؟ شبیه آونگی معلق از سقف آسمان، تاب میخورم...
سلام علی آلیس.
204
ظرفیت حافظه گوشیم طوری پر شده که نه میتونم وارد توئیتر بشم، نه عکس بگیرم، نه فایل باز کنم و نه حتی پیام از پیامرسان دریافت کنم. دقیقا چیزی شبیه ظرفیت مغزم در شناخت انسانهای جدید.
204
[اصرار و اجبار مخرب است]
برادرم هیچ کتابخواندن را دوست نداشت. همیشه آرزو داشتم کتاب بخواند تا تمام اتاقش را پر از کتاب کنم. کتابهای مختلفی میدادم دستش و حوصله نداشت بخواند. بعد از مدتی اصرار، رها کردم. گاهی بین دیالوگهایمان میگفتم کتاب بخوان و زندگیهای زیادی را تجربه کن. میگفتم کتاب بخوان برای اینکه بتوانی حرف بزنی، بتوانی فکر کنی، بتوانی برای یک مسئله حداقل ده راهحل داشته باشی و... اما اصلا علاقه نداشت. تقریبا از یازدهسالگیاش میگفتم کتاب بخوان ولی وقتی دیدم علاقهای ندارد رها کردم. نمیشد و نمیشود آدمها را مجبور کرد کاری را که نمیخواهند انجام بدهند. اصلا ذات انسان با اجبار نسبتی ندارد. با زور سرنیزه نمیتوان دانهها را رویاند. تا امسال، وقتی دانشگاه بودم و زنگ میزدم یا چت میکردیم دائم راجع به کتابها حرف میزد؛ فلان کتاب را خواندهای؟ این نویسنده را میشناسی؟ این کتاب را ببین و...
بعد دیدم جدی جدی به کتاب خواندن علاقهمند شده. بعد از جنگ که برگشتم خانه نشست تکتک کتابهایم را دید، ورق زد، کتابها را بو کرد. بعد در یکی از شبها، کتاب بر جادههای آبی سرخ نادر ابراهیمی را برداشت و شروع کرد به خواندن، امشب دیدم هفتادصفحه از کتاب را خوانده، فرهنگ لغت را هم کنار دستش گذاشته و هر کلمهای را که نمیداند یا از ما میپرسد یا از روی فرهنگ معین نگاه میکند. امشب داشتم به پدیده «رها کردن در تربیت» فکر میکردم؛ این روش در تربیت فرزند معنای مثبتی ندارد، خلاصهاش میشود اینکه والدین یا مربی به کودک و نوجوان توجه کافی نشان ندهند که منجر به رخ دادن مشکلاتی در رشد و پرورش آنها میشود.
اما چیزی که به آن فکر کرده بودم این معنا را نمیداد، رها کردن عامدانه شاید بیشتر نزدیک بود به چیزی که داشتم راجع به آن میاندیشیدم.
در تربیت گاهی ما میخواهیم یک ارزش را به کودک یا نوجوان منتقل کنیم، ممکن است نپذیرد و سر باز بزند و درصورت تکرار و اصرار حتی دست به لجاجت بزند، در اینجا بعد از ارزیابی دقیق شرایط(همهجا ممکن است جواب ندهد) یکی از راهحلها وقفه انداختن است. بعد از آن باید بدون اینکه از او بخواهیم کاری را انجام بدهد، خودمان آن را انجام بدهیم. در آن کار جذابیت ایجاد کنیم. بعدا یک سری سناریوهای از پیش تعیین شده ایجاد کنیم که کودک غیر مستقیم در آن زمینهها قرار بگیرد. ارزشهایی که والدین مایل هستند به فرزندان خود منتقل کنند ممکن است برای آنها ارزش نباشد،( ممکن است اصلا چیزی راجع به آن ندانند) فلذا این رها کردن و وقفه انداختن و ایجاد زمینههای مناسب میتواند کمک کننده باشد اما رها کردن هم به این معنا نیست که بیتوجه باشیم، بلکه به این معناست که اگر در گذشته در روشنایی کنار فرزند خود راه میرفتیم و به او مستقیم میگفتیم چه کاری را الان باید انجام بدهد، الان در سایه حرکت میکنیم و زمینهسازی میکنیم.
