uk
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

Відкрити в Telegram

Показати більше
Іран152 584Категорія не вказана
219
Підписники
-224 години
+77 днів
-430 день
Архів дописів
بهترین توصیف ممکن برای آدرین برودی دوست‌داشتنی!

برای کسی که دیر سین می‌کند!
برای کسی که دیر سین می‌کند!

با آدمی که کتاب امانت می‌گیرد و پس نمی‌آورد چه باید کرد؟

دیشب با جمعی از همکاران یک دورهمی داشتیم، و منی که اصلا حوصله‌ی آدم‌ها را نداشتم از روی مجبوریت رفتم؛ قصه‌های تکراری و خسته‌کن شان را گوش کردم، به جوک‌های بی‌مزه‌ی شان الکی خندیدم و برای تمام شدن هرچه زودتر مهمانی لحظه‌شماری می‌کردم تا هرچه زودتر به‌ خانه برگردم. بعد از مدت‌ها می‌خواستم آخرهفته‌ی کوفتی و پرکار را در تنهایی اتاقم سپری کنم و فیلم ببینم که به برکت این دورهمی خراب شد.

نشد!

Repost from سَبيدو
گزارش وضعیت: فرسودگی ناشی از ناتوانی در درک سرنوشت

“I am the nicest rude person ever!”

Sadegh & Sogand – Ghofl.mp311.80 MB

حس می‌کنم که به دردِ بی‌دردی مبتلا شده‌ام.

پائیز امسال و این هوای خوب همین چاووشی را کم داشت که تکمیل شد!

مگر حوصله‌ی آدم‌های جدید را نداشتن، گلچین کردن رفیق‌ها، دیر سین کردن و جواب ندادن به پیام‌های الکی، دوری از معاشرت‌های الکی و خیلی چیزهای دیگر از سی‌ساله‌گی به‌بعد نبود؟ پس چرا من حالا همه‌ی این‌ها را تجربه می‌کنم؟

شبکه‌ی اچ‌بی‌او به ساخت درام‌های عمیق و مفهومی مشهور است و این‌بار نیز با سریال ماموریت سر زبان‌ها قرار گرفت. مینی‌سریال «مام
شبکه‌ی اچ‌بی‌او به ساخت درام‌های عمیق و مفهومی مشهور است و این‌بار نیز با سریال ماموریت سر زبان‌ها قرار گرفت. مینی‌سریال «ماموریت» یک درام-جنایی قدرتمند و عمیق است که محور اخلاق، باورها و بقا ساخته شده است. سریال داستان زندگی دو مرد را که درگیر بارهای سنگین اخلاقی و خانواده در دنیای تاریک و نامتعادل هستند، روایت می‌کند. یک طرف کشیش سابق که حالا برای اف‌بی‌آی مامور حل پرونده‌ی رشته‌سرقت‌های شبانه می‌شود و طرف دیگر، مرد شکست‌خورده‌یی که برای بقای خانواده‌ی خود دست به دزدی مواد از خلافکار‌ها می‌زند. داستان هردو مفهوم طلب بخشش را در دو خط داستانی متفاوت روایت می‌کند. خیلی وقت بود دنبال چنین مینی‌سریالی بودم که بالاخره تماشا کردم و لذت بردم. شما هم ببینید؛ ضرر نمی‌کنید.

چهارراهی فردوسی را مسدود کرده‌اند و ازدحام شهر شبیه سریال‌های آخرالزمانی شده است. به لطف این ازدحام، تقریبا یک ساعت شهرگشتی کردیم. کوچه و پس‌کوچه‌های گذر حیات و معدن نمک را متر کردیم تا بالاخره در مسیر اصلی خود قرار گرفتیم. اولین بار بود که از ازدحام لذت می‌بردم، چون هوا مطلوب و شهر چراغان بود. با این‌که دیر به خانه رسیدم، ولی ارزش‌اش را داشت.

«زندگی مسخره است، مثلِ نوشته‌های پشتِ ریکشاها.»

Repost from N/a
من شیفته ی انسانهایی هستم که تنهایی شان را شناخته اند؛ با او حرف زده اند چای خورده اند، در آغوش گرفته گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده اند. آنها انسانهایی رشد یافته اند که در آن سوی وابستگی یعنی استقلال ایستاده اند. و اگر روزی به کسی اجازه ی ورود به حریم تنهایی شان را بدهند به این دلیل است که او را همچون تنهایی خود ارزشمند یافته اند و این بدان معناست که او نیز انسان رشد یافته ی دیگریست.

Repost from دُژَم
این که گاهی حس می‌کنم از همه چیز جا مانده‌ام؛ مثل مسافری که دیر به ایستگاه رسیده، اصلن قشنگ نیست. مثل این است که راه من از راه دیگران جدا بوده و بسیار کُندتر و بی‌نقشه‌تر راه می‌روم.

والا!
والا!

"خداوند صبر دهد به کسی که چیزی می‌خواهد و نمی‌شود!"

"حس می‌کنم از یک ساختمان بی‌نهایت بلند پائین افتادم؛ نمی‌خورم زمین که راحت شوم، همه‌اش در حال سقوطم!"

چشم‌هایت شبیه قطعه‌ی‌ نکتورن شماره‌ی بیست شوپن غمگین و زیباست؛ می‌دانستی؟