219
Підписники
-224 години
+77 днів
-430 день
Архів дописів
218
وسط این وضعیت نامتعادل و هزارتا مشغلهی ذهنی، دلم را به یک چیزی خوش کردهام و منتظر خبر آن هستم. دیروز با خودم گفتم: این حداقل چیزیست که شاید بتواند من را محکمتر به جریان زندگی وصل کند. هرچند امیدوار بودن در چنین شرایطی خیلی مضحک و مسخره بهنظر میرسد، ولی دست روی دست گذاشتن و زانوی غم بغل کردن هم حماقت است. ببینیم چه خواهد شد!؟
218
"قدیمها میگفتند در جا میزنی و هیچ جلو نمیروی؛ اما حالا وضعیت طوری شده که با هر قدم جلو رفتن، سه قدم به عقب پرت میشوی. اینجاست که به همان در جا زدن هم راضی میشوی."
218
آدم خوشبختی بود. انگار از قبل فهمیده بود که وقت رفتن است؛ بههمین خاطر به تمام فرزندانش سر زد، نواسههایش را دید و با آنها خندید. همین دوهفته قبل خانهی ما بود. از سرکار که برمیگشتم، بعد از خسته نباشی گفتن میگفت: "درد پایت چطور است بچیم؟" چون در پای چپم میخک برآمده بود و میفهمید که درد دارد و اذیتم میکند. در عین ناراحتی، خوشحالم که آخرین روزها را کنارش بودم؛ دستهایش را بوسیدم و در آغوش گرفتمش. حداقل حسرت اینکه ندیدمش و همرایش حرف نزدم در دلم نماند، ولی خب ته ماجرا همین است. باید قبول کرد که همهی ما روزی از این دنیای فانی رفتنی هستیم و چه خوشبخت است کسی که بدون حسرت و بدون درد و عذاب کشیدن از دنیا میرود.
مادربزرگ عزیزم،
اینکه دوباره به آن حویلی داخل شوم و صدای خوشحالی و خندهات را نشنوم؛ اینکه دیگر کسی نخواهد بود که بگوید: "قربان قامت بلند نواسهام شوم" آزارم میدهد.
یادت برایم همیشه جاودان خواهد بود!
آرام بخوابی...
218
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
"اکنون به نظر میرسد صبورتر شدهام؛ اما در عوض چراغی در من خاموش شده است، که دوست داشتم تا ابد روشن بماند."
218
Repost from بومی کهکشان راهشیری.
میدانم باید برای خودم کاری انجام بدم؛ اما نمیدانم چهکاری. معنی گمشدن همین است دیگه؟