پن: چند روز پیش چهار جلد کتاب خریدم که دو جلدش را محمد انتخاب کرد امروز میپرسید کتابها را برای خودم خریدی؟ وقتی گفتم بله، چرا فکر کردی برای من بوده؟ گفت فکر کردم گرفتی تا من بخونم اما برای خودت باشه، بعد که مطمئن شد کتابها برای خودشه، کلی خوشحال شد.
#ت_مثل_تربیت.
204
تقصیر خودم بود؛
تمام مسیر را از شوق پابرهنه دویدن، تقصیر و تصمیم خودم بود. باید برگردم، باید از این راه سنگلاخ و صعبالعبور بازگردم؛ و کنار دریا، ایستاده، نمانم. و گلبرگِ آفتابگردانها را یکی، یکی جدا نکنم.
مقصر خودم بودم؛ هیچکس هرگز آنگونه که من، تیرها را به سمتِ خودم پرتاب کردم جرأت آن را نداشت به سمتم به ستم بتازد؛ تنها مقصر خودم بودم...
«لا اله إلا انت سبحانك اني کنت من الظالمین.»
204
شبهای روشن کوتاه است؛ کتاب را میگویم.
کتاب متن روانی دارد. اولین جلدی که خریدم را امانت دادم؛ من معمولا کتاب امانت نمیدهم. یعنی اصلا امانت نمیدهم مگر به آدمهای محدودی. کتاب را تا صفحهی بیستوچهار بیشتر نخوانده بودم. یکشنبه بود، روی یکی از نیمکتهای علومج، زیر یکی از درختها نشسته بودیم. صدای فوتبال بازی کردن بچهها دیگر نمیآمد. تاریکی داشت روی شهر خیمه میانداخت. دانشگاه از تپش افتاده بود. دقیقا نمیدانم برای چه کولهام را باز کردم اما کتاب را بیرون آوردم و کسی که کنارم نشسته بود گفت کتاب را میدهی بخوانم؟ من معمولا کتابهایم را امانت نمیدهم. هنوز کتاب را نخوانده بودم اما کتاب را دادم و قرار شد هفته بعد بگیرم. طوری شد که نتوانستم پس بگیرم. اینکه آدم کاری ناتمام داشته باشد اصلا خوب نیست. از ناتمام بودن، هیچ خوشم نمیآید. ناتمام بودن مثل یک سیب گاز زده و روی زمین افتاده است، منظره نازیبایی دارد. کتاب، مسلما تا مهر به دستم نمیرسید. شبهایم بعد از مدتهای مدیدی روشن شده بود. دیگر چیزی نبود که بتواند آزارم بدهد. میخواستم کتاب را بخوانم یعنی باید میخواندم. دوباره کتاب را سفارش دادم. باقی داستان را از روی جلد دوم خواندم. دیشب کتاب را تمام کردم. داستان روانی دارد اما تلخ است؛ خیلی خیلی تلخ است. از دیشب تا حالا احساس میکنم یک ابر سیاه آمده بالای سرم و دهانم تلخ شده؛ ابر سیاهی که بوی اضطراب میدهد. داستان هیچ آدم را سبک نمیکرد. از دیشب یک وزنهی هزار کیلویی به قلبم سنجاق شده. کتاب باید باری را از دوش آدم بردارد... شاید هم نه! شاید هم نه...
آخرین جملهی کتاب، روای، کارکتر مرد داستان میگوید؛ «خدای من یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟»
آه، روای، پسرکِ بیچارهی مفلوک، معلوم است کافی نیست! معلوم است یک دقیقه هرگز بر نکبت طويل جهان غالب نمیشود. معلوم است برای گرم شدن قلبهایمان یکدقیقه تابیدن خورشید هرگز کافی نیست. معلوم است با یک دقیقه نمیتوان بار زندگی را برداشت. یکدقیقه تنها یکدقیقه است و بعد از آن شبیه ماهی کوچی از دست آدم لیز میخورد و گم میشود. انسان نمیتواند بعد از سپری کردن یک دقیقه، تنها به آن لحظات فکر کند و برای تمامِ تمامِ عمر، در خیال بماند. حداقل، حداقل من هرگز نمیتوانم در چیزی که متعلق به گذشته است، زندگی کنم.
