uk
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

Відкрити в Telegram

Показати більше
Іран146 161Категорія не вказана
228
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
+130 днів
Архів дописів
می‌دانی اندوه وحشتناکی بر دلم سنگینی می‌کند، درد بدی دارم چنان که گاهی دلم می‌شود سرم را قطع کنم و بیندازمش دور. من نمی‌دانم
می‌دانی اندوه وحشتناکی بر دلم سنگینی می‌کند، درد بدی دارم چنان که گاهی دلم می‌شود سرم را قطع کنم و بیندازمش دور. من نمی‌دانم کجای جهان قرار دارم. من خودم را گم کرده‌ام. بدبین و از مردم بیزار شده‌ام. شاید حرفم احمقانه باشد ولی فکر می‌کردم با تو می‌توانم از این حالت بیرون شوم ولی تو مرا پس زدی. هنوز هم دلم می‌شود که به تو به‌تماس شوم ولی می‌دانم که باز هم مرا نادیده خواهی گرفت. تا کی می‌خواهی این‌طوری بکنی؟ کاش هم خوشحال باشی که من بی‌خیال از کنارت بگذرم ولی نه نیستی. تو مازوخیست هستی و دردها را به سوی خود می‌آوری. تو چاقو‌های که دیگران به سویت پرت می‌کنند را گرفته، خودت در بدنت فرو می‌بری. متاسفم برای تو... متاسفم برای خودم... متاسفم برای همه.

“دنیا به جایی خواهد رسید که افراد باهوش از حرف زدن منع می‌شوند تا باعث رنجش احمق‌ها نشوند؛ الان دقیقا همان دوره است!”

Repost from N/a
گاهی بهترین کاری که می‌توانی برای خودت انجام بدهی، هیچ کاری نکردن است. ایستادن. سکوت کردن. فقط آگاه شدن از این‌که نفس می‌کشی.
گاهی بهترین کاری که می‌توانی برای خودت انجام بدهی، هیچ کاری نکردن است. ایستادن. سکوت کردن. فقط آگاه شدن از این‌که نفس می‌کشی. و این‌که در تلاش برای رسیدن به همه‌چیز، از خودت جا نمانی. . . . #جمله

“مشکل روحیه ‌دادن به خودت این‌ست که در اعماق قلبت می‌دانی که تمام‌اش چرت‌و‌پرت است.”

از اینجا که منم!
از اینجا که منم!

“گفتم ای یار گفت زهرمار!”

“بعضی آدم برعکس بقیه، برای هر راه‌حلی یک مشکل دارند و کار کردن با این طبقه آدم‌ها واقعا عذاب است!”

Boney M Rasputin.mp310.27 MB

Repost from N/a
شاید زندگی همینه! یک وقت‌هایی حرفی برای گفتن هست و یک وقت‌هایی سکوت راه علاجه؛ باید عشق ورزید، کار کرد و لذت برد و رنج کشید. باید خندید و گاهی گریه کرد. این نوسان آدمیزاد در زندگی، به گمان من چیز عجیبی نیست، چون زندگی همین موج کوتاه و بلند سختی‌ها و آسودگی‌هاست عزیز.

اندکی ولگردی!
اندکی ولگردی!

Repost from سنگِ صبور
روزمره‌گی بی تفاوت شده‌ام. این‌روزها هیچ کاری برایم عجیب نیست. دیگر سطرهای کتاب آن آرامش سابق را ندارند و واژه‌های ردیف‌ ‌شده‌ای هیچ نویسنده‌‌ای مرا در آغوش نمی‌کشد. دیگر ریتم کدام آهنگ و «سکانس» کدام فلمی توجه مرا به‌خود جلب نمی‌کند. انگار منجمد شده‌ام. سرد شده‌ام و تبدیل به موجود دیگری شده‌ام. تمام آدم‌ها و اتفاق‌های دور و برم، تکرارِ در تکرار است. آدم‌های تکراری، نفس‌کشیدن‌های بی‌مفهوم. آینده‌ی مبهم و گنگ. از کنار اتفاق‌ها و رخ‌داد‌ها به آسانی عبور می‌کنم. کمتر می‌خندم، بیشتر سکوت می‌کنم. کمتر با بقیه حرف می‌زنم، بیشتر با خودم درگیرم. کمتر به سخنانِ «پوچ» و بی‌ارزشِ بقیه گوش می‌سپارم، بیشتر به ندای درونی‌ام گوش می‌سپارم. راستش را بخواهید به پدیده‌هایی موجود در محیط، ارزش قائل نمی‌شوم. انگار نه انگار که چیزی وجود داشته باشد. من کاملن بی‌تفاوت شده‌ام. بی‌تفاوتِ بی‌تفاوت. گاهی که به عقب برمی‌گردم و گذشته‌ام‌ را مرور می‌کنم، می‌بینم از صفر تا صد تغییر کرده‌ام و دیگر آن آدم سابق نیستم.

“خسته‌گی گاهی از اثر بی‌معنی شدن تلاش‌های مان است، نه کار!”

Hello 2026 !
Hello 2026 !

بین تمام زبان‌ها، آلمانی را راحت‌تر از بقیه نمی‌فهمم!

پست‌های چند ماه قبل کانال را سرسری مرور کردم و با خودم گفتم: چقدر حوصله داشتم و چقدر نوشتن برایم ساده‌تر بود. حالا هم حوصله دارم و خیلی دلم می‌خواهد بنویسم، ولی ذهنم قفل شده و انگار کلیدش را یک جایی وسط همین گیرودار چند ماه اخیر گم‌ کرده‌ام.

“حرف زدن سواد می‌خواهد و سکوت کردن شعور!”

اهداف امسال موفقانه تیک خوردند؛ پیش به‌سوی 2026!
اهداف امسال موفقانه تیک خوردند؛ پیش به‌سوی 2026!

میگه: اگر نویسنده بودم یا شاعر یا می‌توانستم احساسات درونی‌ام را توسط متن و یا شعر بیان کنم، شاید خالق غم‌انگیزترین آثار دنیا می‌شدم.

“و اما چشم‌ها عمیق‌تر از دست‌ها لمس می‌کنند!”

‎⁨او_و_دوستانش_he_and_his_friends_–_احتمالا_وقتی_Likely_when_⁩.mp35.31 MB