219
Obunachilar
-224 soatlar
+77 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
218
دیشب با جمعی از همکاران یک دورهمی داشتیم، و منی که اصلا حوصلهی آدمها را نداشتم از روی مجبوریت رفتم؛ قصههای تکراری و خستهکن شان را گوش کردم، به جوکهای بیمزهی شان الکی خندیدم و برای تمام شدن هرچه زودتر مهمانی لحظهشماری میکردم تا هرچه زودتر به خانه برگردم. بعد از مدتها میخواستم آخرهفتهی کوفتی و پرکار را در تنهایی اتاقم سپری کنم و فیلم ببینم که به برکت این دورهمی خراب شد.
218
مگر حوصلهی آدمهای جدید را نداشتن، گلچین کردن رفیقها، دیر سین کردن و جواب ندادن به پیامهای الکی، دوری از معاشرتهای الکی و خیلی چیزهای دیگر از سیسالهگی بهبعد نبود؟ پس چرا من حالا همهی اینها را تجربه میکنم؟
218
شبکهی اچبیاو به ساخت درامهای عمیق و مفهومی مشهور است و اینبار نیز با سریال ماموریت سر زبانها قرار گرفت.
مینیسریال «ماموریت» یک درام-جنایی قدرتمند و عمیق است که محور اخلاق، باورها و بقا ساخته شده است. سریال داستان زندگی دو مرد را که درگیر بارهای سنگین اخلاقی و خانواده در دنیای تاریک و نامتعادل هستند، روایت میکند. یک طرف کشیش سابق که حالا برای افبیآی مامور حل پروندهی رشتهسرقتهای شبانه میشود و طرف دیگر، مرد شکستخوردهیی که برای بقای خانوادهی خود دست به دزدی مواد از خلافکارها میزند. داستان هردو مفهوم طلب بخشش را در دو خط داستانی متفاوت روایت میکند.
خیلی وقت بود دنبال چنین مینیسریالی بودم که بالاخره تماشا کردم و لذت بردم. شما هم ببینید؛ ضرر نمیکنید.
218
چهارراهی فردوسی را مسدود کردهاند و ازدحام شهر شبیه سریالهای آخرالزمانی شده است. به لطف این ازدحام، تقریبا یک ساعت شهرگشتی کردیم. کوچه و پسکوچههای گذر حیات و معدن نمک را متر کردیم تا بالاخره در مسیر اصلی خود قرار گرفتیم. اولین بار بود که از ازدحام لذت میبردم، چون هوا مطلوب و شهر چراغان بود. با اینکه دیر به خانه رسیدم، ولی ارزشاش را داشت.
218
Repost from N/a
من شیفته ی انسانهایی هستم که تنهایی شان را شناخته اند؛ با او حرف زده اند چای خورده اند، در آغوش گرفته گرفته و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده اند. آنها انسانهایی رشد یافته اند که در آن سوی وابستگی یعنی استقلال ایستاده اند.
و اگر روزی به کسی اجازه ی ورود به حریم تنهایی شان را بدهند به این دلیل است که او را همچون تنهایی خود ارزشمند یافته اند و این بدان معناست که او نیز انسان رشد یافته ی دیگریست.
218
Repost from دُژَم
این که گاهی حس میکنم از همه چیز جا ماندهام؛ مثل مسافری که دیر به ایستگاه رسیده، اصلن قشنگ نیست. مثل این است که راه من از راه دیگران جدا بوده و بسیار کُندتر و بینقشهتر راه میروم.
218
"حس میکنم از یک ساختمان بینهایت بلند پائین افتادم؛ نمیخورم زمین که راحت شوم، همهاش در حال سقوطم!"