کتاب را میبندم. دلم میخواهد آن را به غیرقابل دسترسترین قسمتِ کتابخانه ببرم. حتی با دیدن جلد کتاب، استخوان دندهام میشکند و توی ششهایم فرو میرود.
204
تکیه دادهام به گوشهی کابینت، شبهای روشن را با صدای بلند میخوانم، نزدیک است گریهام بگیرد، محمد میآید کنارم مینشیند و راجع به برادران کارامازوف حرف میزنند...
«همیشه بعد از این شبهای رویا هشیار میشوم و این هشیاری نمیدانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار میشود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود میشنود که در گردباد زندگی حرکت میکنند، میبیند و میشنود که مردم زندهاند و بیدارند، میبیند که درِ زندگی بر آنها بسته نیست. میبیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمیرود و نابود نمیشود، زندگیشان پیوسته تازه میشود و همیشه جوان است، و هیچ لحظهای از آن به لحظهی دیگر نمیماند.»
و رشتهی افکارم مثل الیافهای طناب از هم جدا میشوند و کتاب را میبندم و به حرفهایش گوش میدهم. گاهی یک چیزی آدم را نجات میدهد، مثلا گاهی کتاب برادران کارامازوف!
204
جلوی خیالت را که باز گذاشتی هرجور فکری که بگویی به سرت میآید. عروس امپراتور چین هم میشوم... بعضی وقتها رویاپردازی خیلی چیز خوبی است! بعد با لحنی جدی افزود: «ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصا وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.»
-شبهای روشن؛ داستایوفسکی.
204
مهآلود است و کوهستانی، درختها روییدهاند؛ نه به انبوه جنگل و نه خالی همچو کویر، باران نرمنرم صخرهها را میبوسد و به بوتههای اسفند جان میدهد؛
-خیالات.
204
به امید روزی که هیچ کودکی، در هیچ کجای جهان از حقوق اولیه خود باز نماند و به امید روزی که کودکان فقط بازی کنند و درس بخوانند.
204
جمعی از فعالان و دغدغهمندان حوزه تت یک کارزار را امضا کردند در رابطه با اینکه دولت مسؤلیت تحصیل مجازی دختران افغانستانی که ساکن افغانستان هستند و اخراج شدند رو برعهده بگیره.
(اول من باور خودم رو بگم تا سوء برداشت رخ نده؛ به این باور دارم که هیچ کودکی در هیچکجای جهان نباید به کاری به جز درس خوندن و بازی کردن مشغول بشه. مسئله تحصیل دختران اتباع اهمیت بسیاری داره. مسئله کاملا اخلاقی و انسانیه و شما وقتی که مسلمان هم باشید مسؤلیت دوچندان در قبال دیگران پیدا میکنید چون کلمهی لا اله إلا الله، مسؤلیت اجتماعی میآورد. چون صرف شعار نیست و توحید، امری صرفا فردی نیست. حتی معتقدم وقتی اتباع غیرقانونی در کشور حضور داشتند ما باید به تحصیل کودکان اهمیت میدادیم و زیرساختهای لازم را فراهم میکردیم.) اما وقتی متن کارزار رو دیدم تعجب کردم که چرا عزیزان متوجه تبعات احتمالی حاصل از این اقدام نیستند. دو حالت داره یا قصد داشتند دغدغه ایجاد کنند و بازخورد بگریند و اصلا کارزار اهمیت نداشته و یا واقعا درخواست جدی بوده، که با توجه به شناختی که دارم قطعا مورد اول نمیتونه باشه. اما متوجه نمیشم که چهطور میشه این مسئله رو طرح کرد و به ابعاد مختلف و پیچیده مسئله فکر نکرد.
ما مسؤلیت دینی داریم اما چنین قضیهای اصلا امکان مطالبه از دولت رو نخواهد داشت. طالبان به عنوان یک دولت مستقل در کشور خود تحصیل دختران را ممنوع کرده و شما به عنوان یک دولت درصورت فراهم آوردن زیرساخت برای تحصیل باید بار حقوقی و سیاسی احتمالی را بپذیرید.
این اقدام انسانی تنها درصورتی محقق خواهد شد که مردمی بشود. مثلا در قالب تأسیس مدارس بینالمللی مجازی غیردولتی؛ شما به عنوان یک نظام رسمی که دولت طالبان رو به رسمیت شناخته و سفارت افغانستان رو به این دولت تحویل داده، اصلا امکان این را ندارید که چنین بستری را فراهم کنید؛ مگر با رایزنی و اقناع دولت مقابل به همین جهت این مسئله اگر در سطح مردم پیگیری بشود، در هر قالبی چه مدارس بینالمللی مجازی و... قابل وصولتر است.
204
اینکه ما چه تصوری از جایگاه مادر و خانواده داریم منتج میشود به نتیجهگیری فوق که گمان میکنیم با سرمایهگذاری در برنامههای مراقبتی مثل مهدکودکها، دادن تسهیلاتی نظیر پرستار و... به مادران شاغل و دانشجو میتوانیم وقت مادر را آزاد کنیم. درواقع این نگاه را داریم که کودک وقت مادر را تلف میکند.
زمانبر بودن مراقبت از کودکی که تازه متولد شده با تلف شدن زمان، تفاوت جدی دارد.
شالودی شخصیت کودک در سالهای ابتدایی زندگی درحال شکلگیری است. تا هجدهماهگی نیاز جدی به حضور مادر دارد؛ نیاز به لمس شدن، نوازش شدن، درآغوش کشیده شدن، برطرف کردن نیازهای اولیه و... و اگر این نیازها توسط کسی غیر از مادر انجام بشود -استثنائات مدنظر نیستند- منجر به آسیب به کودک میشود. چون در خلال رفع نیازها یک رابطهی عاطفی درحال شکلگیری است که این رابطه با پرستار شکل نمیگیرد. وقتی ما کودک را موجودی اضافی درنظر بگیریم دیگر نفس تربیت فرزند جایگاه خودش را از دست میدهد و مفهوم مسئولیتپذیری در قبال کودکی که متولد شده از بین میرود.
طبیعتا زنان به علت مادر شدن زمان زیادی را باید در پروسه بارداری، مراقبت از نوزاد و... بگذرانند اما وقتی این زمان را تلف شده بدانیم مادر یا پدر شدن دیگر معنایی ندارد.
این نگاه ممکن است به وجود بیاید که آیا زنان نباید تحصیل کنند یا کار کنند؟ قطعا اینطور نیست و این دو مورد جزء حقوق ابتدایی هر انسانی هستند، اما تصمیم بر مادر/پدر شدن مستلزم تقبل وظایفی است که یکی از آنها مسؤلیتپذیری در قبال کودکی است که تازه متولد شده.
طبیعتا مادر به عنوان یک انسان حقوقی دارد و بنا نیست ما زن را صرفا مادر بدانیم، چرا که تا زمانی که مادر خشنود و راضی نباشد کودک سالمی هم پرورش نخواهد داد و این حقوق با آگاهی و تلاش خود فرد، همراهی و حمایت همسر، سیاستگذاریهای صحیح در نهادهای اجتماعی-فرهنگی و... قابل وصول است.
#ت_مثل_تربیت.
204
پیشتر قرار بود سه یادداشت بنویسم که دومی را به دلیل مواجه با این چهارخط، زودتر مینویسم.
این متن بخشی از کتاب «قدرت آموزش در نبرد با نابرابری» از بنیاد آکسفام، است. در جایی از کتاب به مسئلهی نابرابری جنسیتی میپردازد، اینکه از لحاظ آموزشی زنان فرصتهای کمتری نسبت به مردان دارند.
قصد ورود به این مسئله را ندارم چون ابعاد مختلفی دارد اما راجع به متنِ در تصویر؛
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
